هرکس پول قلکش برای خودش نبود. سالی یکبار و یک نفر بایستی لباس میخرید و آن کسی بود که لباسش بیشتر از همه وصله داشته باشد.
شب از زیر کرسی با همدیگر دربارهٔ خرید لباس یکی به دو میکردیم.
پچ پچ اکبر به گوش میرسید که میگفت:
«های اصغر! امسال مال منهها! داشی برا.»
و اصغر یواشی با التماس میگفت:
«پارسال مال تو بود، برادرکم. مگر یادت نیست؟ امسال مال منه. میخوای وصلههامان را بشماریم!»
بعد اکبر و اصغر شروع میکردند به شمارش وصلهها. اصغر برنده میشد. ولی باز هم پچ پچ و وز وز آنها به گوش میرسید.