
lordartan
۷
زمانی آدمها به بیابان میرفتند تا خدا را جستوجو کنند. آنجا، ریشهٔ گیاهان تلخ را میخوردند تا رنج تشنگی بکشند، خود را حقیر میکردند، با صدای بلند در برابر تپههای ماسهای حرف میزدند و سعی میکردند با عقربها مأنوس شوند، از تنهایی و انزوا میگریستند، زیرا هیچ شیطانی نمیآمد تا آنها را فریب دهد و عشق و ایمان بیثمرشان را آزمایش کند. آنها خدا را پیدا نمیکردند. آنها چیزی جز بزرگی روح و روان نمییافتند. از نظر آنها خدا همان وسعت روح و روان بود.
"میترا"
۶
چگونه باید زندگی را زنده نگه داشت.
کتابها مرا صدا میزنند...
۴
ای کاش آخرین گلوله بر پیشانی جنگ بخورد.
Mary gholami
۳
انسان برای زندگی به چیزی بزرگتر و قویتر از خود نیاز دارد. مهم نیست چه چیزی باشد. این نیاز انسان به همان اندازهٔ نظام کائنات، قانونمند و ابدی است.
کتابها مرا صدا میزنند...
۳
فتح زندان خویشتن بزرگترین رسالت انسان معاصر است که جز با رسیدن به ارزشهای انسانی میسر نخواهد شد.
خشایار
۲
آن صبحی که برای اجرای حکم مجازات عشق به خدا، حسین بن منصور حلاج را برای اجابت دعایش از زندانی که در آن برای نیل به کمال مدت مدیدی عبادت میکرد، بیرون کشیدند، تو هم باید مثل او بودی. حلاج در همین کوچهها راه رفته بود و خشم و تحسین مردم برایش بیتفاوت بود. او سرش را بلند کرد و نگاهش را به چوبهٔ دار دوخت و گفت «چنین است که با ابلیس قدح مینوشند.»
خشایار
۱
هنگامی که دریافتم جدایی و وصل تو یکی است، دوریات را تاب آوردم، گویی جدایی همواره در وجود من است، وقتی عشق، یقین زندگی است، احساس جدایی معنایی نخواهد داشت، تویی که ما را به خلوص و پاکی بیپایان رهنمونی، و یک عاشق واقعی جز در برابر تو، سر فرود نمیآورد.
حسین بن منصور حلاج
خشایار
۱
انسان برای زندگی به چیزی بزرگتر و قویتر از خود نیاز دارد. مهم نیست چه چیزی باشد. این نیاز انسان به همان اندازهٔ نظام کائنات، قانونمند و ابدی است.
خشایار
۱
دلم میخواست به تو بگویم نگاه کن؛ این سرزمین مادری توست، در خشونتهای طاقتفرسا و یکنواخت، در گردوغبار باروت، در صداهای شلیک، در فریادها و انفجارها، در خیابانها و کوچههایی که در آن اجسادی بینامونشان و بدون چهره در هرجومرجی که گناهکار و بیگناه طبق حکم بدون دعوت عشق به خدا محو و نابود میشوند، پراکنده شده است.