
بریدههایی از کتاب خانه ماتریونا
۴٫۲
(۲۵)
چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آنگاه که وطن در دست مشتی نیرنگباز بیرگ است که از سر بیتدبیری و خودخواهی ادارهاش میکنند، آنگاه که در چشم جهانیان چهرهای گستاخ، موذی و بیارج دارد، آنگاه که به جای خوراک سالم روحانی، خوراک فاسد پیش رویش میگذارند، آنگاه که فقر و پریشانی چنان در تاروپود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمیتوان چارهاش کرد.
Mostafa F
متوجه شده بودم که یک چیز روحیهاش را بازمیگرداند و آن کارکردن است. بلافاصله بیل به دست میگرفت و مشغول کاشتن سیبزمینی میشد، یا کیسهای زیر بغل میزد و میرفت دنبال زغال سنگ، یا سبد حصیریاش را برمیداشت و میرفت به اعماق جنگل تا میوههای جنگلی جمع کند. به جای تعظیم جلو میز دفترخانه، در برابر بوتههای جنگلی خم میشد. بعد سرحال و لبخندزنان، با کمری خمیده از بار، به کلبه بازمیگشت.
علی رضا
دو معما در جهان هست: چگونه به دنیا آمدم؟ به یاد ندارم؛ چگونه میمیرم؟ نمیدانم.
pejman
چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آنگاه که وطن در دست مشتی نیرنگباز بیرگ است که از سر بیتدبیری و خودخواهی ادارهاش میکنند، آنگاه که در چشم جهانیان چهرهای گستاخ، موذی و بیارج دارد، آنگاه که به جای خوراک سالم روحانی، خوراک فاسد پیش رویش میگذارند، آنگاه که فقر و پریشانی چنان در تاروپود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمیتوان چارهاش کرد.
شلاله
علف هرز بهسادگی از میان نمیرود.
بهراستی چرا این گیاهانِ سودمندند که هیچگاه چندان توانمند نیستند؟
AS4438
نفس ترسناک زمستان در هوا موج میزد و قلب انسان را میفشرد. اطراف پوشیده از جنگل بود و هیچ کجا نمیشد زغال سنگ پیدا کرد. صدای کرکنندهٔ دستگاههای حفاری در سراسر منطقهٔ باتلاقی به گوش میرسید، ولی زغال سنگ به اهالی فروخته نمیشد. این زغالها سهم رؤسا و اطرافیانشان بود، یا نفری یک ماشین سهم معلمها، پزشکان و کارگران کارخانهها. دیگران نه سهمی میبردند و نه حق سؤالکردن داشتند. رئیس کالخوز در دهکده قدم میزد و طلبکارانه به آدمها خیره میشد یا با نهایت خوشقلبی دربارهٔ هرچیزی حرف میزد جز زغال سنگ، چون برای خودش به اندازهٔ کافی ذخیره کرده بود و نگرانیای بابت زمستان نداشت.
خب دیگر، قبلا چوبهای جنگل را از اربابها میدزدیدند و حالا زغال سنگ را از شرکت. زنها در دستههای پنجتایی یا دهتایی جمع میشدند تا دل وجرئت بیشتری پیدا کنند. معمولا روزها میرفتند سروقت این زغالها.
علی رضا
حکایت ما انسانها نیز گاه چنین است. هنگامی که ضربت عذاب وجدان بر ما فرود میآید، آتش به تمام وجودمان میزند و آن هم تمام عمر. برخی پس از این درد همچنان برجای میمانند و برخی دیگر دوام نمیآورند.
صبا
گریه در سوگ مرده صرفآ اشکریختن نیست، بلکه پرده از سیاست و سلوک هریک از عزاداران برمیدارد.
pejman
دیگر خسته شدم از بس یکییکی شما را به خاک سپردم!
pejman
«دو معما در جهان هست: چگونه به دنیا آمدم؟ به یاد ندارم؛ چگونه میمیرم؟ نمیدانم.»
