وُینوف: ترسی که ندارم. فقط عادت ندارم دروغ بگم، همین.
استپان: همه دروغ میگن. فقط باید بلد باشی خوب دروغ بگی.
وُینوف: کار آسونی نیست. وقتی دانشجو بودم، بچهها دستم میانداختن، چون بلد نبودم دروغ بگم. هرچی به ذهنم میرسید میگفتم. دستآخر از دانشگاه بیرونم کردن.
استپان: چرا؟
وُینوف: سر کلاس تاریخ، یه روز استاد پرسید پطر کبیر چهطوری پطربورگ رو ساخت.
استپان: چه سؤال خوبی.
وُینوف: جواب دادم، با خون و شلاق. با لگد بیرونم کردن.
استپان: بعدش؟
وُینوف: فهمیدم حرفزدن از بیعدالتی کافی نیست. باید جونت رو کف دستت بگیری و مبارزه کنی. حالا خوشبختم.