از ابدیت بهسوی امروز صبح
بازمیگشتی
من برهنه
بر سخنان تو سجده میکردم
احساس آب و خنکی
داشتم
و سخن از عمرم کوتاهتر
بود
هر چند بهار
افسون میکرد
من زنده بودم
helya.B
مردی از تلفن عمومی
به زنی تلفن میکند
که آن زن خود را در خانه
حلقآویز کرده است
پس تا ابد
تلفن زنگ میزند
و تا ابد
کسی گوشی را برنمیدارد.