خانهای داشت که همیشه شلوغ بود و باید مثل ماشین کار میکرد تا اشیا حرکت نکنند. خانه فقط چند لحظه تمیز میماند. بچهها و شوهرش که از در وارد میشدند، خرابی شروع میشد. بعضی وقتها دلش میخواست آنها را هم مثل اشیای خانه بیحرکت کند تا زندگی بههمان شکلی بماند که برایش زحمت کشیده بود و ساخته بود. ولی دریغ از ذرهای سکوت و آرامش.