وقتی خیلی کوچک بود، آنا میخواست بازیکن حرفهای هاکی بشود. یکفصل در تیم دختران هِد بازی کرد اما آنقدربیقرار بود که نمیتوانستگفتهٔ مربیان را انجام بدهد و تمام مدت وارد درگیری میشد. سرانجام پدرش به او قول داد اگر مجبورش نکند تا او را به تمرینات ببرد، شکار با تفنگ را به او یاد بدهد. میتوانست بفهمد که پدرش از اینکه تا
این حد متفاوت است شرمنده است و پیشنهاد آموزش شکار آنقدر خوب بود که نمیتوانستنپذیرد.
وقتی کمی بزرگتر شد میخواستکارشناس ورزشی تلویزیون بشود، سپس دبیرستان شروع شد و یاد گرفت که دخترها نباید در بیرتاون، ورزش را دوست داشته باشند- نه بهاندازهای که او دوست داشت. نه تا آن حد. نه تا حدی که در مورد قوانین و تاکتیک سخنرانی بکند. دختران نوجوان باید به بازیکنان هاکی علاقه نشان میدادند نه هاکی.
پس سرش را خم کرد و خودش را وقف ورزش سنتی و واقعی بیرتاون کرد: شرم و سکوت.