جملات زیبای کتاب خانه ماتریونا | طاقچه
تصویر جلد کتاب خانه ماتریونا

بریده‌هایی از کتاب خانه ماتریونا

انتشارات:نشر ماهی
دسته‌بندی:
امتیاز
۴.۲از ۳۰ رأی
۴٫۲
(۳۰)
چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آن‌گاه که وطن در دست مشتی نیرنگ‌باز بی‌رگ است که از سر بی‌تدبیری و خودخواهی اداره‌اش می‌کنند، آن‌گاه که در چشم جهانیان چهره‌ای گستاخ، موذی و بی‌ارج دارد، آن‌گاه که به جای خوراک سالم روحانی، خوراک فاسد پیش رویش می‌گذارند، آن‌گاه که فقر و پریشانی چنان در تاروپود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمی‌توان چاره‌اش کرد.
Mostafa F
دو معما در جهان هست: چگونه به دنیا آمدم؟ به یاد ندارم؛ چگونه می‌میرم؟ نمی‌دانم.
pejman
متوجه شده بودم که یک چیز روحیه‌اش را بازمی‌گرداند و آن کارکردن است. بلافاصله بیل به دست می‌گرفت و مشغول کاشتن سیب‌زمینی می‌شد، یا کیسه‌ای زیر بغل می‌زد و می‌رفت دنبال زغال سنگ، یا سبد حصیری‌اش را برمی‌داشت و می‌رفت به اعماق جنگل تا میوه‌های جنگلی جمع کند. به جای تعظیم جلو میز دفترخانه، در برابر بوته‌های جنگلی خم می‌شد. بعد سرحال و لبخندزنان، با کمری خمیده از بار، به کلبه بازمی‌گشت.
علی رضا
علف هرز به‌سادگی از میان نمی‌رود. به‌راستی چرا این گیاهانِ سودمندند که هیچگاه چندان توانمند نیستند؟
AS4438
چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آن‌گاه که وطن در دست مشتی نیرنگ‌باز بی‌رگ است که از سر بی‌تدبیری و خودخواهی اداره‌اش می‌کنند، آن‌گاه که در چشم جهانیان چهره‌ای گستاخ، موذی و بی‌ارج دارد، آن‌گاه که به جای خوراک سالم روحانی، خوراک فاسد پیش رویش می‌گذارند، آن‌گاه که فقر و پریشانی چنان در تاروپود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمی‌توان چاره‌اش کرد.
شلاله
حکایت ما انسان‌ها نیز گاه چنین است. هنگامی که ضربت عذاب وجدان بر ما فرود می‌آید، آتش به تمام وجودمان می‌زند و آن هم تمام عمر. برخی پس از این درد همچنان برجای می‌مانند و برخی دیگر دوام نمی‌آورند.
صبا
نفس ترسناک زمستان در هوا موج می‌زد و قلب انسان را می‌فشرد. اطراف پوشیده از جنگل بود و هیچ کجا نمی‌شد زغال سنگ پیدا کرد. صدای کرکنندهٔ دستگاه‌های حفاری در سراسر منطقهٔ باتلاقی به گوش می‌رسید، ولی زغال سنگ به اهالی فروخته نمی‌شد. این زغال‌ها سهم رؤسا و اطرافیانشان بود، یا نفری یک ماشین سهم معلم‌ها، پزشکان و کارگران کارخانه‌ها. دیگران نه سهمی می‌بردند و نه حق سؤال‌کردن داشتند. رئیس کالخوز در دهکده قدم می‌زد و طلبکارانه به آدم‌ها خیره می‌شد یا با نهایت خوش‌قلبی دربارهٔ هرچیزی حرف می‌زد جز زغال سنگ، چون برای خودش به اندازهٔ کافی ذخیره کرده بود و نگرانی‌ای بابت زمستان نداشت. خب دیگر، قبلا چوب‌های جنگل را از ارباب‌ها می‌دزدیدند و حالا زغال سنگ را از شرکت. زن‌ها در دسته‌های پنج‌تایی یا ده‌تایی جمع می‌شدند تا دل وجرئت بیش‌تری پیدا کنند. معمولا روزها می‌رفتند سروقت این زغال‌ها.
علی رضا
گریه در سوگ مرده صرفآ اشک‌ریختن نیست، بلکه پرده از سیاست و سلوک هریک از عزاداران برمی‌دارد.
pejman
دیگر خسته شدم از بس یکی‌یکی شما را به خاک سپردم!
pejman
«دو معما در جهان هست: چگونه به دنیا آمدم؟ به یاد ندارم؛ چگونه می‌میرم؟ نمی‌دانم.»
AS4438
هر جانداری در این جهان تنها دو چیز در کف دارد: کارش و روحش.
Patrick
فهمیدم که چرا در زبان ما خوشبختی به شکل غریبی مترادف است با «دارایی»؛ اگر دارایی‌ات را از دست بدهی، در چشم مردم ابله و رسوا می‌نمایی.
AS4438
پیری پرفروغ راهی سوی فراز است نه نشیب. خدایا، فقط پیری را در تنگدستی و سرما به سراغمان نفرست! آخر، ما خود نیز پیران بسیاری را بدین‌سان رها کرده‌ایم...
AS4438
فهمیدم که چرا در زبان ما خوشبختی به شکل غریبی مترادف است با «دارایی»؛ اگر دارایی‌ات را از دست بدهی، در چشم مردم ابله و رسوا می‌نمایی.
کیارش
چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آن‌گاه که وطن در دست مشتی نیرنگ‌باز بی‌رگ است که از سر بی‌تدبیری و خودخواهی اداره‌اش می‌کنند، آن‌گاه که در چشم جهانیان چهره‌ای گستاخ، موذی و بی‌ارج دارد، آن‌گاه که به جای خوراک سالم روحانی، خوراک فاسد پیش رویش می‌گذارند، آن‌گاه که فقر و پریشانی چنان در تاروپود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمی‌توان چاره‌اش کرد.
کیارش
فهمیدم که چرا در زبان ما خوشبختی به شکل غریبی مترادف است با «دارایی»؛ اگر دارایی‌ات را از دست بدهی، در چشم مردم ابله و رسوا می‌نمایی.
1qaz2wsx
همهٔ ما کنارش زندگی کردیم و هیچ‌وقت نفهمیدیم که او همان انسان راست‌کرداری است که، چنان‌که می‌گویند، بدون او روستایی در کار نخواهد بود. و شهری. و جهانی.
♥︎ Sara ♥︎
گریه در سوگ مرده صرفآ اشک‌ریختن نیست، بلکه پرده از سیاست و سلوک هریک از عزاداران برمی‌دارد.
AS4438
چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آن‌گاه که وطن در دست مشتی نیرنگ‌باز بی‌رگ است که از سر بی‌تدبیری و خودخواهی اداره‌اش می‌کنند، آن‌گاه که در چشم جهانیان چهره‌ای گستاخ، موذی و بی‌ارج دارد، آن‌گاه که به جای خوراک سالم روحانی، خوراک فاسد پیش رویش می‌گذارند، آن‌گاه که فقر و پریشانی چنان در تاروپود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمی‌توان چاره‌اش کرد
میرزاقلمدون
چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آن‌گاه که وطن در دست مشتی نیرنگ‌باز بی‌رگ است که از سر بی‌تدبیری و خودخواهی اداره‌اش می‌کنند، آن‌گاه که در چشم جهانیان چهره‌ای گستاخ، موذی و بی‌ارج دارد، آن‌گاه که به جای خوراک سالم روحانی، خوراک فاسد پیش رویش می‌گذارند، آن‌گاه که فقر و پریشانی چنان در تاروپود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمی‌توان چاره‌اش کرد.
رضوان
همهٔ ما کنارش زندگی کردیم و هیچ‌وقت نفهمیدیم که او همان انسان راست‌کرداری است که، چنان‌که می‌گویند، بدون او روستایی در کار نخواهد بود. و شهری. و جهانی.
امیر رحمتی
شب‌ها، وقتی ماتریونا در خواب بود و من پشت میزم مطالعه می‌کردم، صدای خفیف خش‌خشی که موش‌ها در پشت کاغذدیواری‌ها به راه می‌انداختند، در دل صدای خش‌خش یکنواخت و همزمان سوسک‌ها در پشت دیواره غرق می‌شد، درست مثل صدای اقیانوس در دوردست. اما من به این سروصدا عادت کردم، چون در آن هیچ نشانی از شرارت و دروغ و پلیدی نبود؛ خش‌خش آن‌ها زندگی‌شان بود.
کیارش
آن‌ها که بنابر وجدان خود عمل می‌کنند همواره چهره‌ای نیکو دارند.
کیارش
این‌جا بود که فهمیدم گریه در سوگ مرده صرفآ اشک‌ریختن نیست، بلکه پرده از سیاست و سلوک هریک از عزاداران برمی‌دارد.
کیارش
یک کشاورز چه مرارت‌ها که نمی‌کشد: نگهداری بذر تا موسم کاشت، کاشتن درست آن و رساندن گیاهان سودمند به موعد برداشت. اما علف‌های هرز با شتابی وحشیانه سربرمی‌آورند و نه‌تنها نیازی به رسیدگی ندارند، بلکه برعکس، گویی با رشد خود هرگونه مراقبتی را به سخره می‌گیرند. به مصداق این ضرب‌المثل که می‌گوید: علف هرز به‌سادگی از میان نمی‌رود. به‌راستی چرا این گیاهانِ سودمندند که هیچگاه چندان توانمند نیستند؟
کیارش
آن‌ها که بنابر وجدان خود عمل می‌کنند همواره چهره‌ای نیکو دارند.
atena
همهٔ ما کنارش زندگی کردیم و هیچ‌وقت نفهمیدیم که او همان انسان راست‌کرداری است که، چنان‌که می‌گویند، بدون او روستایی در کار نخواهد بود. و شهری. و جهانی.
atena
پیری پرفروغ راهی سوی فراز است نه نشیب. خدایا، فقط پیری را در تنگدستی و سرما به سراغمان نفرست! آخر، ما خود نیز پیران بسیاری را بدین‌سان رها کرده‌ایم...
atena
زندگی به من آموخته بود معنایش را در غذا جستجو نکنم
Arsln
ولی او می‌گفت: «پیش از فرارسیدن مرگ، به نوعی آمادگی درونی می‌رسیم، به بلوغ و پختگی برای رویارویی با آن. در این حال، دیگر هیچ چیز ترسناکی در کار نیست.»
Sara

حجم

۷۳٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۲

تعداد صفحه‌ها

۱۰۰ صفحه

حجم

۷۳٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۲

تعداد صفحه‌ها

۱۰۰ صفحه

قیمت:
۴۰,۰۰۰
تومان