AS4438
فهمیدم که چرا در زبان ما خوشبختی به شکل غریبی مترادف است با «دارایی»؛ اگر داراییات را از دست بدهی، در چشم مردم ابله و رسوا مینمایی.
AS4438
پیری پرفروغ راهی سوی فراز است نه نشیب.
خدایا، فقط پیری را در تنگدستی و سرما به سراغمان نفرست!
آخر، ما خود نیز پیران بسیاری را بدینسان رها کردهایم...
AS4438
فهمیدم که چرا در زبان ما خوشبختی به شکل غریبی مترادف است با «دارایی»؛ اگر داراییات را از دست بدهی، در چشم مردم ابله و رسوا مینمایی.
کیارش
فهمیدم که چرا در زبان ما خوشبختی به شکل غریبی مترادف است با «دارایی»؛ اگر داراییات را از دست بدهی، در چشم مردم ابله و رسوا مینمایی.
1qaz2wsx
همهٔ ما کنارش زندگی کردیم و هیچوقت نفهمیدیم که او همان انسان راستکرداری است که، چنانکه میگویند، بدون او روستایی در کار نخواهد بود.
و شهری.
و جهانی.
♥︎ Sara ♥︎
گریه در سوگ مرده صرفآ اشکریختن نیست، بلکه پرده از سیاست و سلوک هریک از عزاداران برمیدارد.
AS4438
چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آنگاه که وطن در دست مشتی نیرنگباز بیرگ است که از سر بیتدبیری و خودخواهی ادارهاش میکنند، آنگاه که در چشم جهانیان چهرهای گستاخ، موذی و بیارج دارد، آنگاه که به جای خوراک سالم روحانی، خوراک فاسد پیش رویش میگذارند، آنگاه که فقر و پریشانی چنان در تاروپود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمیتوان چارهاش کرد
میرزاقلمدون
همهٔ ما کنارش زندگی کردیم و هیچوقت نفهمیدیم که او همان انسان راستکرداری است که، چنانکه میگویند، بدون او روستایی در کار نخواهد بود.
و شهری.
و جهانی.
امیر رحمتی
شبها، وقتی ماتریونا در خواب بود و من پشت میزم مطالعه میکردم، صدای خفیف خشخشی که موشها در پشت کاغذدیواریها به راه میانداختند، در دل صدای خشخش یکنواخت و همزمان سوسکها در پشت دیواره غرق میشد، درست مثل صدای اقیانوس در دوردست. اما من به این سروصدا عادت کردم، چون در آن هیچ نشانی از شرارت و دروغ و پلیدی نبود؛ خشخش آنها زندگیشان بود.
کیارش
آنها که بنابر وجدان خود عمل میکنند همواره چهرهای نیکو دارند.
کیارش
اینجا بود که فهمیدم گریه در سوگ مرده صرفآ اشکریختن نیست، بلکه پرده از سیاست و سلوک هریک از عزاداران برمیدارد.
کیارش
چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آنگاه که وطن در دست مشتی نیرنگباز بیرگ است که از سر بیتدبیری و خودخواهی ادارهاش میکنند، آنگاه که در چشم جهانیان چهرهای گستاخ، موذی و بیارج دارد، آنگاه که به جای خوراک سالم روحانی، خوراک فاسد پیش رویش میگذارند، آنگاه که فقر و پریشانی چنان در تاروپود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمیتوان چارهاش کرد.
کیارش
یک کشاورز چه مرارتها که نمیکشد: نگهداری بذر تا موسم کاشت، کاشتن درست آن و رساندن گیاهان سودمند به موعد برداشت. اما علفهای هرز با شتابی وحشیانه سربرمیآورند و نهتنها نیازی به رسیدگی ندارند، بلکه برعکس، گویی با رشد خود هرگونه مراقبتی را به سخره میگیرند. به مصداق این ضربالمثل که میگوید: علف هرز بهسادگی از میان نمیرود.
