
بریدههایی از کتاب خواب خوب بهشت
۳٫۳
(۹)
و هر دو خوب میدانستند چطور جنس "شانس"شان در طول سالها، بیسروصدا، عوض شده. شانس دیگر نه به پول ربط داشت، نه به موفقیت، نه به سلامتی، نه به "آینده" ــ از هر جنسی. فرق اصلیاش همین بود. حالا "شانس" فقط به زمان حال مربوط میشد. به تداومبخشیدنش. در واقع، به درککردنش، لذتبردنش.
مبرا
«زندگی چیزی است که برایت اتفاق میافتد، وقتی داری برای چیز دیگری برنامه میریزی.»
نیمسایه
واقعیت رابطهٔ آدمهاست و باقی چیزها قلابی و دروغ است
کاربر ۳۷۷۰۷۲۶
زیبایی او در میان اینهمه دیوانگی غمبار، موهبت بزرگی است.
کاربر ۳۷۷۰۷۲۶
بالای بالهای مرغ که از روشان بخار بلند میشود، دستنوشتهٔ مقوایی کوچکی به چشم میخورد که روش نوشته: «زندگی چیزی است که برایت اتفاق میافتد، وقتی داری برای چیز دیگری برنامه میریزی.»
Rahele Kia
میگویند آدمهای رستگار «بهشت آسمانی را خواهند دید».
آرزوی من این است که تا ابد زمین را ببینم.
ــ پتر هانتکه ـ
هادی
میگویند آدمهای رستگار «بهشت آسمانی را خواهند دید».
آرزوی من این است که تا ابد زمین را ببینم
asiyeah
میگویند آدمهای رستگار «بهشت آسمانی را خواهند دید».
آرزوی من این است که تا ابد زمین را ببینم.
کاربر ۳۷۷۰۷۲۶
اما حتی با این حس همدردی هم گپزدن با آنها آسان نیست.
کاربر ۳۷۷۰۷۲۶
خوشحالم نمیکرد، فقط کاری میکرد که با خودم کنار بیام.
کاربر ۳۷۷۰۷۲۶
دیگر صدای نفسهای خودش را نمیشنود. خیلی دور است. صدای قلب خودش را نمیشنود.
کاربر ۳۷۷۰۷۲۶
منتظر شنیدن صدا از آنطرف خط. صدایی که مرد به این نتیجه رسیده که بدون آن نمیتواند زندگی کند. صدایی که به خاطرش همهچیزش را داده است.
کاربر ۳۷۷۰۷۲۶
«زندگی چیزی است که برایت اتفاق میافتد، وقتی داری برای چیز دیگری برنامه میریزی.»
کاربر ۳۷۷۰۷۲۶
ولی من نمیدانم از وسط آنهمه صدا چطور توانسته بود صدای مرا تشخیص بدهد. اصلا چطور توانسته بود فقط صدای مرا بشنود.
کاربر ۳۷۷۰۷۲۶
انگار حالا که قصهشو برام تعریف کرده بود، دوباره همهچی براش زنده شده بود. میخوام بگم غمی که تو چشماش بود بیشتر از طاقت من بود.
کاربر ۳۷۷۰۷۲۶
اگه الان منو میدید، از دور، یهجوری که اصلا من هم ندونم که داره نگاهم میکنه، اونوقت منو همونجور میدید که هستم.
کاربر ۳۷۷۰۷۲۶
از خودش پرسید یعنی حالا همهٔ شانس خوبش را از دست داده؛ یعنی حالا باز سقوط میکند توی آن روزهای تاریک ازدسترفتهاش
کاربر ۳۷۷۰۷۲۶
تکان خورد وقتی فهمید چقدر به دیدن او وابسته شده؛ به اینکه بداند او توی دنیاست، هر روز، و در یک ساعت بخصوص.
کاربر ۳۷۷۰۷۲۶
«نمیشد فقط با جارویی چیزی کیششون کنین؟»
«نه، نمیشد با جارو "کیش"شون کنم.»
«چرا؟»
«چون که میخواستم جوندادنشون رو تماشا کنم! واسه همین. میخواستم ببینمشون که خودشون رو به کاغذدیواریها و پردههای قلابدوزی میکوبونن. میخواستم تماشاشون کنم که با بالهای کوچکشون توی هوای خاکی ویرجینیا بالبال میزنن.»
Rahele Kia
حس خوبی دارد که کوچکترین دختر است و حس خوبی دارد که تنها مسئولیتش این است که بقایای مادرش را بهموقع به مراسم یادبود خانوادگی در گرینبی برساند ــ از این سر کشور به آن سر. خوشحال است که سرانجام فرصت کرده با مادرش تنها باشد و همانطور که بهسرعت از یوتا میگذرد، با خاکستردان یشمی حرف میزند؛ با صدایی شبیه همان صدا که وقتی مادرش زنده بود، با او حرف میزد.
Rahele Kia
تا الان، آخرین زن هم گذاشته بود رفته بود ــ بعضی از این زنها را خیانت فراری داده بود، بیشترشان را بیمحلی. حالا فقط پسر مانده بود و پدربزرگش. این وضع را دوست داشتند. مسالمتآمیز بود.
Rahele Kia
تو هم باور کردی حرفاشو؟
چرا نکنم؟
تو حرفِ هرچیزی رو که بهش یه دامن چسبیده باشه باور میکنی.
Rahele Kia
حجم
۸۹٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۸
تعداد صفحهها
۱۶۴ صفحه
حجم
۸۹٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۸
تعداد صفحهها
۱۶۴ صفحه
قیمت:
۸۰,۰۰۰
تومان