
٪۵۰
کتاب آبنبات هل دار
داستان طنز
پدیدآورندگان:
مهرداد صدقیانتشارات:
انتشارات سوره مهر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
مسعود ۱۱۸
۱۵۳۱
«تاریخ به ما میآموزد که هیچکس از تاریخ نمیآموزد.»
ایران
۶۵۶
دروغ گفتن به دروغگو خیلی هنر میخواهد
ایران
۶۵۲
وقتی خدا توبۀ کسی را بشنود کاری برایش انجام میدهد که کسی نمیتواند باور کند
Gisoo
۵۶۲
دوباره برگشتم و کاغذکادو خریدم. برای اینکه سریعتر به خانه برسم، زنگ خانۀ اشرفی را زدم و فرار کردم.
ایران
۵۳۶
خدایا چقدر خرخوان بودن کار خوبی است! چون باعث میشود آدم نیازمند کسی نباشد
Gisoo
۴۷۳
در آن لحظه برای اولین بار احساس کردم بزرگ شدهام و در چشم افراد خانواده دیگر مثل صفرِ پشت عدد نیستم. یک آن شک کردم آیا صفر پشت عدد بود که خوانده نمیشد یا صفر بعد از عدد!
Rsi Sd
۳۰۶
آدم اگر کتابی را خوانده باشد که دیگر به دردش نمیخورد. اگر هم تا به حال نخوانده که پس معلوم است اصلاً به دردش نمیخورده؛ وگرنه تا به حال میخوانده ...
ایران
۳۰۴
«تاریخ به ما میآموزد که هیچکس از تاریخ نمیآموزد.»
Farhan
۳۰۱
همین که با نوک پا یک شوت محکم زد، در خانه باز شد و سعید، که تازه ختنه کرده بود، با دامن آمد دمِ در. حمید با متلک گفت: «یک روسری هم سرت مِکردی دیگه! ...» سعید، که از این متلک خوشش نیامده بود، در حالی که داشت دامنش را مرتب میکرد، با عصبانیت گفت: «اینجا بازی نکنین. مامانم دعوا مُکُنه.»
ـ تو خودت چرا آمدی اینجا؟ زَنا رِ که استادیوم راه نِمدن که!
elham
۳۰۰
چشمم به تلویزیون رنگی افتاد که روی تلویزیون سیاه و سفیدِ خودمان گذاشته شده بود. البته با تلویزیون محمد کمی فرق میکرد. با گریه پرسیدم: «جریان این تلویزیون چیه؟» آقا جان هم با گریۀ شوق توضیح داد: «کادوی تولدته محسن جان!»
آقا جان واقعاً هم من و هم جیبش را شرمنده کرده بود و همانطور که به عنوان کادوی موفقیت ملیحه در کنکور یک ماشین لباسشویی برای خانه گرفته بود، به خاطر نمرههای من هم تلویزیون رنگی خریده بود. فکر میکنم بر فرض محال اگر من و ملیحه قبل از ازدواج او و مامان به دنیا آمده بودیم، به بهانۀ موفقیت تحصیلی ما میتوانستند کل جهیزیه و اسباب و وسایل زندگیشان را تکمیل کنند.
Gisoo
۱۹۰
گفتند: «مِگن تو با خَرا گپ مِزنی؟»
ـ ها ... اتفاقاً الانم دارم همین کارِ مُکنم.
-Dny.͜.
۱۶۶
ـ مساحت دایره؟
ـ یک ضلع ضرب در خودش.
elham
۱۴۳
نصفِشب، وقتی بیدار شدم بروم آب بخورم، صدای آقا جان از توی ایوان درآمد که برایش آب ببرم. درِ یخچال را که باز کردم، ملیحه و مامان و بیبی هم آب خواستند. آدم توی خانه ما گناهکار میشد که نصفِشب آب بخورد! تنها کسی که آب نخواست محمد بود. خواستم با او شوخی کنم و تهِ آبِ لیوانِ آقا جان را روی صورتش بریزم؛ ولی دلم نیامد. برای همین، آبِ تهِ لیوان را ریختم روی صورت ملیحه و گفتم: «اینم آب!». قبل از اینکه ملیحه بلند شود و بیاید دنبالم، توی همان تاریکی پریدم تو رختخواب محمد و پشتش پناه گرفتم. ملیحه هم اشتباهی اول نصف لیوان آب سرد را ریخت روی بیبی، که هر شب کنار من میخوابید، و بعد هم که فهمید پیش محمد خوابیدهام نصف دیگرش را باز هم اشتباهی ریخت روی محمد! جفتمان، بدون هیچگونه اعتراضی، از آقا جان کتک خوردیم و دوباره خوابیدیم.
ستایش
۱۳۸
شیر و چاییام را با هم مخلوط کردم تا مثل شیر کاکائویی شود که عید خانۀ آقای اشرفی خوردیم. مامان میگفت اینطوری درست میشود؛ ولی نمیدانم چرا مزههایشان اصلاً شبیهِ هم نبود.
Rsi Sd
۱۱۶
آقا جان با خونسردی سلامِ نمازش را داد. سپس، بدون اینکه توجهی به دعوای من و ملیحه داشته باشد، با خونسردی به سمت شلوارش رفت. در حالی که من و ملیحه بحث میکردیم، باز با خونسردی کمربندِ شلوارش را باز کرد و بعد در یک لحظه، که هیچ بویی از خونسردی نداشت، به سبب عصبانیت از دست محمد و ما، با رمزِ «دَ پدرسگا، بس کنین!»، با کمربندش به من و ملیحه حمله کرد!
