جملات زیبای کتاب دوست بازیافته | طاقچه
تصویر جلد کتاب دوست بازیافته

کتاب دوست بازیافته

نوع کتاب
۴.۲ امتیاز(از ۲۵۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
فرد اولمن، مهدی سحابی
انتشارات: 
نشر ماهی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
آلوین (هاجیك) ツ
۷۵
آیا مطمئن بودم که او را هرگز نخواهم دید؟
zoha.mc
۶۰
قبل از آشنایی با تو آدم تنهایی بودم و اگر تو طردم کنی از آن هم تنهاتر می‌شوم
zoha.mc
۴۱
«مرگ اعتماد ما به زندگی را از بین می‌برد و به ما نشان می‌دهد که درنهایت در برابر فنایی که در انتظار ماست، همه‌چیز بیهوده است.»
Dela
۳۶
در نوشتن عبارت «دوستی که حاضر باشم جانم را فدایش کنم» دودل بودم. اما پس از گذشت سی سال هنوز معتقدم که گزافه نمی‌گفتم و به‌راستی حاضر بودم، حتی با خوشحالی، که به‌خاطر یک دوست بمیرم.
F.s
۳۰
زندگی‌ام کاملا زیرورو شده
maryrad
۲۸
تمایلات بسیار نامشخصی داشتم و به خیالبافی بسنده می‌کردم. تنها آروزی بزرگم این بود که بسیار سفر کنم و فکر می‌کردم که روزی شاعر بزرگی خواهم شد.
Razi Pouri
۲۶
کوشش ما این بود که مشکلاتمان را خودمان حل کنیم. هرگز به فکرمان نمی‌رسید که از پدر و مادرمان نظر بخواهیم. اطمینان داشتیم که آنان متعلق به دنیای دیگری هستند، مسائل ما را نمی‌فهمند و ما را جدی نمی‌گیرند. تقریبآ هیچ‌گاه دربارهٔ آنان حرف نمی‌زدیم. به نظرمان می‌رسید که به اندازهٔ کهکشان‌ها از ما دورند، بیش از اندازه سالخورده و بیش از حد در چارچوب آداب و مقررات گوناگون گرفتارند.
Majid
۲۲
سال‌ها و روزهایی که برخی از آن‌ها پوچ‌تر از برگ‌های پوسیدهٔ درختی خشک بود.
AS4438
۱۸
چه سرفراز کسی کاو به صحنهٔ پیکار ز مرگ در ره حفظ وطن نپرهیزد چه پست، بی‌وطنی کز سر تن‌آسانی ز خاک پاک وطن بزدلانه بگریزد
Yalda
۱۳
در میان جوانان شانزده تا هجده ساله، اغلب معصومیت ساده‌لانه، پاکی جسم و صفای روح با نیازی پرشور به ازخودگذشتگی مطلق و بی‌چشمداشت در هم می‌آمیزد. این مرحله اغلب زودگذر است، اما بدان خاطر که مرحله‌ای شورانگیز و یگانه است، به صورتِ یکی از گرامی‌ترین تجربه‌های زندگی در خاطر می‌ماند.
maryrad
۹
مادرم فرصت کتاب‌خواندن نمی‌یافت، اما گاهی به اتاق من می‌آمد، با حسرت نگاهی به کتاب‌هایم می‌انداخت، یکی دو تایی از آن‌ها را از قفسه بیرون می‌کشید و گردوغبارشان را می‌تکاند و دوباره سر جایشان می‌گذاشت.
jOKER
۸
«هوهنفلس، کنراد، شرکت در توطئه علیه هیتلر، اعدام.»
Yalda
۷
پدرم از صهیونیسم نفرت داشت. حتی فکر وجود چنین مشربی به نظرش احمقانه می‌رسید. بازخواهی سرزمین فلسطین پس از دوهزار سال به نظرش همان‌قدر بی‌معنی می‌رسید که مثلا ایتالیایی‌ها خواستار پس‌گرفتن آلمان باشند، چرا که زمانی نیروهای روم باستان آن را اشغال کرده بودند. می‌گفت که تنها پیامد چنین ادعایی خونریزی دائمی است زیرا یهودیان باید با همهٔ جهان عرب درافتند. و از این گذشته، بیت‌المقدس چه ارتباطی به او داشت که اهل اشتوتگارت بود؟
Parinaz
۷
ما، همین‌جا می‌مانیم. اینجا وطن و خانهٔ ماست.
نسترن
۶
در پندار کودکانهٔ خود به این دوراهی رسیدم: یا خدایی وجود ندارد، یا الوهیتی وجود دارد که اگر بر همه‌چیز قادر باشد سنگدل است و اگر قادر نباشد به کاری نمی‌آید. از همان‌جا باورم به ذات متعالی مهربان از بین رفت.
