جملات زیبای کتاب صالحان | طاقچه
تصویر جلد کتاب صالحانsubscriptionAvailable

کتاب صالحان

نوع کتاب
۴.۶ امتیاز(از ۱۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
آلبر کامو، خشایار دیهیمی
انتشارات: 
نشر ماهی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
علی دائمی
۲۰
مرگ من اعتراضی است نهایی به این جهان پر از اشک و خون...
Reza.Rashidy
۱۳
وُینوف: ترسی که ندارم. فقط عادت ندارم دروغ بگم، همین. استپان: همه دروغ می‌گن. فقط باید بلد باشی خوب دروغ بگی. وُینوف: کار آسونی نیست. وقتی دانشجو بودم، بچه‌ها دستم می‌انداختن، چون بلد نبودم دروغ بگم. هرچی به ذهنم می‌رسید می‌گفتم. دست‌آخر از دانشگاه بیرونم کردن. استپان: چرا؟ وُینوف: سر کلاس تاریخ، یه روز استاد پرسید پطر کبیر چه‌طوری پطربورگ رو ساخت. استپان: چه سؤال خوبی. وُینوف: جواب دادم، با خون و شلاق. با لگد بیرونم کردن. استپان: بعدش؟ وُینوف: فهمیدم حرف‌زدن از بی‌عدالتی کافی نیست. باید جونت رو کف دستت بگیری و مبارزه کنی. حالا خوشبختم.
M.M. SAFI
۱۰
وُینوف: فهمیدم حرف‌زدن از بی‌عدالتی کافی نیست. باید جونت رو کف دستت بگیری و مبارزه کنی.
M.M. SAFI
۸
کالیایف: (سعی می‌کند بر خودش مسلط شود) تو منو نمی‌شناسی، برادر! من عاشق زندگی‌ام. من فرط ملال ندارم! من چون عاشق زندگی هستم انقلابی شده‌م. استپان: من عاشق زندگی نیستم؛ من عاشق عدالتم، و عدالت خیلی بالاتر از زندگیه.
M.M. SAFI
۷
اگر من به قلهٔ مقاومت در برابر خشونت رسیده‌ام، پس بگذار تا مرگ من تاجی باشد برفراز اعمال من که نشانهٔ پاکی آرمان من است.
Tamim Sediqyar
۷
اگه اینهمه بدبختی نبود، اینهمه جنایت هم نبود.
mahshid
۶
مُردن با بمب در مقایسه با مرگ تدریجی از گرسنگی عین خوشبختیه.
M.M. SAFI
۵
استپان: همه دروغ می‌گن. فقط باید بلد باشی خوب دروغ بگی. وُینوف: کار آسونی نیست. وقتی دانشجو بودم، بچه‌ها دستم می‌انداختن، چون بلد نبودم دروغ بگم. هرچی به ذهنم می‌رسید می‌گفتم. دست‌آخر از دانشگاه بیرونم کردن. استپان: چرا؟ وُینوف: سر کلاس تاریخ، یه روز استاد پرسید پطر کبیر چه‌طوری پطربورگ رو ساخت. استپان: چه سؤال خوبی. وُینوف: جواب دادم، با خون و شلاق. با لگد بیرونم کردن.
saba.ahmadi
۵
انقلاب، آره، معلومه! ولی انقلاب واسه زندگی، واسه فرصت‌دادن به آدمها که زندگی کنن و از زندگی لذت ببرن، می‌فهمی؟ دورا: آره، آره، می‌فهمم. (خیلی نرمتر) ولی ما داریم با مرگ شروع می‌کنیم. کالیایف: کی؟ ما؟ تو می‌خوای بگی... نه، این فرق داره. آخ، نه! نه، این با اون فرق داره! ما فقط برای این می‌کشیم که یه دنیایی بسازیم که توش دیگه کسی کسی رو نکشه! ما پیه قاتل‌بودن رو به تنمون مالیدیم که دنیا بعدش پُر بشه از آدمهای معصوم و پاک. دورا: و اگه هیچ‌وقت دنیا اینجوری نشه چی؟
جو مارچ
۳
با مرگ یه آدم خیلی‌چیزها می‌میره.
saba.ahmadi
۳
تا وقتی هنوز حتی یه نفر توی این دنیا در بنده، آزادی هم خودش یه زندونه. وقتی آزاد بودم، یه لحظه هم نمی‌تونستم خودم رو از فکر روسیه و برده‌هاش خلاص کنم.
Aiden
۲
دورا: آره، دوستشون داریم. این واقعیت داره. ولی عشق ما به اونها یه عشق بزرگه، به وسعت خیال، که متوجه آدم بخصوصی نیست. یه عشق ناخوش. ما از اونها دوریم، از اونها جدا افتادیم، توی اتاقهای بستهٔ خودمون هستیم، غرق و گمشده توی فکرهامون. و مردم چی؟ مردم هم ما رو دوست دارن؟ حتی اصلا خبر دارن که ما دوستشون داریم؟ مردم ساکتن. و چه سکوتی، چه سکوت سهمگینی!