Rsi Sd
۱۱۲
ـ خب، اکبرزاده خوب دقت کن، ببین با بیست تا سؤال مِتانی به جواب برسی یا نه. جوابْ اسم یک پادشاهه و مؤسس یک سلسلۀ پادشاهیه.
ـ داریوش اول؟
ـ نه.
ـ داریوش دوم؟
ـ نه.
ـ داریوش سوم؟
ـ نه.
حمید سؤال و جواب را تا داریوش بیستم ادامه داد و معلم، که کَلو شده بود، با پذیرفتن جواب حمید گفت که مورخان باید در تاریخ بازنگری کنند و قول داد تا آخر سال دیگر هیچوقت این بازی را سر کلاس ما انجام ندهد!
مهدی ربیعی
۱۰۹
خودم ترجیح میدادم با تیم زنها به خرید نروم؛ چون حتی یک تکه نخ هم که میخواستند بخرند باید صد تا مغازه را بالا و پایین میکردند و آخر سر، بعد از چند ساعت، از همان مغازۀ اول خرید میکردند.
کلِ خریدِ عید من نیم ساعت هم طول نکشید. در بیست و پنج دقیقۀ اول لباسهای شیک را ورانداز کردیم و در پنج دقیقۀ آخر آقا جان ارزانترین پیراهن و شلواری را که اندازهام بود برداشت و بدون اینکه آنها را در تنم ببیند گفت: «خیلی بهت میآد. همینا خوبه!»
-Dny.͜.
۱۰۳
ناگهان، لحن مامان عوض شد.
ـ بیشورِ اخمق، باز چی غلطی کردی؟ ها؟ بچههای همسندِ تو هم درس مخوانن هم کار مکنن. توی تنبل بیغیرتِ بیخاصیت فقط مثل گاو هیکل بزرگ مکنی و روزبهروز عقلت کم مشه ... خا، من از دستِ تویِ اخمق نفهم چی کار کنم؟ ها؟ ها؟ ها؟ ها؟
.
۱۰۰
با خودم عهد کردم که دیگر زنگ خانۀ کسی را نزنم یا لااقل هیچوقت با دوچرخۀ آقا جان این کار را نکنم.
جارو را که به خانه بردم همه از شعورم تعریف کردند؛ اما وقتی علتش را گفتم، همه از بیشعوریام گفتند.
Narc
۱۰۰
ببین، اگه ما برای شهیدی ناراحت مشیم یا براش گریه مکنیم، برای اون نیست؛ برای خودمانه، برای اینه که دلمان براش تنگ مشه، برای اینه که دوست نداریم از پیش ما بره. وگرنه اون داره جایی مره که لیاقتشِ داره.
Abra
۹۵
. دیدم آدمبزرگها موقعی که از عشق حرف میزنند چقدر مثل بچهها فکر میکنند
Gisoo
۹۳
کلاً با اعظم خانم در دو حالت نمیشد به طور منطقی بحث کرد؛ یکی موقعی که بچههایش مثل ابر بهار فاتحۀ رختخوابها را میخواندند و دیگری هم در بقیۀ مواقع!
راحله
۸۵
تا نصفِشب آنقدر تنقلات خوردیم که آخرِ سر حالِ بیبی بد شد و توی رختخوابش بالا آورد. مامان داشت حرص میخورد؛ اما آقا جان او را دلداری داد و گفت: «نیمۀ پر لیوانِ ببین کبرا ... باز آدم توی رختخوابش بالا بیاره خیلی بهتر از اینه که پایین بیاره!»
M ، A
۸۵
محل تولد؟
ـ محسن، محل تولدت؟
ـ زایشگاه!
بلاتریکس لسترنج
۸۱
دلم به حال آقا برات سوخت. با قیافهای گرفته و بیحال، روی یک رختخواب دراز کشیده بود. احسان هم کنارش خوابیده بود. با نالههایی که آقا برات میکرد، اگر کسی نمیدانست، تصور میکرد احتمالاً او تازه احسان را زاییده!
⸤ مُحباو¹²⁸ :) ⸣
۸۱
خدایا چقدر خرخوان بودن کار خوبی است! چون باعث میشود آدم نیازمند کسی نباشد.
~ɢʟᴀꜱꜱ ꜰᴀɢɴᴇʀ
۷۷
در آن لحظه، بیشتر از اینکه بخواهد برای فرار از دست شیطان رجیم به خدا پناه ببرد، میخواست برای فرار از جارو کردن و شکوههای مامان به خدا پناه ببرد.
:)
۷۴
چند پسربچه، که سن و سالشان از من کمتر بود و با یک تکه چوب یک طوقۀ دوچرخه را روی زمین حرکت میدادند، گفتند: «مِگن تو با خَرا گپ مِزنی؟»
ـ ها ... اتفاقاً الانم دارم همین کارِ مُکنم.
راحله
۷۱
آدمبزرگها موقعی که از عشق حرف میزنند چقدر مثل بچهها فکر میکنند
FaMo
۷۰
وقتی خدا توبۀ کسی را بشنود کاری برایش انجام میدهد که کسی نمیتواند باور کند.
