جملات زیبای کتاب کاش کنارم بودی | طاقچه
تصویر جلد کتاب کاش کنارم بودی

بریده‌هایی از کتاب کاش کنارم بودی

نویسنده:رنه کارلینو
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۸از ۳۰ رأی
۳٫۸
(۳۰)
"لعنتی، به اندازهٔ کافی نیست" گفتم "چی؟" گفتی “تعداد ستاره‌هایی که اون بالاست به اندازهٔ تعداد دلایلی که باعث شده دوستت داشته باشم نیست."
دختر کتابخوان
عشق رازی خاموش است؛ شبیه جوکی که فقط چند نفر از آن سر درمی‌آورند. فقط شما دو نفر باید درکش کنید.
یك رهگذر
«ازت پرسیدم که با من ازدواج می‌کنی؟» دوباره برگشتم به زمان حال. جواب دادم «حاضری بازهم این رو ازم بپرسی؟» «خب...» «اگه بهت بگم نه...» نامفهوم گفت «چرا؟» و به خواب رفت. مطمئنم وقتی جوابش را دادم و گفتم «برای اینکه همیشه بپرسی.»
دختر کتابخوان
چرا هر کس که سنش بالاتر از شصت است، هر چیز مربوط به اینترنت را «ماسماسک کامپیوتری» خطاب می‌کند؟
دختر کتابخوان
عین نظریهٔ فروید که می‌گوید، شما همیشه در ذهن خود کودکید.
Mary gholami
این شرایط را تجربه کرده‌اید که به کسی نگاه می‌کنید و غیر از لبخند زدن به او برای ناآگاهی‌اش از جذابیتش کاری از دستتان برنمی‌آید؟ برای من چنین اتفاقی افتاد و مرا... خوشحال می‌کرد. به وجد آمدم؛ حسی وصف‌ناپذیر. انگار از قبل همدیگر را می‌شناختیم، انگار در دنیای دیگری همدیگر را دیده بودیم
Fatima
این شرایط را تجربه کرده‌اید که به کسی نگاه می‌کنید و غیر از لبخند زدن به او برای ناآگاهی‌اش از جذابیتش کاری از دستتان برنمی‌آید؟ برای من چنین اتفاقی افتاد و مرا... خوشحال می‌کرد. به وجد آمدم؛ حسی وصف‌ناپذیر. انگار از قبل همدیگر را می‌شناختیم، انگار در دنیای دیگری همدیگر را دیده بودیم. خاطراتِ نداشته‌ام با او همچون آتش‌بازی در ذهنم جرقه می‌زد.
یك رهگذر
خواب‌آلود به من گفت «ازت پرسیدم که با من ازدواج می‌کنی؟» دوباره برگشتم به زمان حال. جواب دادم «حاضری بازهم این رو ازم بپرسی؟» «خب...» «اگه بهت بگم نه...» نامفهوم گفت «چرا؟» و به خواب رفت. مطمئنم وقتی جوابش را دادم و گفتم «برای اینکه همیشه بپرسی.» او کاملاً خوابش برده بود.
یك رهگذر
«وقتی خوب زندگی کرده باشی، این اتفاق می‌افته، مگه نه؟ وقتی کسی رو داری که دوستش داشته باشی... زمان زود می‌گذره. چشم به هم بزنی تموم شده.»
یك رهگذر
«اگر به من می‌گفتی که می‌توانم عمر دوباره داشته باشم، عمری طولانی‌تر، به شرط آنکه با تو نباشم، می‌گفتم، نه، ممنونم. من دوباره و دوباره تو و عمر کوتاهم را انتخاب می‌کردم.»
یك رهگذر
فکر می‌کنم همهٔ ما نیمهٔ گمشده داریم، ولی این نیمه می‌تونه بیشتر از یک نفر باشه، درست مثل اینکه می‌تونیم بیشتر از یک شغل داشته باشیم، یا بیشتر از یک سرگرمی، بیشتر از یک غذای موردعلاقه. آدم‌های مختلف به بخش‌های متفاوت وجود ما متصل می‌شن.
یك رهگذر
او زیادی خوش‌قلب بود و خیلی‌ها از این قضیه سوءاستفاده می‌کردند. چون می‌توانست زیبایی‌های دیگران را ببیند، زیبا بود. او دل به دریا می‌زد، سخت عاشق می‌شد، گاهی سخت می‌جنگید و در پایان سخت گریه می‌کرد
farahani
