جملات زیبای کتاب ماه پنهان است | طاقچه
تصویر جلد کتاب ماه پنهان است

بریده‌هایی از کتاب ماه پنهان است

انتشارات:نشر ماهی
امتیاز
۴.۵از ۵۳ رأی
۴٫۵
(۵۳)
مردم خشمگین هستند و راهی برای مقابله ندارند. اما همهٔ این‌ها در چارچوبی کوچک است. جنگ مردم با مردم است، نه عقیده با عقیده.
Mohammad
«مرا کشتید، زیرا خواستار گریز از دست کسی بودید که محکومتان کرده، زیرا نمی‌خواستید چهرهٔ راستین حیات خود را آشکار سازید...»
Mohammad
خیال می‌کنند چون خودشان یک پیشوا و یک سر دارند، ما هم مثل آنان هستیم. می‌دانند که اگر سر ده نفر از خودشان بالای دار برود، نابود خواهند شد. اما ما مردمانی آزاد هستیم و به اندازهٔ جمعیت خود سر داریم و در موقع لزوم رهبرانی مثل قارچ در میانمان خواهند رویید
mojtaba
«اگر بر این باورید که با کشتن مردمان، کسی را از نکوهش زندگی پلید خود بازمی‌دارید، سخت به خطا رفته‌اید.»
ایران
وقتشان تقریبآ به سر آمده. خیال می‌کنند چون خودشان یک پیشوا و یک سر دارند، ما هم مثل آنان هستیم. می‌دانند که اگر سر ده نفر از خودشان بالای دار برود، نابود خواهند شد. اما ما مردمانی آزاد هستیم و به اندازهٔ جمعیت خود سر داریم و در موقع لزوم رهبرانی مثل قارچ در میانمان خواهند رویید.
ایران
مردم آزاد جنگ را شروع نمی‌کنند، اما شروع که شد، هرگز اسلحه‌شان را زمین نمی‌گذارند، حتی وقتی شکست بخورند.
Fatemeh Abdi ☁️
این جنگ جنگی شرافتمندانه نیست. جنگ خیانت و کشتار است. پس بگذارید ما هم همان بلایی را سرشان بیاوریم که آن‌ها سر ما آورده‌اند.
ایران
لنسر نگاهی به او کرد و لبخندی کم وبیش اندوهبار برلب آورد. «ما هم وظیفه‌ای به عهده داریم، این‌طور نیست؟» شهردار گفت: «بله، تنها وظیفهٔ ناممکن در جهان، تنها کاری که شدنی نیست.» «و آن چیست؟» «روح انسان‌ها را پیاپی درهم‌شکستن.»
طلا در مس
من فرصت انتخاب بین مرگ و زندگی را ندارم. اما... می‌توانم انتخاب کنم که چگونه زندگی کنم و چگونه بمیرم.
سپیده اسکندری
«خسته شده‌ام از دست جماعتی که در جنگ نبوده‌اند و فکر می‌کنند همهٔ زیروبم جنگ را می‌دانند.»
mahdi
«چنان به سوی سرنوشتشان می‌شتابند که انگار سرنوشت به انتظارشان نمی‌ماند. دست‌هایشان را پشت دنیای غلتان گذاشته‌اند و هُلش می‌دهند.»
Ebrahimi
جنگ یعنی خیانت، نفرت، خرابکاری‌های فرماندهان نالایق، شکنجه، کشتار، بیماری و خستگی، و جز این نیست تا سرانجام به پایان برسد.
Fatemeh Abdi ☁️
حقیقت جز این نیست : قدرت در اختیار شهر است.
Fatemeh Abdi ☁️
مردم برای تفریح جنگ نمی‌کنند.
Fatemeh Abdi ☁️
مردم وقت‌شناسی هستند. و وقتشان تقریبآ به سر آمده. خیال می‌کنند چون خودشان یک پیشوا و یک سر دارند، ما هم مثل آنان هستیم. می‌دانند که اگر سر ده نفر از خودشان بالای دار برود، نابود خواهند شد. اما ما مردمانی آزاد هستیم و به اندازهٔ جمعیت خود سر داریم و در موقع لزوم رهبرانی مثل قارچ در میانمان خواهند رویید.
