جملات زیبای کتاب جان‌های شیفته؛ دیالوگ‌های شاعرانه | طاقچه
تصویر جلد کتاب جان‌های شیفته؛ دیالوگ‌های شاعرانه
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب جان‌های شیفته؛ دیالوگ‌های شاعرانه

نوع کتاب
۳.۶ امتیاز(از ۳۷ رأی)
پدیدآورندگان: 
واهه آرمن
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
vafa
۵۸
باید کمی مُرد باید کمی مُرد...
-Dny.͜.
۴۰
گاهی برای همیشه ماندن باید کمی مُرد باید کمی مُرد...
afsaneh_&_fatemeh
۲۹
«رؤیاهاتو محکم بچسب واسه این‌که اگه رؤیاها بمیرن زندگی عین مرغ شکسته‌بالی می‌شه که دیگه مگه پروازو خواب ببینه»
AmirHossein
۲۴
«زیباترین دریا دریایی است که هنوز در آن نرانده‌ایم زیباترین کودک هنوز شیرخواره است زیباترین روز هنوز فرا نرسیده است و زیباتر سخنی که می‌خواهم با تو گفته باشم هنوز بر زبانم نیامده است»
درسا
۲۱
«ماه اگر می‌خندید شبیه تو می‌شد»
آیدا
۲۰
«من خوب می‌دانم که حتا در شلوغ‌ترین شهر دنیا تنها خواهم بود»
زهرآ
۱۷
«رؤیاهاتو محکم بچسب واسه این‌که اگه رؤیاها بمیرن زندگی عین مرغ شکسته‌بالی می‌شه که دیگه مگه پروازو خواب ببینه»
یك رهگذر
۱۴
شاید خدا در همین نزدیکی پشت مرگ پنهان است
مریم کوهی
۹
گاهی برای همیشه ماندن باید کمی مُرد باید کمی مُرد...
Fa
۹
ماکسیم: «ما به‌درستی نمی‌دانیم که شهر رُم را چه کسی بنا کرد اما نام آلاریک را که ویرانش کرد به‌خوبی می‌دانیم»
masoome
۸
«وقتی تصاویر شاد را دیگر تنها در خواب می‌توان دید گمان می‌کنی بیدار شدن از خواب آسان است؟...»
AmirHossein
۶
گاهی برای همیشه ماندن باید کمی مُرد باید کمی مُرد...
AmirHossein
۵
«رؤیاهاتو محکم بچسب واسه این‌که اگه رؤیاها بمیرن زندگی عین مرغ شکسته‌بالی می‌شه که دیگه مگه پروازو خواب ببینه»
آیدا
۵
مادرم را از روزی که رفت بیشتر از زمانی که کنارم بود صدا کرده‌ام پیش از آن همیشه او صدایم می‌کرد...
کیمیا نوروزی
۴
«زندگی من جز جنونی شیرین نبوده افسوس»
ماهی
۴
پیش از رفتن کودکانم را که در جنگ با دشمن یتیم شده‌اند و کودکان دشمنم را که در جنگ با ما یتیم شده‌اند کمی تاب می‌دهم
ناشناس
۴
«من غمی دارم که از سرزمین پدری آورده‌ام و شما هرگز نمی‌توانید تصور کنید که با چه شوقی به دیدار این درد می‌شتابم»
زهرآ
۴
«آن‌قدر انتظار کشیده‌ام که همه‌چیز را فراموش کرده‌ام»
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۳
مادرم را از روزی که رفت بیشتر از زمانی که کنارم بود صدا کرده‌ام پیش از آن همیشه او صدایم می‌کرد...
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۳
گاهی برای همیشه ماندن باید کمی مُرد باید کمی مُرد...
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۳
«ما به‌درستی نمی‌دانیم که شهر رُم را چه کسی بنا کرد اما نام آلاریک را که ویرانش کرد به‌خوبی می‌دانیم»
یك رهگذر
۳
تمام دانایی‌مان ما را به نادانی‌مان نزدیک می‌کند و تمام نادانی‌مان ما را به مرگ نزدیک می‌کند
da☾
۳
در طول سال‌ها شاعری کردن آموخته‌ام که هر رؤیایی از لحظه‌ای که در ذهنم شکل می‌گیرد و آن را به روی کاغذ می‌آورم، دیگر رؤیا نیست، واقعیتی است که در سطرهای شعرم جان می‌گیرد و نفس می‌کشد.
مریم کوهی
۲
روزگار عجیبی‌ست پدر را در خانهٔ پدری از یاد برده‌ایم می‌دانی ماکسیم وقتی پدری فرزندش را از یاد می‌برد غم‌انگیز است و نفرت‌انگیز است وقتی فرزندی پدرش را از یاد می‌برد
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۲
هُوانِس هوا تاریک‌روشن است بیدار شو برویم هُوانِس: «وقتی تصاویر شاد را دیگر تنها در خواب می‌توان دید گمان می‌کنی بیدار شدن از خواب آسان است؟...»
دردونه
۲
«آن‌قدر انتظار کشیده‌ام که همه‌چیز را فراموش کرده‌ام»
masoome
۲
اریک: «برای من مرگ یک واقعه نیست یک راز است»
sima_sun
۲
«تمام دانایی‌مان ما را به نادانی‌مان نزدیک می‌کند و تمام نادانی‌مان ما را به مرگ نزدیک می‌کند اما نزدیک بودن به مرگ نشانهٔ نزدیک بودن به خدا نیست»
زهرآ
۲
«صدایی که می‌آمد از دور صدای خدا بود رها بود»
سِـرِشک سَبــز
۲
‫ «من غمی دارم ‫ که از سرزمین پدری آورده‌ام ‫ و شما هرگز نمی‌توانید تصور کنید ‫ که با چه شوقی به دیدار این درد می‌شتابم»