جملات زیبای کتاب حفره ها | طاقچه
تصویر جلد کتاب حفره هاsubscriptionAvailable

کتاب حفره ها

نوع کتاب
۳.۶ امتیاز(از ۸۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
گروس عبدالملکیان
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
masoome
۴۷۲
گلوله‌ها خواب‌هایم را سوراخ سوراخ کرده‌اند
Aika
۱۲۴
به آغوشم کشیدی اما سایه‌ات را دیدم که دست‌هایش توی جیبش بود
up
۱۲۳
پریدن، ربطی به بال ندارد قلب می‌خواهد.
masoome
۸۵
پریدن، ربطی به بال ندارد قلب می‌خواهد.
r.mohami
۶۱
می‌خواستم بمانم، رفتم. می‌خواستم بروم، ماندم. نه رفتن مهم بود و نه ماندن... مهم من بودم که نبودم.
nazanin
۶۰
هر کجای این شهر که دست بگذارم درد می‌کند هر کجای روز که بنشینم شب است هر کجای خاک...
کتابخوار
۵۰
به آغوشم کشیدی اما سایه‌ات را دیدم که دست‌هایش توی جیبش بود
masoome
۴۹
هر کجای این شهر که دست بگذارم درد می‌کند هر کجای روز که بنشینم شب است
فئودور میخائیلوویچ داستایفسکی
۴۸
همین‌طور برای خودم می‌خندم همین‌طور برای خودش اشک می‌آید
faezeh
۴۷
جایت در زندگی درد می‌کند،
faezeh
۴۴
خودم را می‌زنم به بیداری به خواب که سخت است
Nika
۳۳
از زیر پوست با تو حرف می‌زنم از کوچه‌های خون، مرگ، مردگی از خون‌مردگی! یعنی که خسته است خون از این‌همه چرخیدن نشسته است.
Pooria Mardani
۲۹
شمع‌ها را روشن کردم ولی هیچ‌چیز روشن نشد نور تاریکی را پنهان کرده بود...
Aika
۲۹
نهنگی که در ساحل تقلا می‌کند برای دیدن هیچ‌کس نیامده است.
hayka~
۲۵
و حالا زمان داشت از ما انتقام می‌گرفت
masoome
۲۱
می‌ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند یا گلوله‌ای در سرم شلیک و بعد بگویند: «خُب، نقشت این بود.»
شیلا در جستجوی خوشبختی
۲۰
هر کجای این شهر که دست بگذارم درد می‌کند هر کجای روز که بنشینم شب است
abolfazlzareikm
۱۶
ما روی مرگ لباس پوشیده بودیم
min
۱۵
نهنگی که در ساحل تقلا می‌کند برای دیدن هیچ‌کس نیامده است.
فاطمه میرزائی
۱۵
تهران کلاهِ بزرگی‌ست که بر سرِ زمین گذاشته‌ایم.
Saeed Afshari
۱۵
دکتر سرش را تکان می‌دهد پرستار سرش را تکان می‌دهد دکتر عرقش را پاک می‌کند و رشته‌کوه‌های سبز بر صفحهٔ مانیتور کویر می‌شوند
شیلا در جستجوی خوشبختی
۱۵
می‌ترسانَدَم قطار، وقتی که راه می‌افتد و این‌همه آدم را از آن‌همه جدا می‌کند
فاطمه میرزائی
۱۴
من بچه بودم مادرم ظرف می‌شست و پدر با سبیل سیاهش به خانه برمی‌گشت، بمب‌ها که می‌باریدند هر سه بچه بودیم...
faezeh
۱۳
بعدِ مرگت قدمی بزنیم ماه را بیاوریم و پاهامان را تا ماهیان رودخانه دراز کنیم بعد
hayka~
۱۳
بارانی که روزها بالای شهر ایستاده بود عاقبت بارید، تو بعدِ سال‌ها به خانه‌ام می‌آمدی...
شیلا در جستجوی خوشبختی
۱۱
به نقشهٔ رو دیوار خیره بود گفت: «می‌دونی گروس؟ احساس می‌کنم این مرز خطیه که دورِ یه جسد کشیدن.»
flo
۹
به آغوشم کشیدی اما سایه‌ات را دیدم که دست‌هایش توی جیبش بود
nk.pn
۹
پریدن، ربطی به بال ندارد قلب می‌خواهد.
Eli.az
۸
دلم نیامد بگویم! این شعر در همان سطرهای اول گلوله خورد وگرنه تمام نمی‌شد.
Saeed Afshari
۸
بدون نام می‌خواستم بمانم، رفتم. می‌خواستم بروم، ماندم. نه رفتن مهم بود و نه ماندن... مهم من بودم که نبودم.