: «این درسته که همهٔ ما کارهایی کردهیم که بهخاطرشون شرمندهایم، ولی من که میگم کاشکی بیشتر از این کارها میکردم.» تد که خندید گفت: «جدی میگم، کاشکی بیشتر جار و جنجال راه میانداختم و اشتباههای بیشتری کرده بودم، اشتباههای درست و حسابی، یعنی واقعاً کارهایی که راستراستی غلط باشه، ولی عوضش اجازه ندی حوادث تو رو جایی ببرن که دوست نداری. بعضی وقتها دور و برم رو نگاه میکنم و فکر میکنم هِی ـ چی شده؟ کجای کاری؟»
بلیس انگار گیج شده بود.
میچ گفت: «ولش کن، چیزی که میخوام بگم اینه که آدم نمیتونه همهش به فکرِ بقیه باشه و همیشه هم آدم خوبی باشه، این خیلی مزخرفه.»
eli