جملات زیبای کتاب بیروت ۷۵ | طاقچه
تصویر جلد کتاب بیروت ۷۵

کتاب بیروت ۷۵

نوع کتاب
۳.۹(از ۵۱ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
غاده السّمان، سمیه آقاجانی
انتشارات: 
نشر ماهی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
محسن
۴۵
منطق همهٔ فلسفه‌های زیبا پیش فریاد یک کودک گرسنه فرومی‌ریزد.
محسن
۲۶
تخیل لزومآ وارونهٔ حقیقت نیست، بلکه روی دیگر آن است.
محسن
۲۲
مصطفی لجوجانه پرسید: «تا حالا یک بار هم شده از مرگ یک ماهی غصه‌ات بگیرد و به ناله‌اش رحم کنی و به دریا برش گردانی؟» پدرش گفت: «من فقط صدای نالهٔ تو و ده برادر گرسنه‌ات را می‌شنوم.»
احسان رضاپور
۲۰
«چه بی‌فرهنگند آن‌ها که غم‌هایشان را می‌پراکنند.»
Mahboob
۱۳
(مردم تنها کشتن آدمیزاد را جرم می‌دانند. هنوز جهان و انسان آن‌قدرها پیشرفت نکرده که گرفتن جان هر جانداری جرم به شمار آید!
احسان رضاپور
۱۲
مصطفی لجوجانه پرسید: «تا حالا یک بار هم شده از مرگ یک ماهی غصه‌ات بگیرد و به ناله‌اش رحم کنی و به دریا برش گردانی؟» پدرش گفت: «من فقط صدای نالهٔ تو و ده برادر گرسنه‌ات را می‌شنوم.» مصطفی هم شرمنده شد و هم خود را سیاه‌بخت دید. (منطق همهٔ فلسفه‌های زیبا پیش فریاد یک کودک گرسنه فرومی‌ریزد.) دلش گرفت که قانون جهان بازی قتل را کم وبیش ناگزیر کرده است. بکش یا می‌کشندت. پرزورها کم‌زورها را می‌خورند. بقا از آنِ پرزورهاست.
Razi Pouri
۱۲
زندگی ما همین است: دزدکی زندگی می‌کنیم، دزدکی یاد می‌گیریم، دزدکی کتاب می‌خوانیم، دزدکی دل می‌بازیم، دزدکی شعر می‌نویسیم و دزدکی می‌میریم.)
یاور
۹
مصطفی لجوجانه پرسید: «تا حالا یک بار هم شده از مرگ یک ماهی غصه‌ات بگیرد و به ناله‌اش رحم کنی و به دریا برش گردانی؟» پدرش گفت: «من فقط صدای نالهٔ تو و ده برادر گرسنه‌ات را می‌شنوم.» مصطفی هم شرمنده شد و هم خود را سیاه‌بخت دید. (منطق همهٔ فلسفه‌های زیبا پیش فریاد یک کودک گرسنه فرومی‌ریزد.) دلش گرفت که قانون جهان بازی قتل را کم وبیش ناگزیر کرده است. بکش یا می‌کشندت. پرزورها کم‌زورها را می‌خورند. بقا از آنِ پرزورهاست.
labkhand
۹
(عشقم به ماه کم نشد آن‌گاه که فهمیدم اختری از سیماب و سیم و عاج و عطر نیست، بلکه کرهٔ خاکی و خاموش دیگری است مثل زمین، پر از گردوخاک و صخره و شن. چرا دلبستگی‌ام کم شود؟
همچنان خواهم خواند...
۷
توی آلونکمان مستراح نداریم و تلویزیون می‌خریم!
محسن
۵
مصطفی خوابش نمی‌برد. تا مادرش از خروپف افتاد، عصب‌ها هم هوشیار شدند. فهمید که آن دو باز می‌خواهند دست‌به‌کار شوند. چهرهٔ مصطفی خیس عرق شد. اتاق کوچک بدل به تک‌زهدانی از گوشت زنده شد. پنداشت دیوارهای گوشتی اتاق مثل تپش‌های قلب می‌گیرند و شل می‌شوند. دیوارها عرق می‌کنند. فضای تب اتاق را می‌پوشاند و تن مصطفی را، آن دم که دست‌به‌کار بازی تک‌نفرهٔ جنون می‌شود، درهم می‌پیچد. به یاری ضرباهنگ پدر و مادرش، روی آتش‌پاره‌ای می‌خزد که سوزشی کام‌بخش دارد... سرانجام باران گرفت. داغ بود. بی‌حال در آب‌گیری خوشایند افتاد. اتاق ساکت شد. دیوارها سر جایشان برگشتند. اتاق از تپش افتاد و لرزه‌های تب از آن بیرون رفت.
