من خوانندهٔ عاطفی و تأثیرپذیری هستم. وقتی کتابی را جلویم باز میکنم، کافی است یک جمله خوب پیدا شود که سرم را به آتشفشانی تبدیل کند. همزمان فکرم مشغول هزار جا میشود و گدازههای افکار مختلف از دو طرفم سرازیر میشود. لیلی میگوید انرژی ذهنی زیادی دارم. ولی فرانسیس معتقد بود اصلاً مغز ندارم. چیزی که خودم صادقانه میتوانم بگویم این است که وقتی تو یکی از کتابهای پدرم میخواندم که "بخشش گناه یک امر ابدی است"، انگار یک نفر با سنگ زده تو سرم. فکر کنم قبلاً گفتم که پدرم عوض چوبالف لای کتابها اسکناس میگذاشت. این اسکناس را میگذاشتم تو جیبم و بعد حتی عنوان کتاب را یادم میرفت. شاید علتش این بود که نمیخواستم چیز دیگری دربارهٔ گناه بشنوم. همان یک جمله برایم کافی بود. به همان صورت کامل بود. میترسیدم نویسنده اگر ادامه بدهد، همه چیز را خراب کند و تأثیر همان یک جمله هم از بین برود. به هر حال من آدم الهامپذیری هستم. فکر روشمندی ندارم. بهعلاوه اگر قرار باشد همان یک جمله را آویزه گوش نکنم، خواندن بقیهٔ کتاب چه فایدهای دارد؟