شب یلدا بود و مادرم، مادام و راحلهخانم را دعوت کرده بود. هر سال شب یلدا مادرم مادام را صدا میکرد و مادام هم برای ما حافظ میخواند. مادام با خودش آجیل و مسقطی آورده بود. راحلهخانم هم مثل مادام تنها بود و هنوز آنقدری پول جمع نکرده بود که برود پاریس پیش خواهرش. میگفت وقتی میرود پاریس که اگر تا پنج شش ماه کار پیدا نکرد محتاج خواهرش نشود. راحلهخانم آن شب لباس مهمانی پوشیده بود و آرایش کرده بود و یک هندوانه هم با خودش آورده بود. بانو آش رشته پخته بود و مامانهمه از لواشکهایی آورده بود که تابستان درست کرده بود. مادرم انارها را دانه کرده بود و گذاشته بود روی مجمعهٔ مسی، روی کرسی. بساط خوشگذرانی بهراه بود و خالهپری هم آن شب شادوشنگول بود و شوخی میکرد و میخندید. خالهپری مادام را دوست داشت و کنار مادام سرخوش بود. خلاصه دورهمی زنهای بیشوهر از سرِ شب شروع شد و مَرد جمع فقط من بودم.