سپیده
۴
دم از قرآن هم می‌زنی؟ وای بر تو
احسان رضاپور
۴
به رستوران بوبای رفت. عاشق پیتزا بود. توی این شهر پیتزا را کشف کرد. با بی‌تابی انتظار غذایش را می‌کشید. دو دلداده مقابلش نشسته بودند. از پشت روزنامه آن‌ها را دید می‌زد. (مثل همهٔ آدم‌های تنها، توی رستوران خودم را به روزنامه‌خواندن می‌زنم. اما دزدکی خوشبخت‌ها را دید می‌زنم.) سرشان را به هم نزدیک می‌کردند و دل می‌دادند و قلوه می‌گرفتند. انگار نفس‌های هم را می‌خوردند. تماشای عشاق چه گواراست. و چه ناگوار هم. (هیچ‌وقت نشده این‌طور با زنی زیر پرتویی رنگ‌پریده بنشینم و جامی بزنم. دست‌هایم از زیر میز به او بخورد. به خود بلرزیم و به همهٔ کام‌هایی فکر کنیم که از هم خواهیم گرفت.)
Mahboob
۳
نیم ساعتی گذشت. برادر به نزدیک‌ترین پاسگاه رفت. در دست‌هایش سطلی بود پیچیده در روزنامه‌ای. جلو افسر کشیک نشست. روزنامهٔ روی سطل را کنار زد و سر بریدهٔ خواهرش را، که هنوز خون از آن می‌چکید، بیرون آورد. با صدایی مردانه گفت: «خواهرم را برای دفاع از ناموس کشتم. می‌خواهم به همه‌چیز اعتراف کنم!» چشم‌های افسر از فرط ستایش درخشید.
یاور
۲
دلش گرفت که دریا در ذهن مردم بیروت بدل به تابلو بیجانی شده که به پنجرهٔ قهوه‌خانه‌های مشرف به ساحل کوبیده می‌شود، به امتداد کبود آسفالت سیاه خیابان، به آگهی کشتی جهانگردی درجه‌یک با استخر و میکده و زنان نیمه‌برهنه. دریایی تبدیل‌شده به یک ماهی فویل‌پیچ‌شده در تنور. (ایزد جهان کهن و آفریدگان زیبا و شگفتش را از یاد بردیم.
احسان رضاپور
۲
مردم تنها کشتن آدمیزاد را جرم می‌دانند. هنوز جهان و انسان آن‌قدرها پیشرفت نکرده که گرفتن جان هر جانداری جرم به شمار آید!
کاربر ۱۵۱۶۶۸۵
۲
می‌روم داخل اولین ساندویچ‌فروشی. ساندویچ‌فروش نگاه تحقیرآمیزی به من می‌اندازد. نمی‌گذارد به تلفنش دست بزنم. چیزی در چهره‌ام هست که مردم را به لگدمال‌کردنم فرا می‌خواند، چیزی که مردم فرادست را ترغیب می‌کند مرا زیرپا بگذارند.
blueroom
۲
مهربانی در این جهان مرده و من نمی‌توانم این را تحمل کنم.
کاربر ۱۱۳۸۵۸۳۱
۲
ای که به این‌جا پای می‌نهی، از هر آرزویی دست شوی!
محسن
۱
فاضل‌بیگ سلمونی از درِ کاخش بیرون آمد. کاخ در محلهٔ زیبای یرزهٔ بیروت بود. در باغ اتفاق غریبی افتاد. راننده دوان‌دوان رفت و کادیلاک را از گاراژ درآورد. آدم‌هایی که هرکدام گرفتاری و عریضه‌ای داشتند گِرد بیگ را گرفتند. محافظان بیگ دورش حلقه زدند. مردمی را کنار زدند که روزی او را نمایندهٔ مجلس کرده بودند. همه را تاراندند، جز پیرمردی کوچک‌اندام. او با صدایی بسیار بلند که به اندام ریزه‌اش نمی‌آمد، داد می‌زد: «چندبار بگویم اسرائیلی‌ها کشت وکارم را به آتش کشیدند و خانه‌ام را خراب کردند؟ بیا با ما توی زمین‌هایت زندگی کن و ببین چه دارد سرمان می‌آید!»