Fatemeh Abdi ☁️
اوردن پرسید: «چطور مردم خبر دارند و خودم بی‌اطلاعم؟» دکتر وینتر گفت: «این خودش راز بزرگی است، رازی که همهٔ فرمانروایان جهان را نگران کرده: مردم از کجا خبر دارند؟ طوری که شنیده‌ام، خود اشغالگران هم نگرانند. چطور اخبار به‌رغم این‌همه سانسور پخش می‌شود و حقایق خود را از قیدوبندها رها می‌کنند. این راز بزرگی است.»
mahdi
مردمان کشور اشغال‌شده دست به انتقامی زده بودند آرام، خاموش و درکمین‌نشسته. کسانی که خیانت کرده و به متجاوزان کمک کرده بودند ــ و بسیاری‌شان بر این باور بودند که هدفشان رفاه بیش‌تر و زندگی مطلوب‌تر بوده ــ حالا می‌فهمیدند که قدرتشان سست و نامطمئن است. آشنایانشان اکنون نگاهی سرد و بی‌اعتنا به آنان داشتند و هرگز هم‌کلامشان نمی‌شدند.
melika.b.b
مالی نگاه گذرایی به در انداخت و گفت: «ما مردمی شکست‌خورده‌ایم. شما غذای ما را گرفته‌اید. من گرسنه‌ام. اگر به من غذا بدهی، بیش‌تر از تو خوشم می‌آید.» توندر پرسید: «چه می‌گویی؟» «دارم حالت را به هم می‌زنم، ستوان؟ شاید سعی می‌کنم همین کار را بکنم. قیمت من دوتا سوسیس است.»
طلا در مس
یک مرد تنها چند ساعت در روز و فقط چند ماه در سال می‌تواند سرباز باشد و جز این باز می‌خواهد انسان باشد. زن، مشروب، موسیقی، خنده و آسایش می‌خواهد و اگر این‌ها از او دریغ شود، سخت تشنه‌شان خواهد شد.
سپیده اسکندری
دشمن همه‌جا هست. همهٔ مردان، زنان و حتی کودکان. دشمن همه‌جا هست. از پشت در خانه‌هاشان ما را می‌پایند. صورت‌های سفید پشت پرده‌ها گوش تیز کرده‌اند. ما آنان را شکست داده‌ایم و همه‌جا پیروز شده‌ایم. و آنان انتظار می‌کشند و اطاعت می‌کنند و انتظار می‌کشند.
سپیده اسکندری
گلّه‌های انسانی در عملیات‌ها پیروز می‌شوند و مردمان آزاد در نبردها
Afshin
می‌دانست که جنگ یعنی خیانت، نفرت، خرابکاری‌های فرماندهان نالایق، شکنجه، کشتار، بیماری و خستگی، و جز این نیست تا سرانجام به پایان برسد. تازه بعد هم هیچ‌چیز تغییر نمی‌کند مگر نفرت‌ها و خستگی‌های تازه که جایگزین همتایان کهنه‌شان می‌شوند.
مرتضی بهرامیان
تو دیگر یک انسان نیستی، یک سربازی. آسایش تو هیچ اهمیتی ندارد. زندگی‌ات هم آن‌قدرها مهم نیست، ستوان. اگر زنده بمانی، خاطراتی خواهی داشت، یعنی همهٔ آن چیزی که برایت باقی می‌ماند. ضمنآ به تو دستوراتی می‌دهند و تو هم باید آن‌ها را اجرا کنی. بیش‌ترشان خوشایند نیستند، ولی این به تو مربوط نمی‌شود. من به تو دروغ نمی‌گویم، ستوان. شماها را باید برای چنین روزهایی تربیت می‌کردند، نه برای خیابان‌هایی پوشیده از گل. باید روح شما را با حقیقت پرورش می‌دادند، نه این‌که با دروغ کار را پیش ببرند.» لحنش سرد و خشک شد. «اما ستوان، تو این شغل را پذیرفته‌ای. می‌مانی یا رهایش می‌کنی؟ ما نمی‌توانیم مراقب روح تو باشیم.»
