
٪۵۰
کتاب خانه لهستانی ها
پدیدآورندگان:
مرجان شیرمحمدیانتشارات:
نشر چشمه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
hiba
۴۴
روح قشنگ از روی قشنگ خیلی بهدردبخورتر است
razi
۳۴
راحلهخانم گفت «ببین چه خوشن! انگار غم ندارن این خارجیا.»
مادرم گفت «خیال میکنی. مگه میشه غم نداشته باشن؟ گِل آدمو با غم درست کردهن. هر جا باشی و هر کی باشی، غموغصه تو جیبته.»
mary
۲۸
موفقیت اونوَر ترسه. یعنی نباید بترسی.»
سیّد جواد
۲۲
از دو چیز باید ترسید: یکی دیوارِ شکسته، یکی زن سلیطه؛ چون هر دو ممکن است سرت خراب بشوند.
fatemeh
۱۷
مردم همه دم از معرفت میزنند، چون حرف زدن خرجی ندارد، ولی عمل کردنش را به قول بانو میکوبند به تاق نسیان. چون که حرف زدن یک چیز است و عمل کردن یک چیز دیگر.
Judy
۱۶
وقتی دلت گرفته باشد به مردم با حسرت نگاه میکنی و فکر میکنی غموغصه فقط مال توست.
شکوفه
۱۵
روح قشنگ از روی قشنگ خیلی بهدردبخورتر است
MisSSis
۱۱
آدم میتونه یکدفعه دیوونه بشه، ولی نمیتونه یکدفعه عاقل بشه.»
سیّد جواد
۱۰
سختیِ زندگی امانش را بریده بود، ولی جز تحمل کاری نمیکرد. راضی به قضاوقدر نبود، ولی باهاش هم نمیجنگید. گیرِ زندگی افتاده بود و زندگی هم حالش را جا آورده بود.
بلاتریکس لسترنج
۹
نفرت، جنون، و شاید ــ که میداند ــ عشق او را به این کار وا داشته بود...
سیّد جواد
۸
چه کسی میتواند فکرش را بکند که کبوترِ نر وقتی عاشق جفتش شد زمینگیر میشود؟ یعنی بدجوری عاشق میشود. کبوترِ نر بعد از اولین جفتگیری با ماده، عاشقش میشود و دیگر نمیتواند از آن دل بکند.
طوری که اگر از آغُل بیاوریدش بیرون فکر فرار به سرش نمیزند. فکر کنم توی عشقوعاشقی وضعشان از آدمها بهتر باشد.
Judy
۷
«میرسد مردی که زنجیرِ غلامان بشکند.»
Sajjad
۶
«شنیدهم تو بچهٔ درسخونی هستی. خوبه که درسخونی. درس خوندن مثل غذای رو اجاقه. نتیجهش بعدن معلوم میشه.»
naqme
۶
دلشادخانم میگفت آدمیزاد باید قدرشناس باشد و وقتی خدا بهش چیزی بخشید، او هم به مردم ببخشد. یکی از چیزهایی که دلشادخانم به مردم میبخشید خندههای بلند و از تهِ دلش بود.
زهرا۵۸
۵
«تو کُلِ عالم، سه رقم آدم داریم؛ زورگو، بزدل، جیگردار، ولی این آخری خیلی کمه. اینقدر کمه که باهاس با فانوس دنبالش گشت.»
fatemeh
۵
گِل آدمو با غم درست کردهن. هر جا باشی و هر کی باشی، غموغصه تو جیبته.
Mahboob
۵
بعد یاد حرف خالهپری افتادم که میگفت شجاعت را مثل عضله باید وَرزَش داد تا ورزیده شود. میگفت شجاعت مثل موجود زنده است که احتیاج به توجه و مراقبت دارد. احتیاج به خوراک دارد. همینجوری کسی بیخودی جگردار نمیشود.
Yasaman
۵
گفتم «از شما که حتمن مینویسم. از شما چیزای خوبخوب مینویسم مادام. مثلن اینکه خوب شعر میخونین، یا خوب آواز میخونین.»
خندید. «آره سهرابجان، بنویس که من چهقدر تنها بودم، بیچاره بودم، بیوطن بودم!»
«ولی شما که الان وطن دارین. مگه اینجا وطن شما نیست؟»
«نه سهرابجان، هیچ جا دیگه وطن من نیست.
Judy
۴
بدبختی مثل سنگهای لب ساحل اندازهها و شکلهای جورواجور دارد
Judy
۴
کارهای خدا به قول بانو بیحکمت نیست. من که میگویم خدا کارش را بلد است.