Ramtin
۶
چگونه بازخواهم یافت در زمستان گل‌ها را در زمستان گل‌ها را و خورشید درخشان را و سایهٔ زمین را؟
Yalda
۵
مسئلهٔ اساسی‌ای که برایم مطرح شد دیگر این نبود که «زندگی چیست؟» بلکه این بود که چگونه باید این زندگی بی‌ارزش را، که البته از یک دیدگاه ارزشی بی‌همتا داشت، گذراند. چگونه باید از زندگی استفاده کرد؟ برای چه هدفی؟ در راه منافع شخصی، یا به نفع بشریت؟ چگونه می‌توان از این موقعیت نامساعد بهترین بهره را گرفت؟
پریسا همانی
۵
ترجیح می‌دهم تنها باشم و تحقیر نشوم.
maryrad
۴
هانس شوارتس، قهرمان کتاب، می‌گوید: «زخمی که بر دل دارم هنوز تازه است، و هر بار که به یاد آلمان می‌افتم گویی بر آن نمک می‌پاشند.»
maryrad
۴
سیاست کار بزرگ‌ترها بود و ما مسائل خودمان را داشتیم. و حیاتی‌ترین مسئلهٔ ما این بود که یاد بگیریم چگونه بهترین استفاده را از زندگی بکنیم، بی‌آن‌که در پی کشف هدف زندگی باشیم ــ البته اگر واقعآ هدفی داشته باشد؛ بی‌آن‌که بخواهیم موقعیت بشر را در این کائنات بی‌کرانهٔ ترسناک درک کنیم. این‌ها مسائل واقعی بود و اهمیتی جاودانه داشت، و به نظر ما بسیار اساسی‌تر از مسئلهٔ وجود گذرا و مسخرهٔ آدم‌هایی چون هیتلر و موسولینی می‌رسید.
Dela
۴
کوشش ما این بود که مشکلاتمان را خودمان حل کنیم. هرگز به فکرمان نمی‌رسید که از پدر و مادرمان نظر بخواهیم. اطمینان داشتیم که آنان متعلق به دنیای دیگری هستند، مسائل ما را نمی‌فهمند و ما را جدی نمی‌گیرند.
Parinaz
۴
هرگز موفق نشدم کاری را که واقعآ دوست داشتم عملی کنم: نوشتن یک کتاب خوب یا سرودن شعری زیبا.
mitra
۴
نکند همه‌چیز را فراموش کرده یا از دوستی با من پشیمان شده باشد؟ نکند با نشان‌دادن این‌که تا چه حد به دوستی او محتاجم، اشتباه بزرگی کرده باشم؟ آیا باید خودم را محتاط‌تر و خوددارتر نشان می‌دادم؟ مبادا دربارهٔ من با پدر و مادرش چیزی بگوید و آن‌ها به او توصیه کنند که با یک پسر یهودی دوست نشود؟ به‌همین‌گونه به شکنجهٔ خود ادامه می‌دادم تا این‌که سرانجام به خواب رفتم، و همهٔ شب را ناراحت خوابیدم.
Kiyomars
۴
«مگر نمی‌بینی دارند می‌سوزند؟ فریادهایشان را نمی‌شنوی؟ و به خودت اجازه می‌دهی که قضیه را توجیه کنی چون شهامت آن را نداری که از خدای خودت دل بکنی. خدایی که هیچ قدرتی نداشته باشد و دلش به رحم نیاید به چه درد من و تو می‌خورد؟ خدایی که بالای ابرها نشسته باشد و وجود مالاریا، وبا، قحطی و جنگ را تحمل کند؟»
hastiiii
۴
در نوشتن عبارت «دوستی که حاضر باشم جانم را فدایش کنم» دودل بودم. اما پس از گذشت سی سال هنوز معتقدم که گزافه نمی‌گفتم و به‌راستی حاضر بودم، حتی با خوشحالی، که به‌خاطر یک دوست بمیرم.
Clem⋆。𖦹
۴
با این‌همه بسیار خوشحال بودم. برای اولین بار با من حرف زده بود و تصمیم داشتم که نگذارم آخرین بار باشد.
Majid
۳
«مرگ اعتماد ما به زندگی را از بین می‌برد و به ما نشان می‌دهد که درنهایت در برابر فنایی که در انتظار ماست، همه‌چیز بیهوده است.»
mitra
۳
و او، که سرشار از افتخار بود، چگونه می‌توانست کمرویی، غرور و زودرنجی، و ترس از سرخوردگی مرا درک کند؟
کاربر saeid
۳
واقعآ فکر می‌کنید که هم‌میهنان کسانی چون گوته و شیلر، کانت و بتهوون تسلیم این مزخرفات خواهند شد؟
آبی
۳
اما می‌دانستم که این تازه آغاز دوستی ماست و از آن پس زندگی من غم‌آلود و تهی نخواهد بود، بلکه برای هردومان سرشار از شور و امید خواهد شد.