فقط نگاهم کرد و دستی به موهایش کشید:
ــ باشه تو سکوت کن من حرف میزنم؛ تنبیه تو دردش بیشتره، چون... چون تو رو خیلی بیشتر دوست دارم... تو رو جور دیگهای دوست دارم... تو رو توی سی و دو سالگی دوست دارم... تو رو وقتی زندگی بهم خیلی چیزا یاد داد دوست دارم.
نفسم حبس شد... من اینجا بین بوی قهوه و وانیل، بین حجم زیادی از پچپچهای رفیقانه و عاشقانه، بین رنگهای چوب، دقیقا روبهروی دو چشم سیاه براق چهار بار شنیده بودم دوستت دارم... قلبم نمیزد انگار که هیچ خونی در رگهایم نبود!