
بریدههایی از کتاب چرت و پرت
۳٫۸
(۲۰)
نفر بعدی که وارد اتاق میشد پسر سومِ سهراب، صفدر، بود. صفدر را کسی راضی نبود که با بزاز همکلام شود. هم اختیار زبانش با خودش نبود هم آنقدر شعار میداد که هیچ جایی برای استفاده از شعور در زندگیاش باقی نمیماند.
بلاتریکس لسترنج
«این درسته که تو دخترعمهٔ منی اما من از همون اول هم گفتم در جهتگیریهای سیاسی دچار گمراهی هستی. توبه کن! برگرد. درست شو. تو باید بدونی که صحبت با دو مرد غریبه در انظار عمومی قباحت داره. مثل... مثل... آها! مثل استادیوم رفتنِ زنها میمونه! یعنی...»
پیمانه نگاه تأسفباری به صفدر کرد و درحالیکه میگفت «چهقدر چرتوپرت میگی تو»، راهش را کشید و رفت داخل عمارت. صفدر حرفهایش و در واقع سخنرانی ارزشیاش نصفهونیمه ماند. صدایی صاف کرد، سعی کرد به روی خودش نیاورد که سنگِ روی یخ شده!
بلاتریکس لسترنج
در زندگی بعضی آدمها کارهایی میکنند که بعداً متوجه میشوند اگر یک دقیقه و سی ثانیه به آن فکر میکردند قطعاً انجامش نمیدادند.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
در زندگی بعضی آدمها کارهایی میکنند که بعداً متوجه میشوند اگر یک دقیقه و سی ثانیه به آن فکر میکردند قطعاً انجامش نمیدادند.
نیکان
نفر بعدی که وارد اتاق میشد پسر سومِ سهراب، صفدر، بود. صفدر را کسی راضی نبود که با بزاز همکلام شود. هم اختیار زبانش با خودش نبود هم آنقدر شعار میداد که هیچ جایی برای استفاده از شعور در زندگیاش باقی نمیماند.
بلاتریکس لسترنج
«سهراب مهم نیست، من توی تحقیقات به نتایج مهمتری رسیدم. اصلاً شاید نه اون پیرمردی که به اسم معیری به خاک سپرده شده، نه اون دختر جوونی که
به اسم صدف یا کیمیا دفن شد، معیری یا صدف نبوده باشن! حالا زودتر راهت رو بکش بیا که کار زیاد داریم!»
Nazanin :)
آدمی که حتی اسم تتلو رو نشنیده چرا باید عاشقِ یه دختر دههٔ هفتادی بشه؟»
«نمیدونستم پیشنیاز عاشقِ دخترهای دههٔ هفتادی شدن بلد بودن ترانههایی تتلوئه.»
نیکان
«بله، بله. همین جهانِ پست و بیارزش و دنیای فانی. در این دنیا روابطشون با نامحرم چهطور بود؟ اصلاً بیشتر با نامحرم رابطه داشت یا با محرم؟»
«این چه حرفیه؟! برادر از این حرفها نزن قباحت داره. مگه میشه با محارم رابطه داشت؟! خجالت نمیکشید؟ حیا نمیکنید؟»
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
«چه سلامی چه علیکی، راهت رو کشیدی اومدی دمدر خونهٔ دختر مردم که هیچ نسبتی هم با تو نداره و نخواهد داشت، برا چی؟»
«من که هنوز سلام عرض نکردم خدمتتون!»
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
آنقدر شعار میداد که هیچ جایی برای استفاده از شعور در زندگیاش باقی نمیماند.
طلوع
اون آقاهه گفت “ابوالفضل تو بپرس.” آقای ابوالفضل نزدیک شد گفت “من بیهقی هستم... شماها فارسی رو نابود کردید دلتون خنک شد؟!” بعد رو کرد به اون یکی و گفت “بد میگم ابوالقاسم؟” آقای ابوالقاسم گفت “نه که فقط مالِ دودره و خز و خفن و تیریپ گفتنشون باشه، نه، مثلاً آخه چسفیل هم شد حرف؟!” آقای معیری برای آقای فردوسی توضیح دادن که “یه کارخونه به اسم چسترفیل بوده
کاربر ۳۷۷۹۸۰۷
طبق معمول سیاوش، با توجه به خاستگاه اجتماعیاش، بیربطترین حرفِ ممکن را به بدترین شکل ممکن بیان کرده بود.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
«شما چی؟ خودتون عاشق شدید تا حالا؟ شکستِ عشقی هم خوردید؟»
«من؟!... عاشقِ یک زیباروی پریچهر؟ عشق یهجور قماره...»
