
بریدههایی از کتاب تفریحگاه خانوادگی
۳٫۵
(۹۳)
خانواده یک درد بیپایان است.
Sajedeh
«آدمهای زیادی را نمیشناختم
و هیچکس را هم دوست نداشتم.»
ولادیمیر ناباکوف، چشم
Mr.horen~
صدای کسی را میشنوی که چهرهاش را از یاد بردهای و چهرهٔ کسی را به یاد میآوری که صدایش را فراموش کردهای.
Negin vali
اما نمیداند آن حس رهایی را که خیسشدن زیر باران به آدم میدهد نمیتوان جور دیگری تجربه کرد. در آن لحظات احساس میکنی از انسانبودنت خجل نیستی، چرا که تو هم مثل درختان، گلها، سگها، پرندگان، گربهها و مثل همهٔ حیواناتی که میشناسی یا نمیشناسی خیس میشوی. حس میکنی تو هم جزئی از طبیعتی. برخلاف آن دسته از انسانها که با تکبر از پشت پنجره به منظره مینگرند، تو بخشی از آن منظره میشوی. خودپسندی نژاد خود را فراموش میکنی و آزاد همچون یک حشره خودت را در دل طبیعت رها میسازی.
شلاله
با خودم گفتم سکوتْ جادویی است که دروغها را صیقل میدهد.
Hamid Adibzadeh
همهٔ عمر از زندگی ترسیده بود، اما از مرگ هیچ واهمهای نداشت.
شلاله
داری بازیای را که اصلا بلد نیستی به آدمهایی که نمیشناسی میبازی.
پریسا
وقتی هنوز تلفن همراه اختراع نشده بود، خبرهای بد شبانه میرسید!
اما حالا، هر لحظه و هرجا!
هروقت که هیچ پناهی در کار نیست، تلفنها گستاخانه زنگ میزنند.
Zohreh
«آدمهای زیادی را نمیشناختم
و هیچکس را هم دوست نداشتم.»
شیلا در جستجوی خوشبختی
خیلی دلم میخواست خبرهای خوبی هم به تو بدهم، اما دنیا هرروز بد و بدتر میشود. زندگی، خیلی وقتها، بیشتر از یک فحش نمیارزد.
Sajedeh
او شعری بود که دلت میخواست تا ابد به آن گوش بسپاری و من چرکنویس یک رمان بودم!
Hamid Adibzadeh
زمان، از سر احترام، نوشتههای روی گور را پاک میکند...
|نستوه|
آدمهایی که زیاد حرف میزنند ترسو هستند. برای انجامدادن بعضی کارها باید مثل تو شجاع بود.
Zohreh
صدای کسی را میشنوی که چهرهاش را از یاد بردهای و چهرهٔ کسی را به یاد میآوری که صدایش را فراموش کردهای
Lady Z
همیشه در کتابهایی که میخواندم دنبال قهرمانانی بودم که شباهتی به من داشته باشند. دائم در فیلمهایی که میدیدم یا نمایشنامههای رادیوییای که گوش میکردم دنبال یک جمله، آری، تنها یک جمله بودم که دربارهٔ من باشد، جملهای که بتواند مزین، دختر نجاتبیگ ساعتساز و مرالخانم خانهدار، را تعریف کند.
Hamid Adibzadeh
خانواده یک درد بیپایان است
Hamid Adibzadeh
کار پیشپاافتادهای که انجام دادهای به جادویی خارقالعاده بدل میشود.
و ناگهان هدفی پیش رویت رخ مینماید.
حالا مسئلهای مهم پیش روی توست، مهمتر از خریدن لباس و رفتن پیش چشمپزشک، شنیدن خبر مادرشدن یک همکلاسی قدیمی، راهی سفرشدن، رژیمگرفتن یا آشناشدن با مردی که امیدواری عاشقت شود. آری، چیزی فراتر از همهٔ اینها، هدفی واقعی، روبهروی توست؛ چیزی به مراتب قویتر، چیزی که تا دستت به آن نرسد، همهٔ چیزهای دیگر به چشمت بیارزش خواهند بود.
nedsalehani
باران نرمنرمک میبارید. لبههای ژاکتم را را روی هم کشیدم و راه افتادم. با هر قطرهای که بر شیشهٔ عینکم مینشست، احساس میکردم در اقیانوس شنا میکنم.
|نستوه|
آن شب فکر میکردم که دیگر هرگز در زندگیام شبی چنین تاریک را تجربه نخواهم کرد.
اما حقیقتی وجود دارد که در روزهای روشن زندگیام نادیدهاش گرفتهام: اگر آدم در زندگی، حتی فقط یک بار، شبی چنان تاریک را تجربه کند، هرگز در باقی زندگیاش نخواهد توانست خود را از چنگال آن تاریکی برهاند.
صبا
نتوانستم نفرتم را روی دنیا بالا بیاورم. نتوانستم سرم را از لاک امن خود بیرون بیاورم.
Sajedeh
آدمهای بد به این سادگیها چیزیشان نمیشود!»
Sajedeh
وقتی هنوز تلفن همراه اختراع نشده بود، خبرهای بد شبانه میرسید!
اما حالا، هر لحظه و هرجا!
Akbaran nastarzade
پدرم عاشق اینجور زنهای وسواسی است. هربار که به زندگی گند میزند، این زنها، که او روزشان را بدل به شبی بیپایان کرده، مشغول تمیزکردن زندگی میشوند.
Lady Z
این فحش همیشگی من است: «ای لعنت به هرچی زندگی که مثل این زندگی است!»
Mary gholami
پدرهایی که وقتی سرحال بودند سکوت کردند، حق ندارند دَم مرگ چیزی بگویند...»
mohammad
هیچ نقابی وجود ندارد که بتواند چهرهٔ بدیها را بپوشاند؟»
09184023228
هیچیک از این اندیشهها به صدایی تبدیل نشد. نتوانستم نفرتم را روی دنیا بالا بیاورم. نتوانستم سرم را از لاک امن خود بیرون بیاورم.
Hamid Adibzadeh
کسی که خاک را دوست داشته باشد، انسان را هم دوست دارد!»
AS4438
با ترسمان زمان را میکشیم. اما ثانیهشمار، بدون ترس، به دویدن ادامه میدهد.
lonelyhera
با خودم گفتم چطور میشود کسی اینقدر به مرگ نزدیک باشد ــ نزدیک که چه عرض کنم، توی آن باشد ــ و هنوز بتواند لبخند بزند؟
Sajedeh
حجم
۱۲۶٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۱۷۶ صفحه
حجم
۱۲۶٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۱۷۶ صفحه
قیمت:
۴۰,۰۰۰
تومان