در جست و جوی کتاب بعدی
«ما هم وظیفه‌ای به عهده داریم، این‌طور نیست؟» شهردار گفت: «بله، تنها وظیفهٔ ناممکن در جهان، تنها کاری که شدنی نیست.» «و آن چیست؟» «روح انسان‌ها را پیاپی درهم‌شکستن.»
آیدا
گفت: «مردم وقت‌شناسی هستند. و وقتشان تقریبآ به سر آمده. خیال می‌کنند چون خودشان یک پیشوا و یک سر دارند، ما هم مثل آنان هستیم. می‌دانند که اگر سر ده نفر از خودشان بالای دار برود، نابود خواهند شد. اما ما مردمانی آزاد هستیم و به اندازهٔ جمعیت خود سر داریم و در موقع لزوم رهبرانی مثل قارچ در میانمان خواهند رویید.»
hawraasadat
مردی که به کاری می‌آید نباید بخت زیستن یا مردن را به چیزی بشمرد. تنها باید در این بیندیشد که به راه راست می‌رود یا ناراست.
Azure Ocean
«و بعد از تیرباران او باید چه‌کار کنیم؟» «آن‌وقت همهٔ مقامات از خودمان هستند و شورش درهم خواهد شکست. رهبران را که بکشیم، شورش درهم می‌شکند.» لنسر ناباورانه پرسید: «واقعآ این‌طور فکر می‌کنید؟» «باید این‌طور باشد.»
mahdi
در راهپیمایی‌ها، در هیاهوی جمعیت، در مسابقات فوتبال و در جنگ اصل ماجرا گم می‌شود. واقعیات غیرواقعی می‌شوند و مهی ذهن را فرامی‌گیرد. کشاکش و هیجان، خستگی و جنب‌وجوش، همه وهمه در خیالی عظیم و غمناک درهم می‌آمیزند و آن‌گاه که همه‌چیز به پایان رسید، دیگر نمی‌توان درست به یاد آورد که چطور انسان‌هایی را کشتیم یا فرمان به کشتنشان دادیم. و آن‌گاه کسان دیگری که در میدان جنگ نبودند به ما می‌گویند اوضاع از چه قرار بوده و ما گیج ومنگ می‌گوییم: «بله، خیال می‌کنم همین‌طور بوده.»
melika.b.b
لنسر کم وبیش رضایتمندانه رفتنش را تماشا می‌کرد. آن‌گاه آهسته گفت : «این هم یک سرباز مادرزاد.» هونتر سرش را بلند کرد، مدادش را ثابت نگه داشت و گفت: «یک الاغ مادرزاد.» لنسر گفت: «نه، سربازبودن او مثل سیاستمدارشدن بسیاری از آدم‌هاست. طولی نمی‌کشد که به فرماندهی کل منتقل می‌شود. آن‌گاه جنگ را پیوسته از بالا می‌بیند و از همین رو همواره از آن لذت می‌برد.»
melika.b.b
از سر عادت با اثاثیهٔ خانه ترشرویی می‌کرد، با این فرض که آن‌ها گستاخ، موذی یا خاک‌گرفته‌اند. در دنیایی که شهردار اوردن رهبر مردمان بود، ژوزف را هم می‌شد ارباب اثاثیه، نقره‌آلات و ظرف وظروف به شمار آورد. ژوزف مردی بود پابه‌سن‌گذاشته، لاغر و جدی. زندگی‌اش آن‌قدر پیچیده بود که فقط آدمی عمیق می‌توانست او را ساده بپندارد.
طلا در مس

حجم

۱۰۲٫۳ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۴

تعداد صفحه‌ها

۱۶۰ صفحه

حجم

۱۰۲٫۳ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۴

تعداد صفحه‌ها

۱۶۰ صفحه

قیمت:
۴۰,۰۰۰
تومان