
بریدههایی از کتاب دوست بازیافته
۴٫۳
(۱۹۱)
آیا مطمئن بودم که او را هرگز نخواهم دید؟
آلوین (هاجیك) ツ
قبل از آشنایی با تو آدم تنهایی بودم و اگر تو طردم کنی از آن هم تنهاتر میشوم
zoha.mc
«مرگ اعتماد ما به زندگی را از بین میبرد و به ما نشان میدهد که درنهایت در برابر فنایی که در انتظار ماست، همهچیز بیهوده است.»
zoha.mc
زندگیام کاملا زیرورو شده
F.s
در نوشتن عبارت «دوستی که حاضر باشم جانم را فدایش کنم» دودل بودم. اما پس از گذشت سی سال هنوز معتقدم که گزافه نمیگفتم و بهراستی حاضر بودم، حتی با خوشحالی، که بهخاطر یک دوست بمیرم.
Dela
تمایلات بسیار نامشخصی داشتم و به خیالبافی بسنده میکردم. تنها آروزی بزرگم این بود که بسیار سفر کنم و فکر میکردم که روزی شاعر بزرگی خواهم شد.
maryrad
سالها و روزهایی که برخی از آنها پوچتر از برگهای پوسیدهٔ درختی خشک بود.
Majid
کوشش ما این بود که مشکلاتمان را خودمان حل کنیم. هرگز به فکرمان نمیرسید که از پدر و مادرمان نظر بخواهیم. اطمینان داشتیم که آنان متعلق به دنیای دیگری هستند، مسائل ما را نمیفهمند و ما را جدی نمیگیرند. تقریبآ هیچگاه دربارهٔ آنان حرف نمیزدیم. به نظرمان میرسید که به اندازهٔ کهکشانها از ما دورند، بیش از اندازه سالخورده و بیش از حد در چارچوب آداب و مقررات گوناگون گرفتارند.
Razi Pouri
چه سرفراز کسی کاو به صحنهٔ پیکار
ز مرگ در ره حفظ وطن نپرهیزد
چه پست، بیوطنی کز سر تنآسانی
ز خاک پاک وطن بزدلانه بگریزد
AS4438
در میان جوانان شانزده تا هجده ساله، اغلب معصومیت سادهلانه، پاکی جسم و صفای روح با نیازی پرشور به ازخودگذشتگی مطلق و بیچشمداشت در هم میآمیزد. این مرحله اغلب زودگذر است، اما بدان خاطر که مرحلهای شورانگیز و یگانه است، به صورتِ یکی از گرامیترین تجربههای زندگی در خاطر میماند.
Yalda
مادرم فرصت کتابخواندن نمییافت، اما گاهی به اتاق من میآمد، با حسرت نگاهی به کتابهایم میانداخت، یکی دو تایی از آنها را از قفسه بیرون میکشید و گردوغبارشان را میتکاند و دوباره سر جایشان میگذاشت.
maryrad
مسئلهٔ اساسیای که برایم مطرح شد دیگر این نبود که «زندگی چیست؟» بلکه این بود که چگونه باید این زندگی بیارزش را، که البته از یک دیدگاه ارزشی بیهمتا داشت، گذراند. چگونه باید از زندگی استفاده کرد؟ برای چه هدفی؟ در راه منافع شخصی، یا به نفع بشریت؟ چگونه میتوان از این موقعیت نامساعد بهترین بهره را گرفت؟
Yalda
«هوهنفلس، کنراد، شرکت در توطئه علیه هیتلر، اعدام.»
jOKER
در پندار کودکانهٔ خود به این دوراهی رسیدم: یا خدایی وجود ندارد، یا الوهیتی وجود دارد که اگر بر همهچیز قادر باشد سنگدل است و اگر قادر نباشد به کاری نمیآید. از همانجا باورم به ذات متعالی مهربان از بین رفت.
نسترن
پدرم از صهیونیسم نفرت داشت. حتی فکر وجود چنین مشربی به نظرش احمقانه میرسید. بازخواهی سرزمین فلسطین پس از دوهزار سال به نظرش همانقدر بیمعنی میرسید که مثلا ایتالیاییها خواستار پسگرفتن آلمان باشند، چرا که زمانی نیروهای روم باستان آن را اشغال کرده بودند. میگفت که تنها پیامد چنین ادعایی خونریزی دائمی است زیرا یهودیان باید با همهٔ جهان عرب درافتند. و از این گذشته، بیتالمقدس چه ارتباطی به او داشت که اهل اشتوتگارت بود؟
Yalda
هانس شوارتس، قهرمان کتاب، میگوید: «زخمی که بر دل دارم هنوز تازه است، و هر بار که به یاد آلمان میافتم گویی بر آن نمک میپاشند.»
maryrad
ما، همینجا میمانیم. اینجا وطن و خانهٔ ماست.
