
ROZA
۷۹
جوانها، ناامید، با چهرههایی لاغر و تیره، به نظر میآمد پیر و شکسته شدهاند.
:)
۷۰
زندگی امیدها را از ما ستانده بود.
B-vafa
۵۷
چیزی عظیم میطلبیدم و خودم را بینهایت کوچک میدیدم.
Arno
۴۱
بهزودی سی ساله میشدم و با وجود این، حس میکردم همچنان همان آدم هستم، هیچچیز نیاموختهام، هیچچیز کشف نکردهام، هیچ چیز به دست نیاوردهام که قبلا در آنجا نداشتم: شناخت زندگی، ناامیدی تنهایی، احساسات رفیع و رمزآلود.
B-vafa
۳۳
ناله میکرد و از خنده به خود میپیچید.
Arno
۳۳
در زندگی لحظاتی هست که آدم به دوست احتیاج ندارد.
صبا
۲۹
ما بلایای بسیار از سر گذرانده بودیم. از هیچچیز نمیهراسیدیم و مصیبتهای دیگری نیز در پیش داشتیم. دعاها را فراموش کرده بودیم. زندگی امیدها را از ما ستانده بود. دعاها و امیدها از میانمان رخت بربسته بودند، بیبازگشت.
hmd@
۲۸
مسلمآ من بیش از دیگران تغییر کردم: سیزده ساله بودم، بیست و نه ساله شدم. از جوانیام دیگر چیزی برایم نمانده بود
ᶜʳᶻ
۲۳
ترس: ترس از تنها و بیپناه مردن، از جدایی، از بیمارستان، از میلههای زندان، از آوارگی.
mahsa
۲۱
بهراستی، میتوان از بزرگواری صحبت کرد وقتی فقر و حقارت آن را حقیقتاً غیرممکن میسازند؟
Nazanin :)
۱۳
قهقهه میزدم. در حال خندیدن صدای خندهام را میشنیدم که به گریه تبدیل میشد.
اندیشه
۱۰
چرا همیشه از مادرمان انتظار داریم دیندار باشد و بتواند برایمان دعا کند؟ چرا
انتظار داریم در دنیای دیگر هم به دعاکردن ادامه بدهد، حتی اگر شده یککمی...
cedar
۹
زندگی باید شروع میشد، نه این یک، نکبتبار و ملالآور و مملو از محرومیت، بلکه زندگی دیگری، که ما را در انتظار خود نگاه میداشت.
cedar
۶
. دیگر آن چشم نافذ گذشته، آن شم، آن حساسیت تندوتیز دوران کودکی را ندارم. ولی میدانم که در این زندگی سیاه، در عین آن که ضعیف و پیر و کودن میشوم، با نیرو و تب وتاب خاصی در کمین آنم.
سمانه ابراهیمی
۶
در سیزده سالگی به پاریس آمده بودم، بهزودی سی ساله میشدم و با وجود این، حس میکردم همچنان همان آدم هستم، هیچچیز نیاموختهام، هیچچیز کشف نکردهام، هیچ چیز به دست نیاوردهام که قبلا در آنجا نداشتم: شناخت زندگی، ناامیدی تنهایی، احساسات رفیع و رمزآلود.
setareh
۶
چیزی داشتیم شبیه خانواده، جدالی برای زندگی
:)
۶
دیوانهای شاد که بیشتر اوقات از شدت خنده میگریست.
♡ fatm ♡
۵
بهزودی سی ساله میشدم و با وجود این، حس میکردم همچنان همان آدم هستم، هیچچیز نیاموختهام، هیچچیز کشف نکردهام، هیچ چیز به دست نیاوردهام که قبلا در آنجا نداشتم
|ݐ.الف
۴
. با خودم گفتم به من نگاه میکند بدون این که مرا ببیند.
A PERSON
۴
من هیچکس را ندارم که همهٔ حرفهایم را بهش بگویم.
mahsa
۴
ای خدا، نسل جدید ماشین است، انسان نیست! نه شوری، نه دیوانگیای، فقط منطق، فقط حساب...
sama
۴
وقتی بیگانهای ناگهان آنقدر به ما نزدیک میشود که قلبمان را تا ابد تحت تأثیر قرار میدهد، مُهر خود را بر آن میزند و ردی فراموشناشدنی بهجا میگذارد.
Nazanin :)
۴
ــ دوستت دارد؟
آهی کشید، درواقع نفسنفس میزد.
ناگهان از من فاصله گرفت و پاسخ داد: آره ساشا، دوستم دارد، من هم دوستش دارم و تصمیم گرفتهایم با هم زندگی کنیم.
Arno
۴
آدمها هردم فرّارتر میشوند. وقتی در حال رفتن میبینمشان، تصور میکنم بهزودی باز خواهند گشت.
هاجرک
۴
زندگی باید شروع میشد، نه این یک، نکبتبار و ملالآور و مملو از محرومیت، بلکه زندگی دیگری، که ما را در انتظار خود نگاه میداشت.
setareh
۳
چیزی عظیم میطلبیدم و خودم را بینهایت کوچک میدیدم. همهجا نفر اول بودم، و هیچکس مرا نمیخواست.
فهیمه
۳
مرا مجذوب خود کرده بود، آنهم در دورهای که حتی نمیتوانستیم تصور کنیم این جهان جذابیتی داشته باشد. در آن هنگام که همهچیز سرد و تلخ بود و انسانهای محبوس در بدگمانی، از سایهٔ یکدیگر هم هراس داشتند، من در عرض یک ثانیه، گرمای انسانی کسی را حس کردم که بهطرف من خم شده بود
پریسا کامران
۳
حسی نهانی به من میگفت که فراسوی واقعیت و حوادث، تصویر هست، نغمه هست.
cedar
۲
فکر این که آریان روزی ازدواج کند، از خانه برود و مرا با پدرم در خلأ و ظلمت زندگیام تنها بگذارد، از وحشت لبریزم میکرد. او را با دقت زیر نظر گرفتم و از آنچه به چشم دیدم، وحشتزده شدم.
setareh
۲
در این اتاق، ما، آریان و من، گاه احساس میکردیم در جهان تنها هستیم.
