وقتی خیلی جوان بودم، که سنی است که ذهن بیشتر از همیشه قابل دستکاری است، مدت کوتاهی مرا به مدرسه گذاشتند. پدرم میگفت که نبرد زندگی بسیار طاقتفرساست و لازم است که با تنها سلاح مفید به جنگش برویم، سلاح عقل. این نصیحتش را آنقدر تکرار میکرد که انگار از بر کرده بود. اینجور مواقع از خشونتِ صدایش کم میشد. صدایی میشد تودار و لحنی میگرفت که برای من کاملا تازگی داشت ... بعد، انگار از چیزی که گفته پشیمان شده باشد با صدای بلند قهقهه سرمیداد. همیشه هم آخرش با لحن محبتآمیزی به من میگفت:
«پسرجان، به حرفهایم اعتنا نکن ... من دارم پیر میشوم!»