زمانی آدمها به بیابان میرفتند تا خدا را جستوجو کنند. آنجا، ریشهٔ گیاهان تلخ را میخوردند تا رنج تشنگی بکشند، خود را حقیر میکردند، با صدای بلند در برابر تپههای ماسهای حرف میزدند و سعی میکردند با عقربها مأنوس شوند، از تنهایی و انزوا میگریستند، زیرا هیچ شیطانی نمیآمد تا آنها را فریب دهد و عشق و ایمان بیثمرشان را آزمایش کند. آنها خدا را پیدا نمیکردند. آنها چیزی جز بزرگی روح و روان نمییافتند. از نظر آنها خدا همان وسعت روح و روان بود.