آدمی تنها تا اندازهای خواهان حقیقت است. او پیامدهای خوشایند حقیقت را که حافظ زندگی او هستند، میطلبد؛ آدمی نسبت به دانایی محضی که پیامدی ندارد، بیتفاوت است، او حتی با حقایقی که بالقوه پرگزند و ویرانگرند، دشمن است. و علاوهبراین، جایگاه آن قراردادهای زبانی کجاست؟ آیا آنها احتمالاً محصول دانایی و محصول حس شناخت حقیقتاند؟ آیا نامها و چیزها همسانند؟ آیا زبان بیان کامل و رسای واقعیتهاست؟
تنها با فراموشی است که آدمی میتواند خیال داشتن آن اندازه از حقیقت را در سر بپروراند.