Parinaz
نکند همهچیز را فراموش کرده یا از دوستی با من پشیمان شده باشد؟ نکند با نشاندادن اینکه تا چه حد به دوستی او محتاجم، اشتباه بزرگی کرده باشم؟ آیا باید خودم را محتاطتر و خوددارتر نشان میدادم؟ مبادا دربارهٔ من با پدر و مادرش چیزی بگوید و آنها به او توصیه کنند که با یک پسر یهودی دوست نشود؟ بههمینگونه به شکنجهٔ خود ادامه میدادم تا اینکه سرانجام به خواب رفتم، و همهٔ شب را ناراحت خوابیدم.
mitra
در زندگی «هیچچیز» کم ندارم: یک آپارتمان مشرف به «سنترال پارک» در نیویورک، چند اتومبیل و یک خانهٔ ییلاقی دارم، در چند باشگاه یهودی عضوم و چیزهای دیگری از این قبیل. اما خودم میدانم که چه کم دارم. هرگز موفق نشدم کاری را که واقعآ دوست داشتم عملی کنم: نوشتن یک کتاب خوب یا سرودن شعری زیبا. در آغاز جرئت نمیکردم دست به کار بشوم و چیزی بنویسم، چون بیپول بودم. اما اکنون که پولدار شدهام، جرئت نمیکنم چیزی بنویسم، چون میترسم نتوانم. از همینروست که در عمق وجودم، خودم را آدمی ناموفق میدانم.
zoha.mc
سیاست کار بزرگترها بود و ما مسائل خودمان را داشتیم. و حیاتیترین مسئلهٔ ما این بود که یاد بگیریم چگونه بهترین استفاده را از زندگی بکنیم، بیآنکه در پی کشف هدف زندگی باشیم ــ البته اگر واقعآ هدفی داشته باشد؛ بیآنکه بخواهیم موقعیت بشر را در این کائنات بیکرانهٔ ترسناک درک کنیم. اینها مسائل واقعی بود و اهمیتی جاودانه داشت، و به نظر ما بسیار اساسیتر از مسئلهٔ وجود گذرا و مسخرهٔ آدمهایی چون هیتلر و موسولینی میرسید.
maryrad
کوشش ما این بود که مشکلاتمان را خودمان حل کنیم. هرگز به فکرمان نمیرسید که از پدر و مادرمان نظر بخواهیم. اطمینان داشتیم که آنان متعلق به دنیای دیگری هستند، مسائل ما را نمیفهمند و ما را جدی نمیگیرند.
Dela
هرگز موفق نشدم کاری را که واقعآ دوست داشتم عملی کنم: نوشتن یک کتاب خوب یا سرودن شعری زیبا.
Parinaz
قبل از آشنایی با تو آدم تنهایی بودم و اگر تو طردم کنی از آن هم تنهاتر میشوم،
Razi Pouri
چگونه بازخواهم یافت
در زمستان گلها را
در زمستان گلها را
و خورشید درخشان را و سایهٔ زمین را؟
Ramtin
و دانستن و ندانستن آن برایم چه فرقی میکرد؟ چون درهرحال هرگز او را دوباره نمیدیدم.
اما آیا مطمئن بودم که او را هرگز نخواهم دید؟ آیا مطلقآ محال بود که روزی در باز شود و او بر آستانهٔ در ظاهر شود؟ و مگر نه اینکه حتی در همان لحظه گوش به در داشتم تا شاید صدای پای او را بشنوم؟
honey
«مرگ اعتماد ما به زندگی را از بین میبرد و به ما نشان میدهد که درنهایت در برابر فنایی که در انتظار ماست، همهچیز بیهوده است.»
Majid
بهخوبی میدانستم که او میداند در درون من چه میگذرد، چون در غیر این صورت مسئلهٔ شب گذشته را که برای هردومان بیشترین اهمیت را داشت مسکوت نمیگذاشت.
Yasaman Mirrezaei
به گونهای غریزی حس میکردم که تا چند دقیقهٔ دیگر نیش خنجری بر قلبم خواهد نشست؛ پس آیا بهتر نبود که خود را از برابر آن کنار بکشم؟ بهتر نبود که خود را تسلیم آن رنج و آزار نکنم؟ چرا باید خطر ازدستدادن تنهادوستم را پذیرا شوم؟ چرا بهجای آنکه شک را به کناری بزنم، در پی فرصتی برای تأیید آن باشم؟
Yasaman Mirrezaei
و او، که سرشار از افتخار بود، چگونه میتوانست کمرویی، غرور و زودرنجی، و ترس از سرخوردگی مرا درک کند؟
mitra
این نظریه که خداوند قادر متعال با بیاعتنایی شاهد مرگ تدریجی و دردناک فرزند خود بر صلیب بوده باشد، و اینکه «پدر آسمانی»، برخلاف یک پدر زمینی، حتی میل نجات فرزند خود را نداشته باشد به نظر پدرم کفرآمیز و مشمئزکننده میرسید.
mitra
حجم
۷۶٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۵
تعداد صفحهها
۱۱۲ صفحه
حجم
۷۶٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۵
تعداد صفحهها
۱۱۲ صفحه
قیمت:
۴۰,۰۰۰
تومان