سیّد جواد
۴
کفترهاش مثل خانوادهاش بودند و اگر از من بپرسید میگویم مهمتر از خانواده و کسوکارش.
سیّد جواد
۴
روی سینه، طرف قلبش خالکوبی کرده بود: سلطانِ غم مادر.
میس سین
۴
همهمون توی این چاردیواری گیر افتادیم. از دیوارش معجزه رد نمیشه.
Yasaman
۴
خالهپری چشمش که از بالا به راحلهخانم افتاد گفت «این چرا گیسشو کرده عینهو کاکُل بلال؟»
کاربر ۱۵۴۲۸۴۷
۳
شب یلدا بود و مادرم، مادام و راحلهخانم را دعوت کرده بود. هر سال شب یلدا مادرم مادام را صدا میکرد و مادام هم برای ما حافظ میخواند. مادام با خودش آجیل و مسقطی آورده بود. راحلهخانم هم مثل مادام تنها بود و هنوز آنقدری پول جمع نکرده بود که برود پاریس پیش خواهرش. میگفت وقتی میرود پاریس که اگر تا پنج شش ماه کار پیدا نکرد محتاج خواهرش نشود. راحلهخانم آن شب لباس مهمانی پوشیده بود و آرایش کرده بود و یک هندوانه هم با خودش آورده بود. بانو آش رشته پخته بود و مامانهمه از لواشکهایی آورده بود که تابستان درست کرده بود. مادرم انارها را دانه کرده بود و گذاشته بود روی مجمعهٔ مسی، روی کرسی. بساط خوشگذرانی بهراه بود و خالهپری هم آن شب شادوشنگول بود و شوخی میکرد و میخندید. خالهپری مادام را دوست داشت و کنار مادام سرخوش بود. خلاصه دورهمی زنهای بیشوهر از سرِ شب شروع شد و مَرد جمع فقط من بودم.
Judy
۳
مریضی که آدمها را سوا نمیکند. یکدفعه میآید و دخلت را میآورد. مرض شعور ندارد. اسمش روش است، مرض دارد. توی مسیرش یکدفعه پاچهٔ تو را میگیرد. جاخالی هم نمیتوانی بدهی، چون از قبل خبر نداشتی. اتفاقن بدش نمیآید زورآزمایی کند و برود سراغ آدمهای قوی که بهشان ضربِ شست نشان بدهد و نشان بدهد که از همه قویتر است، حتا از آدمهای قوی.
Aysan
۳
راحلهخانم گفت «رعنا چه کار خوبی کردیم اومدیم! میدونی چند سال بود پامو از تهرون بیرون نذاشته بودم؟»
مادرم گفت «بانو اگر بود، میگفت آسمون خدا همهجا یک رنگه.»
راحلهخانم گفت «چیکار کنه بندهٔ خدا؟ با اون پادرد اینو میگه که به خودش دلداری بده.»
z.gh
۳
مادام گفت «اِی داد بیداد! از این حرفا نداریم. شماها چه میدونید بدبختی چییه. اگر ساعت چهار صبح توی بلندگو زنگ بیدارباش بزنن، توی سرمای پنجاه درجه زیر صفر، از توی سولههای یخزده بیای بیرون، سوار کامیونت کنن، بفرستنت توی معدن و تا پنج عصر یکنفس کار کنی، به اون چی میگی؟ اولش احساس بدبختی میکنی، احساس میکنی توی چاهِ دنیا افتادی. امیدتو از دست میدی و مثل گیاه میشی. بعد یواشیواش حتا به اون زندگی هم عادت میکنی، یادت میره یک روزی، یک زندگی دیگه داشتی. یادت میره آزاد بودی. خانوادهتو از یاد میبری. حتا اسم خودتم یادت میره. ما اینشکلی زندگی کردیم جانم. همهمون فقط یه شماره بودیم ــ یه عدد. پس به این چیزا نگو بدبختی. تو پیش بچههاتی، پیش خانوادهتی، توی خونهٔ خودتی.»
شعبدهباز واژگان
۳
باد موهای آنا اوچیم را تکان داد و من عاشقش شدم. به همین راحتی.
z.gh
۲
دلشادخانم میگفت آدمیزاد باید قدرشناس باشد و وقتی خدا بهش چیزی بخشید، او هم به مردم ببخشد. یکی از چیزهایی که دلشادخانم به مردم میبخشید خندههای بلند و از تهِ دلش بود. دلشادخانم با خندههاش دل مردم را شاد میکرد و من عاشق روزهایی بودم که دلشادخانم با آن لباس گُلدار و روسری حریر و بوی عطری که میداد، به خانهٔ لهستانیها میآمد.