Panah
۲
استپان: شرف یه چیز تجملیه مخصوص اونهایی که می‌تونن کالسکه داشته باشن. کالیایف: نه، به‌عکس، شرف آخرین دارایی فقراس.
Mahboobe
۲
دلم می‌خواد براشون توضیح بدم که غیرعادی نیستم. فکر می‌کنن دیوونه‌م، فکر می‌کنن هوایی‌ام. ولی من هم مثل اونا یه آرمان دارم. مثل اونا دلم می‌خواد خودم رو فدای آرمانم بکنم. من هم می‌تونم مثل اونا زرنگ باشم، تودار باشم، دروغ بگم، خودم رو بروز ندم. اما زندگی بازم به نظر قشنگه، محشره. من زیبایی رو دوست دارم، از خوشبختی خوشم می‌آد! واسه همینه که از استبداد بیزارم. چطوری می‌تونم اینها رو براشون توضیح بدم؟ انقلاب، آره، معلومه! ولی انقلاب واسه زندگی، واسه فرصت‌دادن به آدمها که زندگی کنن و از زندگی لذت ببرن، می‌فهمی؟ دورا: آره، آره، می‌فهمم. (خیلی نرمتر) ولی ما داریم با مرگ شروع می‌کنیم.
جو مارچ
۲
در هر نسل ۳۶ نفر متولد می‌شوند که بار رنج جهان را به دوش می‌کشند تا جهان را از پلیدی‌ها مصون و محفوظ بدارند و جان خود را هم در این راه فدا می‌کنند. اینان را در زبان فرانسوی Les Justes و در انگلیسی The Just یا Just Men می‌نامند.
جو مارچ
۲
استپان: بعد می‌تونیم همدیگه رو دوست داشته باشیم. دورا: اگه زنده بمونیم.
لیلی
۲
همه دروغ می‌گن. فقط باید بلد باشی خوب دروغ بگی.
reihoon
۲
می‌دونم که هیچّی به این سادگیها که تو فکر می‌کنی نیست. ولی تو ایمان داری. و ما همه‌مون احتیاج داریم که ایمان داشته باشیم.
Reza.Rashidy
۱
دورا: اونجا چی، استپان؟ استپان: کجا؟ دورا: توی زندون. استپان: از زندون هم می‌شه فرار کرد. آننکوف: آره. وقتی شنیدم تونستی خودت رو به سوییس برسونی، خیلی خوشحال شدیم. استپان: سوییس. هه! اونجام یه زندون دیگه بود، بوریا. آننکوف: منظورت چیه؟ اونا دست‌کم آزادن. استپان: تا وقتی هنوز حتی یه نفر توی این دنیا در بنده، آزادی هم خودش یه زندونه. وقتی آزاد بودم، یه لحظه هم نمی‌تونستم خودم رو از فکر روسیه و برده‌هاش خلاص کنم. (سکوت)
Arman ekhlaspour
۱
«مرگ من اعتراضی است نهایی به این جهان پر از اشک و خون...»
Panah
۱
ولیکایا: به دور از خدا عشقی وجود نداره. کالیایف: چرا، وجود داره. عشق به مخلوقات خداوند. ولیکایا: مخلوقات نازل هستن. با مخلوقات چه می‌شه کرد جز نابودکردن یا بخشیدنشون؟ کالیایف: می‌شه همراه اونا مُرد.
ماهک
۱
تا وقتی هنوز حتی یه نفر توی این دنیا در بنده، آزادی هم خودش یه زندونه.
جو مارچ
۱
حرف‌زدن از بی‌عدالتی کافی نیست.
جو مارچ
۱
همون رمق نفرت رو هم به‌زور جمع می‌کنم. ولی باز نفرت‌داشتن خیلی بهتر از اینه که هیچ احساسی نداشته باشی.
جو مارچ
۱
هیچ‌وقت فرصتش رو نداشتم جوون باشم.
جو مارچ
۱
ولیکایا: به دور از خدا عشقی وجود نداره. کالیایف: چرا، وجود داره. عشق به مخلوقات خداوند.
جو مارچ
۱
شرم، و غصه، و ماتم، و ستمی که در حق دیگران می‌شه، و جنایت؛ همهٔ اینها آدمها رو از هم جدا می‌کنه. وقتی آدمها از هم جدا هستن، زندگی شکنجه‌س.
لیلی
۱
آره، من قبول کردم یه نفر رو بکشم تا دیکتاتوری رو از بین ببرم. ولی از حرفهای تو بوی یه استبداد تازه به دماغم می‌خوره، که اگه برفرض، روزی روزگاری برپا بشه، از من یه آدمکش می‌سازه، از منی که می‌خواستم صالح باشم و عدالت رو برپا کنم.
لیلی
۱
اگه تنها چاره مرگه، پس راه ما درست نیست. راه درست باید راه به زندگی ببره، به نور، به آفتاب. من دیگه تحمل این سرمای ابدی رو ندارم...
saba.ahmadi
۱
این دیگه خیلی بی‌انصافیه که آدم یه عمر خوشحالی رو توی زندگی پس بزنه و خودش رو آمادهٔ مرگ بکنه و اون‌وقت موقع مرگ و رفتن به‌طرف مرگ هم خوشحال نباشه.