بهراستی چرا این گیاهانِ سودمندند که هیچگاه چندان توانمند نیستند؟
کیارش
زندگی به من آموخته بود معنایش را در غذا جستجو نکنم
Arsln
چه میتوانستم برای عصر سفارش بدهم؟ همهچیز محدود میشد به همان سیبزمینی یا سوپ سیبزمینی. من با همینها کنار میآمدم، زیرا زندگی به من آموخته بود معنایش را در غذا جستجو نکنم. برای من لبخند این صورت گرد باارزشتر بود، لبخندی که وقتی سرانجام با دوربین عکاسی شروع به کار کردم، سعی نمودم بهدقت آن را ثبت کنم. همین که عدسی سرد دوربین به سمت او میرفت، حالتی تصنعی یا زیاده جدی به خود میگرفت. فقط یک بار، وقتی از پشت پنجره به چیزی در بیرون کلبه میخندید، از لبخندش عکس گرفتم.
1qaz2wsx
از همین گریه میشد چیزهایی دربارهٔ اطرافیان دریافت. در گریهٔ آنها نوعی نظم وترتیب تصنعی و حسابشده به چشم میخورد. آنهایی که نسبت دورتری داشتند، لحظاتی کنار تابوت رفته و بهآهستگی دعایی میخواندند. آنها که بستگان نزدیک متوفی بودند از همان آستانهٔ در شروع به اشکریختن میکردند و همین که به تابوت میرسیدند، خم میشدند و درست بالای سر مرده هایهای گریه سر میدادند. گریهٔ هریک از زنها آهنگی خاص خود داشت که افکار و احساسات وی را آشکار میکرد.
اینجا بود که فهمیدم گریه در سوگ مرده صرفآ اشکریختن نیست، بلکه پرده از سیاست و سلوک هریک از عزاداران برمیدارد.
1qaz2wsx
در اردوگاه رسم است که در طول روز استخوانهایت را خُرد و خسته کنی و شبهنگام، تا سر بر بالش کاه میگذاری، فریاد «برپااااا!» را بشنوی. هیچ خبری از اندیشههای شبانه نیست.
در زندگی امروزیمان نیز، که آشفته، سرگیجهآور و سرشار از خُردهچیزهای بیارزش است، اوضاع از همین قرار است. در طول روز، افکارمان مجال رشد و بلوغ نمییابند و آنها را به فرصتی دیگر میاندازیم. لیک شبهنگام بازمیگردند تا سهم خود را طلب کنند. کافیست بر غشای دور ذهنمان شکافی افتد تا آنها بیامان و آشفته و درهمریخته بر ما بتازند. و آنکه آزارندهتر و گستاختر است، پیشاپیش این لشکر جرار، تو را میگزد.
چه استوار و توانمند است آنکه در برابر این هجمه سر فرود نمیآورد، بلکه این سیل تیره وتار را مهار میکند و به سویی میراندش که مایهٔ عافیت روح شود. همیشه اندیشهای محوری در کار است که آرامش ما دور آن میگردد
1qaz2wsx
شبها، وقتی ماتریونا در خواب بود و من پشت میزم مطالعه میکردم، صدای خفیف خشخشی که موشها در پشت کاغذدیواریها به راه میانداختند، در دل صدای خشخش یکنواخت و همزمان سوسکها در پشت دیواره غرق میشد، درست مثل صدای اقیانوس در دوردست. اما من به این سروصدا عادت کردم، چون در آن هیچ نشانی از شرارت و دروغ و پلیدی نبود؛ خشخش آنها زندگیشان بود.
علی رضا
اینجا بود که فهمیدم گریه در سوگ مرده صرفآ اشکریختن نیست، بلکه پرده از سیاست و سلوک هریک از عزاداران برمیدارد.
سه خواهر ماتریونا بهس
Mo0onet
اینجا بود که فهمیدم گریه در سوگ مرده صرفآ اشکریختن نیست، بلکه پرده از سیاست و سلوک هریک از عزاداران برمیدارد.
Mo0onet
حجم
۷۳٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۲
تعداد صفحهها
۱۰۰ صفحه
حجم
۷۳٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۲
تعداد صفحهها
۱۰۰ صفحه
قیمت:
۴۰,۰۰۰
تومان