
ایران
۱۱
پابلو نرودا میگفت هر نویسندهٔ امریکای لاتین راه که میرود یک پیکر سنگین را به دنبال میکشد، پیکر مردمش، گذشتهاش و تاریخ میهناش. ما ناچاریم ثقل عظیم گذشتهمان را به گردن بگیریم تا یادمان نرود چه چیزی به ما زندگی بخشیده.
اگر گذشتهات را فراموش کنی میمیری. تو برخی کارکردها را به عهده میگیری به خاطر جمع، چون اینها وظایف توست در مقام شهروند، نه در مقام نویسنده. اما، بهرغم اینها، آزادی زیباییشناختی و امتیازات زیباییشناختی خودت را حفظ میکنی. این البته تنشزاست، اما فکر میکنم تنشداشتن بهتر است از اینکه اصلا تنشی نداشته باشی
نورا
۴
«کسی که شاخ گاو را میگیرد، به اندازهٔ کسی که قربانیاش میکند جنایت کرده.»
ایران
۲
اصلا تعجب نمیکنم اگر قلتشنی با کلاه لبهپهن مکزیکی توی فرودگاه شارل دوگل از جمبوجت پیاده شود و وسط پاریس همانطور که قاهقاه میخندد با آن قمهاش که همیشه به کمرش آویزان است، قیمهقیمهام کند. چقدر از این مارکو آئورلیو بدم میآمد! اصلا این ناکوهای جعلق چطور جرئت میکنند اینجور خودمانی از ژنرال دوگل حرف بزنند!
Rahele Kia
۲
در جامعهای مثل جامعهٔ ما که اینقدر بیثبات است، هیچکس نمیتواند گذشتهٔ دیگری را ردگیری کند. اهل کجایی؟ ننه بابات کی هستند؟ هرکدام از این سؤالهای ما ممکن است زخمی باشد که التیام ندارد، زخمی که نمیگذارد دوست داشته باشیم یا دوستمان داشته باشند.
Rahele Kia
۲
باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی.
نورا
۱
زنجیرهامان باز شده بود ارباب، آزاد بودیم، به آزادی هوا، و حالا ببینید عاقبتمان به کجا کشیده؛ هنوز هم داریم برای این و آن جان میکنیم، یا توی زندانیم.»
ایران
۱
روی تخت دراز کشیده بود، از آن تختها که بهراستی به اریکهٔ مرگ میمانند، اریکهای سراسر چنان سفید که انگار پاکیزگی تاوان مردن آدم است. نام او، نیهوس، به معنی برف است، اما توی آنهمه ملافهٔ سفید درست مثل مگسی بود توی کاسهٔ شیر.
ایران
۱
بار دیگر که داشتم شبانه از بالکن فرار میکردم، توی زمین و آسمان آویزان بودم که دیدم زیر پایم عدهای جمع شدهاند
و برایم تولدت مبارک میخوانند؛ آخر روز تولدم بود و خودم خبر نداشتم. صد سال به این سالها، دن نیکو. این سالها، قربان، از آن سالهاییست که...! پاک درمانده شده بودم.
ارغوان
۱
آخروعاقبت همهٔ ما این است که خودمان را در آینهٔ عالم تماشا کنیم و جز چهرهٔ ابلهانهٔ خودمان چیزی نبینیم.
adelnia60
۰
هرچیزی به ما نارو میزند: جسم یک علامت میدهد و حالت چهره یک چیز دیگر را نشان میدهد؛ کلمات ضد خودشان میشوند؛ ذهن بهمان کلک میزند؛ مرگ مرگ را اغفال میکند... حواستان باشد!
نورا
۰
اما چیزی که به من نمیچسبد فضولی در کار دیگران است. فکر میکنم همین اسباب نجات من شده. حدس میزنم همین باعث شده زنها دوستم داشته باشند. من ازشان توضیح نمیخواهم، توی گذشتهشان کندوکاو نمیکنم.
Rahele Kia
۰
روی تخت دراز کشیده بود، از آن تختها که بهراستی به اریکهٔ مرگ میمانند، اریکهای سراسر چنان سفید که انگار پاکیزگی تاوان مردن آدم است.
Rahele Kia
۰
روی تخت دراز کشیده بود، از آن تختها که بهراستی به اریکهٔ مرگ میمانند، اریکهای سراسر چنان سفید که انگار پاکیزگی تاوان مردن آدم است.
Rahele Kia
۰
اما من اگر از این خانه دست برنمیدارم محض گل روی همسایهها نیست، به این دلیل هم نیست که ارزش اغراقآمیزی برای این تکخال معماری قائل هستم یا چیزهایی از این قبیل. من توی این خانه میمانم چون بیست وپنج سال تمام مثل شاه توی آن زندگی کردهام، یعنی از وقتی بیست وپنج سال داشتم تا حالا که پنجاه ساله شدهام. خب، چی فکر میکنید؟ برای خودش عمری است.
Rahele Kia
۰
رمز کار دن خوان عبارت است از رفتن، سفرکردن، جستزدن از مرزها، خواه مرز میان کشورها باشد یا میان باغها و بالکنها و بسترها. برای دن خوان دری وجود ندارد، یا بهتر بگویم، همیشه دری پیشبینینشده برای فرار وجود دارد.
Rahele Kia
۰
فهمیدم که از آن به بعد باید دست روی دست بگذارم و تماشا کنم.
Rahele Kia
۰
اگر قرار بود قانونی که زمان بازداشتِ قبل از محاکمه را محدود میکند رعایت بشود، مکزیک دیگر آن چیزی که همیشه بوده نبود ــ قلمرو پارتیبازی، هوی وهوس و بیعدالتی.
Rahele Kia
۰
«زنده باد زنجیرهای خودمان.»
بهزاد
۰
امروز که همهچیز شتابان تنزل میکند، با حسرت به یاد روزهایی میافتیم که اوضاع رو به ترقی داشت. آدمْ مبتذل و راضی باشد بهتر است تا مفلوک و فرهیخته.
بهزاد
۰
آخروعاقبت همهٔ ما این است که خودمان را در آینهٔ عالم تماشا کنیم و جز چهرهٔ ابلهانهٔ خودمان چیزی نبینیم.
بهزاد
۰
این را هم فهمیدم که این مکزیکیهای جدید تازگیشان در این است که گذشتهای ندارند، یا اگر هم دارند مربوط به زمان دیگری، حلول دیگری، است
بهزاد
۰
هر وکیلی میداند که در این دنیا همهچیز را (کلمه، قانون، عشق...) هم میتوان به معنای دقیق آن گرفت و هم به معنایی کلی تفسیر کرد.