جملات زیبای کتاب سکوت دریا | طاقچه
تصویر جلد کتاب سکوت دریاsubscriptionAvailable

کتاب سکوت دریا

نوع کتاب
۳.۵ امتیاز(از ۱۶ رأی)
انتشارات: 
نشر ماهی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
آبـــــان🍊
۳۳
فرمانروایی که از عشق مردمانش محروم باشد چیزی نیست جز مترسکی مفلوک. همین...
pejman
۱۲
وقتی احساسات کسی را جریحه‌دار می‌کنم، حتی اگر دشمنم باشد، خودم هم آزرده می‌شوم.
pejman
۷
فرمانروایی که از عشق مردمانش محروم باشد چیزی نیست جز مترسکی مفلوک. همین...
javadazadi
۴
"می‌خواهید کارشان را بسازید؟ برای همیشه؟" جواب داد: "مسئلهٔ مرگ و زندگی است. قدرت تنها به کار فتح می‌آید و بس، نه به کار ادامهٔ سلطه. برای حفظ حاکمیت بر دیگران ارتش به هیچ نمی‌ارزد و ما این را خوب می‌دانیم." من سرش فریاد کشیدم: "اما نه به قیمت روحشان! نه به این قیمت!" جواب داد: "روح هرگز نمی‌میرد. تجربهٔ گذشته را دارد. باز از خاکستر خود زاده می‌شود. ما از همین حالا باید برای هزار سال دیگر بنیاد کنیم. پس اول باید ویران کرد."
El
۱
«اینک احساس می‌کند که دستانش آلوده است به خون کشته‌های پنهانش. در نکوهش عهدشکن از هر سو هر دمی شورشی می‌شود برپا. سپاه که فرمان می‌بَرَد از او فرمان می‌برد و بس، بی‌هیچ عشق. اینک او می‌بیند، نام بلندش چه فراخ افتاده بر اندامش همچون جامهٔ غولی بر تن گورزادی دزد.»
آبـــــان🍊
۱
«پایان کار است. اقتدار از لای انگشتان مکبث می‌لغزد و می‌رود و همراه آن وفاداری یارانی که عاقبت از خبث جاه‌طلبی او آگاه شده‌اند. نجیب‌زادگانی که برای دفاع از کیان اسکاتلند می‌جنگیدند اکنون انتظار سرنگونی محتوم او را می‌کشند. یکی از آن‌ها نشانه‌های شوم سقوط مکبث را چنین بیان می‌دارد:» بعد با لحنی سنگین و پرسوز متن را خواند: «اینک احساس می‌کند که دستانش آلوده است به خون کشته‌های پنهانش. در نکوهش عهدشکن از هر سو هر دمی شورشی می‌شود برپا. سپاه که فرمان می‌بَرَد از او فرمان می‌برد و بس، بی‌هیچ عشق. اینک او می‌بیند، نام بلندش چه فراخ افتاده بر اندامش همچون جامهٔ غولی بر تن گورزادی دزد.»
مهدي نوري
۰
آن روز آموختم که اگر کسی بداند دست‌ها را چگونه باید دید، درخواهد یافت که آن‌ها هم مثل چهرهٔ آدمی ــ و حتی بهتر از آن ــ پرده از عواطف و احساسات برمی‌دارند، زیرا دست چندان به اختیار شخص نیست.
rezai milad
۰
«اینک احساس می‌کند که دستانش آلوده است به خون کشته‌های پنهانش. در نکوهش عهدشکن از هر سو هر دمی شورشی می‌شود برپا. سپاه که فرمان می‌بَرَد از او فرمان می‌برد و بس، بی‌هیچ عشق. اینک او می‌بیند، نام بلندش چه فراخ افتاده بر اندامش همچون جامهٔ غولی بر تن گورزادی دزد.»
rezai milad
۰
فرمانروایی که از عشق مردمانش محروم باشد چیزی نیست جز مترسکی مفلوک. همین... همین... مگر می‌توان توقع دیگری هم داشت؟ به‌راستی چه‌کسی جز جاه‌طلبی واخورده حاضر می‌شود چنین نقشی را بپذیرد؟ و با این حال چاره‌ای نیست. بله، باید کسی پیدا شود و تن به فروش کشورش بدهد