
٪۵۰
نرگس خیرالهی
۷
حرف زدن از کاری که انجام نشده احمقانهترین کار دنیاست.
mojgan
۶
«دستی که نمیتوانی قطع کنی ببوس.»
بهخاطر استفادهٔ ناشیانهام از کلمات قصار اخم کرد و تلخ و نیشدار گفت: «ولی من اگر نتوانم قطع کنم، مجبور هم نیستم ببوسم.»
لیلی مهدوی
۴
اینکه به جایی بروی که فقط برای لذت روحی تو باشد و اجازه داشته باشی بچه را نبری و این طبیعیترین کار دنیا باشد.
لیلی مهدوی
۲
دلم میخواست چند روزی از وظیفهٔ مادری مرخصی بگیرم و فراموش کنم که مادرم
لیلی مهدوی
۲
فکر میکرد این خاصیت آدمهای عاشق است که سهمی از شور درونشان را به دیگران نیز میبخشند.
zaraakra
۲
اگر از بیماریات باخبر میشد، سریع دست بهکار میشد. با چند تلفن و توصیهٔ بهداشتی و مشاوره و وقت دکتر گرفتن و پول آژانس دادن به کمکت میآمد، ولی هیچوقت نمیپرسید چه مرگت است، چون ممکن بود بخواهی مفصل به این سؤال جواب بدهی و او حوصلهاش را نداشت
کتابها مرا صدا میزنند...
۱
جوان بودم و حقش نبود اینقدر دلم بگیرد.
کتابها مرا صدا میزنند...
۱
مهم این است که خواندن و زندگی کردنت یکی باشد، نه اینکه یکجور فکر کنی و جور دیگر زندگی کنی.
Mahdi Hoseinirad
۱
چه کسی دوستی پایدار عروس و خواهرشوهر را دیده بود؟
محبوبه نصیری
۱
مامان پیر بود، ولی پیری بر او حکومت نمیکرد. پیری زیردستش بود. مثل مرد مزاحمی بود که مامان بلد بود خرش کند. بعضی وقتها با دلبری و بعضی وقتها با دندان تیز کردن.
بهار
۰
همکارش به دمکراتمآبی بیهودهٔ او میخندید. چه کسی دیده بود که با حرف زدن بشود به حقیقت دست پیدا کرد. حقیقت را باید شکار کرد، بعضی وقتها غافلگیرانه. فقط میشد سوراخی در آن درِ بسته درست کرد و آنطرف در را دید.
Mahdi Hoseinirad
۰
«سن تو که بودم، هم بچهداری میکردم، هم خانهداری. صدتا کار در یک چشم بههم زدن میکردم و عین خیالم نبود. آتشپاره بودم. ولی تو انگار مردهای
Mahdi Hoseinirad
۰
ناامید فکر کردم با دو بچهٔ کوچک و یک زن پیر و اینهمه بار راه افتاده بودم کجا؟ ویلای مردهشوربردهٔ میترا.
Mahdi Hoseinirad
۰
خانهای داشت که همیشه شلوغ بود و باید مثل ماشین کار میکرد تا اشیا حرکت نکنند. خانه فقط چند لحظه تمیز میماند. بچهها و شوهرش که از در وارد میشدند، خرابی شروع میشد. بعضی وقتها دلش میخواست آنها را هم مثل اشیای خانه بیحرکت کند تا زندگی بههمان شکلی بماند که برایش زحمت کشیده بود و ساخته بود. ولی دریغ از ذرهای سکوت و آرامش.
ahya
۰
خاصیت آدمهای عاشق است که سهمی از شور درونشان را به دیگران نیز میبخشند.
نرگس خیرالهی
۰
آدمی است که از این به بعد باید تعریف بشود، نه اینکه تعریف قبل از خودش را یدک بکشد.
نرگس خیرالهی
۰
نشانههای بیرون، کلید مکنونات درون آدمهاست،
نرگس خیرالهی
۰
حس ظریفی که مثل رگ نازک قلبش متعلق به خودش بود.
Greech
۰
شما امریکا بودید؟»
«سیزده سال.»
«برای چی برگشتید؟»
Greech
۰
و میخواهم به عادت همیشگیام بگویم دیوانه، که بهموقع جلو زبانم را میگیرم.
«یکدفعه تنها شدم.»
«اینجا مگر نیستید؟»
«چرا. ولی تنهایی اینجا با مال آنجا فرق دارد. آدم آنجا مثل ماهی بیرونمانده از دریاست.»
«یعنی ماهی مرده؟»
«مرده نه. میاندازندت توی دریاچههای مصنوعی خیلی خوشگل و بینقص. آکواریوم. خلاصه توی آب هستی و حتا بهتر شنا میکنی، ولی فکرت جای دیگر است.»
محبوبه نصیری
۰
زنی که زیاد آرایش میکرد و بیخیال آدامس میجوید یا در حضور مردان یک پایش را روی پای دیگرش میانداخت و سیگار میکشید، حکمش همان لحظه صادر میشد. باید شک میکردی به وضع دختر جوانی که جرئت میکرد در محیط شهرستان بیاعتنا به قضاوت دیگران در خیابان شلنگ تخته بیندازد و بستنی قیفی بخورد.
محبوبه نصیری
۰
فکر کردم حرف زدن از کاری که انجام نشده احمقانهترین کار دنیاست.
