جملات زیبای کتاب همه‌ی افق (مجموعه داستان) | طاقچه
تصویر جلد کتاب همه‌ی افق (مجموعه داستان)
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب همه‌ی افق (مجموعه داستان)

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۲۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
فریبا وفی
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
مبرا
۱۲
هیچ‌وقت از تنهایی‌اش تراژدی نساخت، برعکس، تا می‌توانست لذت برد.
لیلی مهدوی
۸
در کتاب‌ها خوانده بودم که آدم‌ها بعد از چند سال همانی نیستند که قبلاً بودند.
مبرا
۶
خیلی مهم است که یک نفر، فقط یک نفر..." کمی مکث کرد. انگار بغض راه گلویش را گرفت، اما زود به خودش مسلط شد. "... یک نفر توی دنیا آدم را از ته دل دوست داشته باشد. می‌فهمی؟ حتا اگر بد دوست داشته باشد یعنی از طرز دوست داشتنش خوشت نیاید.
SaNaZ
۶
تو زندگی خوبی داری. شوهرت بهت علاقه دارد. خیلی مهم است که یک نفر، فقط یک نفر..." کمی مکث کرد. انگار بغض راه گلویش را گرفت، اما زود به خودش مسلط شد. "... یک نفر توی دنیا آدم را از ته دل دوست داشته باشد. می‌فهمی؟ حتا اگر بد دوست داشته باشد یعنی از طرز دوست داشتنش خوشت نیاید. توجهت را معطوف کن به زندگی‌ات."
مریم
۴
دوست دارد مردی پیدا بشود که با شنیدن خرابی‌های زندگی او و خانواده‌اش رم نکند.
Mobina
۴
هیچ‌وقت از تنهایی‌اش تراژدی نساخت، برعکس، تا می‌توانست لذت برد.
SaNaZ
۳
شاید این سختی‌ها همه ساختهٔ ذهنم بود و با حرف زدن مثل کوه یخ آب می‌شد و از بین می‌رفت. دلم می‌خواست مثل او ولو بشوم روی فرش و با چای و شعر حال کنم و بی‌خیال همه‌چیز بشوم.
Mobina
۳
در کتاب‌ها خوانده بودم که آدم‌ها بعد از چند سال همانی نیستند که قبلاً بودند. رابطه‌ها هم
sumit
۲
قاب عکس پلاستیکی ارزانی روی تاقچه بود
مبرا
۱
یک‌جور بیهودگی قلبم را پر کرد. بعد از یازده سال آمده بودم. می‌دانستم که نباید می‌آمدم. در کتاب‌ها خوانده بودم که آدم‌ها بعد از چند سال همانی نیستند که قبلاً بودند. رابطه‌ها هم. توی فیلم‌ها هم دیده بودم. ما از این داستان مستثنا نبودیم. نباید می‌آمدم.
mojgan
۱
چاق است؛ هربار کمی چاق‌تر می‌شود. خودش می‌گوید غم‌وغصه چاقش می‌کند: هر چه غمگین‌تر، چاق‌تر.
لیلی مهدوی
۱
دلم می‌خواست برود تا برگردم به تنهایی‌ام. مزاحم بود. مزاحم خوردن و خوابیدن و حتا غصه خوردنم.
لیلی مهدوی
۱
تنها آدمِ سرِ پای خانواده است. مستقل است. توانسته خودش را از دل خانوادهٔ فقیر و پرمسئله‌اش بیرون بکشد، ولی مگر می‌گذارند؟ بعضی وقت‌ها خودش را کنار می‌کشد. از دست‌شان درمی‌رود. دنبالش می‌گردند پیدایش می‌کنند. یا پول می‌خواهند یا محبت. ندارد که بدهد. هیچ‌کدامش را ندارد.
sumit
۱
دستش را جلوِ دهانش گرفت. "ببخشید، بوی سیر می‌دهم؟" بوی سیر آمد. همه باهم گفتیم: "نه."
SaNaZ
۱
ذهنم آزادترین لحظه‌ها را می‌گذراند. گرفتار هیچ فکروخیالی نبودم. سبک‌بالی پرنده‌های دریایی را داشتم. داشتند آن دورها پرواز می‌کردند. ممنون زمین بودم. ممنون دریا. ممنون آسمان. ممنون خودم که تکه‌ای از آن‌ها بودم. به‌طور مبهمی حس کردم آزادی باید همین باشد. پس تا آن روز فقط طوطی‌وار آن را تکرار کرده بودم، بی‌آن‌که بدانم واقعاً چیست.
