از خیابانی گذشت و به چپ پیچید و به ساحل رود رسید. حالا دیگر هوا روشن شده بود. چراغهای برق خیابان، روی پل لیتینی، آهسته و بیسروصدا خاموش شدند. نوا پر بود از انبوه برف کثیف زردرنگ. سوفیا پتروونا با خودش فکر کرد: «لابد همهٔ برف شهر را، از همهٔ محلهها، میآورند اینجا خالی میکنند.»