
سَمَر
۲۰
رابطهٔ زن و مرد باید آزاد باشد و هیچ قید و بند دیگری، جز قید و بند عشق و مسئولیت، نباید در آن وجود داشته باشد.
سَمَر
۲۰
اگه من شاعر بودم، اگه کسی این استعداد رو به من میبخشید، روح رو به دونهٔ برف تشبیه میکردم. هیچ دو دونهٔ برفی نیستند که عینِ هم باشند. دونههای برف تو نورِ آفتاب از بین میرن و محو میشن، انگار بخوان بگن چقدر خسته کننده است این جاودانگی!
سَمَر
۱۰
«مرگ، نیش تو کجاست؟»
سَمَر
۱۰
خداوند مانندِ میرابی که آب را تقسیم میکند، مسیر رودخانهٔ زندگی را کنترل میکند.
مهرفر
۹
خدایا چرا دنیا رو تنها گذاشتی؟
AS4438
۵
مرزهای حقیقی مرزهایی هستند که فقرا رو از ثروتمندان جدا میکنن.
Mitir
۴
در دوران باستان کسی نمیدانست که زنبورها چگونه تولیدِ مثل میکنند. مردانِ خردمندی چون ارسطو نظریات عجیبوغریبی یافته بودند. براساس یکی از این نظریهها زنبورهای عسل از دلِ گاوهای مرده بیرون میآیند. این بحث مدتها ادامه داشت. میدانید چرا؟ چون کسی نمیخواست قبول کند شاهِ زنبورها نه مرد که در واقع زن است. آزادی را چگونه میتوانیم بر پایهٔ چنین توهمات نادرستی بنا کنیم؟
Mitir
۱
میگن که شبح درد بدترین درده، دردی تحمل ناپذیر. یادآوری درد. دردِ چیزی که از دست داده ای.
siavash fouladi
۱
یکی از زندانیها گفت قیافهمون به کارگرها شبیه شده؛ به دورهگردها. نقاش گفت نه، قیافهمون به زندانیها شبیه شده. رنگِ زندانیها رو به خودمون گرفتهایم.
Mary gholami
۰
مرزهای حقیقی مرزهایی هستند که فقرا رو از ثروتمندان جدا میکنن.
Mitir
۰
تنها چیزِ خوبِ مرز، محلهای عبورِ مخفیان. فاجعه است که یه خطِ فرضی، که شاه خرفتی قبلِ مرگش کشیده یا حاکمی تو یه بازی، مثلِ پوکر، از یه حاکمِ دیگه برده، این همه بدبختی به بار میآره.
Mitir
۰
همهٔ انسانها از خودشون یه نخ دفعمیکنن، مثل کرمهای ابریشم. روی برگهای توت نشستهایم و سر غذا باهم دعوا میکنیم، اما بعضی وقتها این نخها از روی هم رد میشن، بههم گره میخورن، در هم بافته میشن و چیزی زیبا، پارچهای خوشبافت و فراموشنشدنی خلق میکنن.
Mitir
۰
کسانی که یک دستشان قطع شده باقی ماندهٔ دستِ قطع شده را مثل مشت بلند میکنند.
Mitir
۰
کسانی که یک دستشان قطع شده باقی ماندهٔ دستِ قطع شده را مثل مشت بلند میکنند.
Mitir
۰
کسانی که یک دستشان قطع شده باقی ماندهٔ دستِ قطع شده را مثل مشت بلند میکنند.
Mitir
۰
کسانی که یک دستشان قطع شده باقی ماندهٔ دستِ قطع شده را مثل مشت بلند میکنند.
مری
۰
توکای سیاهی، انگار ناگهان وعدهای را در آن سوی مرز به یاد آورده باشد، از جا پرید. پیرزنِ زیبا با گامهای ظریف دوباره وارد اتاق شد.
دابارکا ناگهان گفت ماریسا! اون شعرِ فاستینوِ بیچاره دربارهٔ توکا یادت هست؟
در رگهای تو شوروآواز خانه کردهاند
پیکرت اما چنان تُردوظریف است
که هر دو در آن جا نخواهند گرفت
کاپیتان
۰
کمک به همدیگر در شپش گرفتن بزرگ ترین راهِ اثباتِ دوستی در زندان بود. مثل مادران و بچه ها.
کاپیتان
۰
از دهانِ استواری باسابقه شنیده بود که روشنفکران به کولیها شبیه هستند و وقتی به زمین میافتند دیگر شورش نمیکنند.
