
ماراتن
۱۱
«اوه، نه عزیزم من به هیچرو سعی نمیکنم پشتیبان باشم. تنها مانند یک ماشین ظرفشویی بیچارهام که بر حسب تصادف یک بلیط بخت آزمایی در پیادهرو پیدا کرده و میفهمد برنده جکپات شده.»
کاربر ۲۴۷۸۰۴۴
۰
نهایی بخش جداییناپذیری از موجود دوپاست.
تنهایی را دوست و گرامی میداشتم. کسانی را میشناختم که اگر ساعتهای زیادی تنها میماندند، خُل میشدند. من وارونهٔ آنها بودم. اگر ناگزیر میشدم تمام مدت در کنار دیگران باشم، خُل میشدم. دلم برای خلوت خودم تنگ میشد.
z.saba
۰
همانطور که در خاستگاه آمده «برای گفتن من عاشق تو هستم، نخست باید دانست چگونه «من» گفت.»
کتابخور
۰
پیشهام به عنوان رماننویس زنده به خلوت و تنهایی است. در کمابیش تمامی رشتههای هنر ناگزیر باید در فرآیند آفرینندگی با دیگران کار کرد. حتی پرمنیّتترین کارگردانان سینما باید در هماهنگکردن انرژیهایش با دیگران کاردان باشند، یاد بگیرند با گروه کار کنند. همینطور طراحان مُد، بازیگران، رقاصان، نمایشنامهنویسان، آوازخوانان و موسیقیدانان.
اما نه داستاننویسان. ما هفتهها، ماهها و گاه سالها در رمانهایی که مینویسیم گوشهگیری میکنیم، در آن پیله خیالی میمانیم، در میان شخصیتهای خیالی، سرنوشتها را رقم میزنیم و خیال میکنیم خدا هستیم.
کتابخور
۰
مانند همیشه که در کنار زنانی با زنانگی تابناک قرار میگیرم، احساس کلاهبردار بودن، تقلیدی بیمایه از جنسیتام میکنم. زنانگی به شکلی طبیعی مانند یک عطسه یا خمیازه از آنها بیرون میریزد، بدون هیچ تلاشی. برای من زنانگی چیزی است که باید آنرا مشاهده و مطالعه کنم، انرا فرابگیرم، از آن تقلید کنم و بازهم هرگز نمیتوانم آنرا به طور کامل بفهمم.