۱: پرچم‌های کوچک سه‌شنبه‌ها در کافهٔ بلک‌برد، روز سوپ ترتیلا بود. در ازای چهار دلار و نود و پنج سنت ناقابل بدون محدودیت کاسه را دوباره پر می‌کردند. برای عاشقان سوپ ترتیلا خیلی محشر بود. پیشخدمت بلک‌برد بودن خیلی وحشتناک بود. حقهٔ رستوران در این بود که از کاسه‌های دهان‌گشاد و کم‌عمق استفاده می‌کرد و باعث می‌شد مقدار سوپ درست و حسابی به نظر بیاید درحالی‌که هر کاسه چند قاشق بیشتر نبود. مشکل این بشقاب‌ها ـ که به‌جای کاسه جا می‌زدند ـ این بود که نمی‌شد روی سینی جابه‌جایشان کرد؛ چون سوپ لب‌پر می‌خورد و همان‌طور که انتظار می‌رفت هر بار که از آشپزخانه به میز مشتری می‌رسیدی، حتماً از لبه‌هایش سر ریز می‌شد و اصلاً مهم نبود که دستانت بلرزد یا نه. جک، صاحب مغازه، و برادر چاق کوچکش که به جون ـ جون مشهور بود (می‌دانم، مسخره است)، اصرار داشتند که سینی‌ها را بالا نگه داریم، مثل پیشخدمت‌های رستوران‌هایی که کفش اسکیت می‌پوشند. می‌گفتند، این‌طوری
r0akhtary
امروز همه به دنبال آینده‌ای عالی هستند و یک شریک زندگی عالی که همه‌چیز داره تا بتونن حس کنند زندگی‌ای که در رویاشون داشتند قابل تحققه، ولی وقتی در حال مرگی، همهٔ چیزی که می‌خواهی اینه که کسی باشه تا همین الان دوستش داشته باشی.
یك رهگذر
تو تاریک‌ترین اوقات زندگی‌ام رو روشن کردی.
یك رهگذر
یکی از راه‌های معنا بخشیدن به زندگی این است که به دیگران یاد بدهیم به درون خودشان بنگرند و عشق بورزند.
یك رهگذر
«باورم اینه که بیش از هر چیز دیگه باید ارتباطت رو با خدا حفظ کنی، شارلوت. چه خدا رو باور داشته باشی و چه نه، در هر صورت رابطه با خدا مقدس‌ترین، مهم‌ترین و صمیمانه‌ترین رابطه‌ایه که تو زندگی‌مون داریم.» «منظورت چیه؟» «منظورم تعریف خداست. چیزی که به قلب ما برمی‌گرده. من بهش اعتقاد دارم.»
یك رهگذر
«عاشقتم. تو عشق زندگی منی. هیچ‌کس رو به این اندازه دوست نداشتم.»
یك رهگذر
گفتی "لعنتی، به اندازهٔ کافی نیست" گفتم "چی؟" گفتی “تعداد ستاره‌هایی که اون بالاست به اندازهٔ تعداد دلایلی که باعث شده دوستت داشته باشم نیست."
یك رهگذر
بیشتر سال‌های نوجوانی و دههٔ بیست زندگی‌مان را صرف رد کردن فلسفهٔ والدینمان کردیم. در مورد سال‌هایی بین پانزده سالگی تا اواخر دههٔ بیست عمر صحبت می‌کنم که فکر می‌کنی والدینت بدترین آدم‌های روی زمین هستند، چون کمی نقص دارند. این افکار سمی، طوفانی در درونمان به‌پا می‌کند. می‌ترسیم که ما هم مانند آن‌ها شویم و شخصیت متوسط آن‌ها را، با اغراق، چیزی بدتر از آنچه هستند نشان بدهیم. ولی بعد به سن خاصی می‌رسیم و دینگ، انگار چراغی روشن می‌شود. ناگهان والدینمان آن‌قدرها هم بد به نظر نمی‌رسند. با توجه به تجربهٔ من، به این حال «پذیرش» می‌گویند. ما این حس را هنگام تولد با خود نداریم، و مدتی زمان می‌برد تا پرورش یابد.
یك رهگذر
هلن زندگی‌اش را زندگی می‌کرد و لذت می‌برد، و من همیشه سعی می‌کردم در حاشیهٔ امن زندگی کنم.
farahani

حجم

۲۵۵٫۳ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها

۳۱۲ صفحه

حجم

۲۵۵٫۳ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها

۳۱۲ صفحه

قیمت:
۱۷۵,۰۰۰
تومان