sahar...💙
۱
«این ماه که فضانوردان آن را درنوردیدند، همچنان اثر اسطوره‌ای خود را بر ماهی‌ها و دل‌باخته‌ها می‌گذارد. اینک او در دل شب می‌ایستد. نگهبانی می‌شود برای ماهی‌های دریا. پاسشان می‌دارد از ترفند و دام‌های ماهیگیران.»
sahar...💙
۱
(عشقم به ماه کم نشد آن‌گاه که فهمیدم اختری از سیماب و سیم و عاج و عطر نیست، بلکه کرهٔ خاکی و خاموش دیگری است مثل زمین، پر از گردوخاک و صخره و شن. چرا دلبستگی‌ام کم شود؟ در عشقم به حمیده هم خللی راه نیافت وقتی بو بردم انگل دارد و درون آن تن زیبایش، که هر شب برایش شعری می‌نویسم، مشتی جاندار کریه و هولناک درهم می‌لولند. تخیل لزومآ وارونهٔ حقیقت نیست، بلکه روی دیگر آن است.)
bookwormnoushin
۱
(مگر بینش ما در برابر رازهای هستی کور نیست، هرچند گاه وبی‌گاه مثل رادار نشانه‌های کیهانی گنگی را دریابد؟)
Jila
۱
پاییز عمرم از راه رسیده، بی‌آن‌که بهاری دیده باشم. زندگی ما همین است: دزدکی زندگی می‌کنیم، دزدکی یاد می‌گیریم، دزدکی کتاب می‌خوانیم، دزدکی دل می‌بازیم، دزدکی شعر می‌نویسیم و دزدکی می‌میریم
blueroom
۱
تخیل لزومآ وارونهٔ حقیقت نیست، بلکه روی دیگر آن است.)
blueroom
۱
برای ما قدغن است و برای دیگران آزاد، برای نورچشمی‌ها و آن‌ها که آشنایی دارند! می‌خواهیم یک لقمه نان بخوریم. بچه‌ها گرسنه‌اند. تورها پوسیده‌اند. گازوئیل گران شده. دنیا عوض شده، ابومصطفی...
reza kh
۱
(من بیرون زمان و مکان ایستاده‌ام. بر تورهای ماهیگیری پرت شده‌ام. سوارشان می‌شوم. انگار تورها موشکی هستند که من را از میان روزگاران، از میان اقیانوس، می‌ربایند تا پیام‌های فراتر از یک دوران، یک نسل و یک مکان را بیش‌تر دریافت کنم، تا به حقیقت ازیادرفتهٔ اعماق خود نزدیک‌تر شوم.) صدا پرسنده‌تر برمی‌گردد: «مصطفی، ساعت چند است؟» (این‌جا نه زمان پیداست، نه روزگار و نه اختری. این صحنه می‌تواند متعلق به پیش ازتاریخ باشد یا هزار سال دیگر. دریا و آسمان همیشه این‌گونه بوده‌اند و این‌گونه خواهند ماند، با همین سرود، با همین زمان.)
کاربر ۲۴۲۶۳۱۴
۱
غاده السمان نمی‌خواهد زن عرب یکباره بر ارزش‌های جامعهٔ سنتی خویش بشورد. او خواهان آزادی آگاهانهٔ زن عرب است که برپایهٔ آن وظیفهٔ انسانی سترگ خود را در زندگی درمی‌یابد.
sadafi
۰
در بستر تاریکی، بیروت روشن و درخشان است. به زیورهای زنی جادوگر می‌ماند که شبانه برای آب‌تنی به دل دریا رفته و مرواریدها و گوهرها و ابزارهای جادویی رنگین و گنجه‌های سیه‌روزی و بهروزی را کنار دریا جا گذاشته است، گنجه‌هایی که عاج و صندل و تعویذها و رازها را بر آن کوبیده‌اند.
sadafi
۰
مصطفی لجوجانه پرسید: «تا حالا یک بار هم شده از مرگ یک ماهی غصه‌ات بگیرد و به ناله‌اش رحم کنی و به دریا برش گردانی؟» پدرش گفت: «من فقط صدای نالهٔ تو و ده برادر گرسنه‌ات را می‌شنوم.» مصطفی هم شرمنده شد و هم خود را سیاه‌بخت دید. (منطق همهٔ فلسفه‌های زیبا پیش فریاد یک کودک گرسنه فرومی‌ریزد.) دلش گرفت که قانون جهان بازی قتل را کم وبیش ناگزیر کرده است. بکش یا می‌کشندت. پرزورها کم‌زورها را می‌خورند. بقا از آنِ پرزورهاست.