
Hana
۱۰
روباه جواب داد: «خداحافظ. رازی که میخواستم به تو هدیه کنم، خیلی ساده است: آدم فقط با قلبش میتواند جوهر حقیقت را ببیند. چشم سر قادر به دیدنش نیست.»
Tina
۶
چشم سر قادر به دیدن جوهر حقیقت نیست.
Hana
۵
روباه جواب داد: «بله، البته. تو برای من هنوز پسربچهای هستی کاملا شبیه صدها هزار پسربچهٔ دیگر. احتیاجی هم به تو ندارم. تو هم به من نیازی نداری. من برای تو روباهی هستم شبیه صدها هزار روباه دیگر. ولی اگر مرا دستآموز کنی، آنوقت به یکدیگر احتیاج پیدا میکنیم. و برای تو میشوم تنها روباه موجود در دنیا...»
Hana
۴
شازده کوچولو دوباره رفت به دیدار گلهای سرخ و به آنها گفت:
ــ شما به هیچ وجه شبیه گل من نیستید. نه کسی شما را دستآموز کرده و نه شما کسی را. شما هم مانند روباهم بودید. روباهی بود شبیه صدها هزار روباه دیگر. اما با او دوست شدم و حالا او در همهٔ دنیا بیهمتاست.
Tina
۳
«میان آدمها هم که باشی به همینشکل احساس تنهایی میکنی.»
sobhan mohammadi
۳
از یاد بردن یک دوست غمانگیز است. آخر همهٔ آدمها که دوستی برای خودشان ندارند
Tina
۲
میدانی... وقتی که آدم خیلی غمگین است دوست دارد مدام غروب خورشید را تماشا کند...
Tina
۲
برای آدمهای خودشیفته، همهٔ آدمهای دیگر تحسینکنندگانشان هستند.
Tina
۱
تو خودت را محاکمه خواهی کرد. این دشوارترین کارهاست. قضاوت کردن دربارهٔ خود خیلی سختتر از قضاوت دربارهٔ دیگران است. اگر بتوانی به خوبی دربارهٔ خودت قضاوت کنی، مفهومش این است که آدم واقعآ خردمندی هستی.»
Tina
۱
آدم فقط با قلبش میتواند جوهر حقیقت را ببیند. چشم سر قادر به دیدنش نیست.»
Yasin
۱
ــ اگر یک نفر گلی را دوست دارد که منحصر به فرد است و در میلیونها و میلیونها ستارهٔ دیگر نمیروید، همین قدر که ستارهها را تماشا کند آدم خوشبختی است. چون به خودش میگوید: «گل من آنجا توی یکی از این ستارههاست...» اما اگر گوسفند آن گل را بخورد، برای آن شخص حکم آن را دارد که ناگهان همهٔ ستارهها خاموش شوند! این هم که طبعآ اهمیتی ندارد!
Tina
۰
قلمرو اشکها واقعآ سرزمین اسرارآمیزی است.
Tina
۰
من هر جای دیگری هم که باشم میتوانم دربارهٔ خودم داوری کنم، نیازی نیست اینجا بمانم.
sobhan mohammadi
۰
وقتی که آدم خیلی غمگین است دوست دارد مدام غروب خورشید را تماشا کند...
sobhan mohammadi
۰
قلمرو اشکها واقعآ سرزمین اسرارآمیزی است.
Majid
۰
گندمزارها هیچ خاطرهای را در من زنده نمیکنند. این موضوع خیلی غمانگیز است! اما رنگ موهای تو طلایی است. وقتی دستآموزم کنی خیلی جالب میشود. رنگ طلایی گندم مرا به یاد تو خواهد انداخت. آنوقت از صدای وزش باد در گندمزارها لذت خواهم برد.
LEILA
۰
ــ یک روز دیدم خورشید چهل و سه بار غروب کرد!
کمی بعد به گفتهات اضافه کردی:
ــ میدانی... وقتی که آدم خیلی غمگین است دوست دارد مدام غروب خورشید را تماشا کند...
ــ پس آن روزی که تو شاهد چهل و سه بار غروب خورشید بودی خیلی دلت گرفته بود؟
اما شازده کوچولو پاسخ سؤالم را نداد.
Mahdi Sattari
۰
حرف زدن سرچشمهٔ سوءتفاهمهاست...
Mahdi Sattari
۰
«بله، وقتی پای خانهای، یا ستارههایی، یا بیابانی در میان است، آنچه قشنگشان میکند، دیده نمیشود.»
mary
۰
سوزنبان گفت: «آدمها هیچ وقت از جایی که هستند رضایت ندارند.»
mary
۰
شازده کوچولو گفت:
ــ آدمها توی قطارهای سریع میچپند، اما نمیدانند دنبال چی هستند. آنوقت به جنبوجوش میافتند و دور خودشان میچرخند.
کاربر ۱۸۷۹۴۵۲
۰
ــ حالا دیگر پسرک سادهدلم، کاری از دست روباه ساخته نیست!
ــ چرا؟
ــ چون به زودی هردومان از تشنگی میمیریم...
شازده کوچولو از استدلال من چیزی سردرنیاورد و جواب داد:
ــ حتا اگر قرار باشد آدم به زودی بمیرد، خیلی خوب است که یک دوست داشته باشد.