«من یه شعر در این مورد بلدم.»
«بگو. چیه؟»
«یه آسه، یه شاهه، یه سرباز، قماربازه، قماربازه، قمارباز.»
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
«ایشون رو خدا رحمت کنه اما در گمراهی به سر میبردن! هم به جای کاشانی به مصدق علاقه داشتن هم در سال ۹۲ به روحانی رأی دادن نه احمدینژاد.»
«سال ۹۲ که احمدینژاد اصلاً کاندیدا نبود.»
«ما همیشه به دکتر رأی میدیم. تحت هر شرایطی.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
من خویشتن شاهد بودم دو سهبار یک خانومی، سه چهار سال پیش به گوشیِ موبایل ایشان که آن زمان هنوز مرحوم نشده بودند زنگ زد و هربار مرحوم پدربزرگم تماس را روی ایشان قطع کرد. با قاطعیت تمام. البته توضیحاً میفرمودند صدا نمیرسد و گویا نمیرسید اما آنچه مهم است صدا نیست همین قطع کردن گوشی روی زن ضعیفه است و برخلاف تبلیغات استکبار این صدا نیست که میماند بلکه برخوردهای قاطع است که میماند.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
دل نرگس هزاربار میان بله و نه رفت و برگشت با این تفاوت که قسمت نه، قطعاً بیش از هشتصدبارش را به خود اختصاص میداد!
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
میزان وولخوردگی مثل میزان گولخوردگی است. یعنی وقتی بالا میرود حتماً یک اتفاق ناجوری حادث خواهد شد!)
طلوع
چه او و چه پدرش، سیاوش، حداکثر تا پیش از حرف زدن قابلاعتنا یا تحمل بودند، بهمحض آنکه از صدفِ دهانشان مرواریدِ کلام بیرون میریخت بهواقع چرتوپرت مجالِ ظهور مییافت!
طلوع
تو دخترعمهٔ منی اما من از همون اول هم گفتم در جهتگیریهای سیاسی دچار گمراهی هستی. توبه کن! برگرد. درست شو. تو باید بدونی که صحبت با دو مرد غریبه در انظار عمومی قباحت داره. مثل... مثل... آها! مثل استادیوم رفتنِ زنها میمونه! یعنی
طلوع
این پدروپسر تنها شعری را که در زندگیشان به شکل عملی از بر بودند و سرلوحهٔ کار داشتند «هیچ آدابی و ترتیبی مجو / هر چه میخواهد دل تنگت بگو» بود!
طلوع
نود و پنج سال از خداوند سبحان عمر گرفته و پیشتر هم یکبار تا آستانهٔ لبیک گفتن به حضرت حق پیش رفته بودند. از اینرو مرگ ایشان نهتنها طبیعی که مسبوق به سابقه بود
طلوع
توی قبرستان بجنورد دفنش کردن. توی معصومزاده نه، اون یکی. معصومزاده جای دفنِ پولدارهاست! توی اون یکی قبرستان دفن شد رفت. نه نامهای نه چیزی.»
«اختلافِ طبقاتی حتی در مُرده و مدفن آدمها
طلوع
پدربزرگ یکبار فوت کردند که کوتاهمدت بود و یقین دارم در این مدتِ کوتاه با حوریها در ارتباط بودهند
طلوع
این صدا نیست که میماند بلکه برخوردهای قاطع است که میماند.
طلوع
حجم
۹۲٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۷
تعداد صفحهها
۸۵ صفحه
حجم
۹۲٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۷
تعداد صفحهها
۸۵ صفحه
قیمت:
۵۲,۰۰۰
۲۶,۰۰۰۵۰%
تومان