Nazanin
۱
خانه جوری باشد که رغبت کند برگردد؛ پناهگاهی که بتواند بعد از فاجعه به آن پناه ببرد، نه این‌که مجبور باشد از آن فرار کند.
سُهاد
۱
دلم می‌خواست برود تا برگردم به تنهایی‌ام. مزاحم بود. مزاحم خوردن و خوابیدن و حتا غصه خوردنم. چشم‌های تیزی داشت. عصبانی می‌شدم وقتی فکر می‌کردم همیشه و همه‌وقت مرا می‌بیند و می‌پاید.
کاربر ۳۰۳۸۳۲۶
۱
آدم‌ها همان‌طور که زندگی کرده‌اند می‌میرند.
سُهاد
۱
خواستم بگویم فقط می‌خواهم تنها باشم. از خودم بدم آمد که نمی‌توانستم از چنین نیاز ساده‌ای حرف بزنم.
سُهاد
۱
خانه را که دیدم خوشم آمد. دنج و آرام بود. اتاق‌های تمیز و روشنش دعوت‌کننده بود. آشپزخانه‌ای بزرگ داشت که پنجره‌اش به کوچه باز می‌شد. لای پنجرهٔ آشپزخانه را باز می‌گذاشتم صدای پرنده‌ها را بشنوم. کوچه عریض و تمیز بود. خانه‌های قدیمی و حیاط‌دار داشت. بوته‌های یاس و نسترن، دیوار روبه‌رویی را خوشگل کرده بود.
سُهاد
۱
هر کاری می‌کردم دلم خنک نمی‌شد. هر کس نداند تو که می‌دانی. عذاب می‌کشیدم. روز مثل اژدها می‌خوردم. شب مثل گرگ زوزه می‌کشیدم. کینه مثل سم رفته بود توی خونم. قلبم را مریض کرده بود. راستی‌راستی قلبم درد می‌کرد. تو که می‌دانی.
zahra
۱
زن در را باز کرد. جوان بود و تَروفِرز. دندان‌هایش مصنوعی اما لبخندش طبیعی بود.
zahra
۱
مامان می‌گفت مینا حاضر است چند سال از عمرش را بدهد تا بداند در ذهن مردهای زندگی‌اش چه می‌گذرد.
zahra
۱
تلفن زنگ زد. خاله‌مینا اخم کرد. خوشش نمی‌آمد فالش را قطع کنند. برای هر کاری تمرکز عالم‌وآدم را می‌خواست. از دکترهایی که وسط معاینه به تلفن جواب می‌دادند متنفر بود. از منشی‌هایی که حرفش را قطع می‌کردند تا به دیگری جواب بدهند بدش می‌آمد، همین‌طور از مردهایی که در عین دوست داشتن او از دیگری هم دل می‌بردند. کارش شده بود پاییدن دنیایی که دائم تهدید می‌شد
سُهاد
۱
شروع کردم به گفتن از همهٔ کسانی که می‌شناخت. کسانی که در سال‌های دوستی‌مان به‌شان برخورده بودیم. شوهر یکی‌شان مرده بود. نپرسید چرا. از خبر بیماری مادرم هم متأثر نشد. متوجه شدم بی‌حسی‌اش محدود به بیماری و مرگ نمی‌شد، نسبت به هر چیز دیگری هم بی‌اعتنا بود.
Mobina
۱
نمی‌دانم غم با او چه می‌کند که یکباره این‌قدر زیاد تنها می‌شود. انگار در جایی غریب راه می‌رود. هیچ‌چیز و هیچ‌کس را نمی‌بیند، حتا مرا که دارم کنارش راه می‌روم.
Mobina
۱
آشناهای زیادی پیدا کرده بودم اما نتوانسته بودم دوستی پیدا کنم. انگار دوست، فقط او بود.
Mobina
۱
در یکی از روزهای زندگی‌اش تصمیم گرفته غصه نخورد. سر حرفش هم مانده است
mojgan
۰
نقشه‌هایش هر سال کوچک و کوچک‌تر می‌شود.
لیلی مهدوی
۰
همین‌طور از مردهایی که در عین دوست داشتن او از دیگری هم دل می‌بردند.