جملات زیبا از متن کتاب حفره ها | طاقچه
تصویر جلد کتاب حفره هاsubscriptionAvailable

کتاب حفره ها

۳.۶(از ۹۲ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
گروس عبدالملکیان
انتشارات: 
نشر چشمه
categoryدسته‌بندی: 
شعر معاصر

قیمت:

۸۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

گلوله‌ها خواب‌هایم را سوراخ سوراخ کرده‌اند
masoome
۴۷۷
پریدن، ربطی به بال ندارد قلب می‌خواهد.
up
۱۲۹
به آغوشم کشیدی اما سایه‌ات را دیدم که دست‌هایش توی جیبش بود
Aika
۱۲۷
پریدن، ربطی به بال ندارد قلب می‌خواهد.
masoome
۸۵
می‌خواستم بمانم، رفتم. می‌خواستم بروم، ماندم. نه رفتن مهم بود و نه ماندن... مهم من بودم که نبودم.
r.mohami
۶۴
هر کجای این شهر که دست بگذارم درد می‌کند هر کجای روز که بنشینم شب است هر کجای خاک...
nazanin
۶۲
به آغوشم کشیدی اما سایه‌ات را دیدم که دست‌هایش توی جیبش بود
کتابخوار
۵۱
همین‌طور برای خودم می‌خندم همین‌طور برای خودش اشک می‌آید
فئودور میخائیلوویچ داستایفسکی
۴۹
هر کجای این شهر که دست بگذارم درد می‌کند هر کجای روز که بنشینم شب است
masoome
۴۹
جایت در زندگی درد می‌کند،
faezeh
۴۷
خودم را می‌زنم به بیداری به خواب که سخت است
faezeh
۴۴
از زیر پوست با تو حرف می‌زنم از کوچه‌های خون، مرگ، مردگی از خون‌مردگی! یعنی که خسته است خون از این‌همه چرخیدن نشسته است.
Nika
۳۵
شمع‌ها را روشن کردم ولی هیچ‌چیز روشن نشد نور تاریکی را پنهان کرده بود...
Pooria Mardani
۳۰
نهنگی که در ساحل تقلا می‌کند برای دیدن هیچ‌کس نیامده است.
Aika
۲۹
و حالا زمان داشت از ما انتقام می‌گرفت
hayka~
۲۵
می‌ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند یا گلوله‌ای در سرم شلیک و بعد بگویند: «خُب، نقشت این بود.»
masoome
۲۲
هر کجای این شهر که دست بگذارم درد می‌کند هر کجای روز که بنشینم شب است
شیلا در جستجوی خوشبختی
۲۰
تهران کلاهِ بزرگی‌ست که بر سرِ زمین گذاشته‌ایم.
فاطمه میرزائی
۱۶
دکتر سرش را تکان می‌دهد پرستار سرش را تکان می‌دهد دکتر عرقش را پاک می‌کند و رشته‌کوه‌های سبز بر صفحهٔ مانیتور کویر می‌شوند
Saeed Afshari
۱۶
می‌ترسانَدَم قطار، وقتی که راه می‌افتد و این‌همه آدم را از آن‌همه جدا می‌کند
شیلا در جستجوی خوشبختی
۱۶
ما روی مرگ لباس پوشیده بودیم
abolfazlzareikm
۱۶
نهنگی که در ساحل تقلا می‌کند برای دیدن هیچ‌کس نیامده است.
min
۱۵
من بچه بودم مادرم ظرف می‌شست و پدر با سبیل سیاهش به خانه برمی‌گشت، بمب‌ها که می‌باریدند هر سه بچه بودیم...
فاطمه میرزائی
۱۴
بعدِ مرگت قدمی بزنیم ماه را بیاوریم و پاهامان را تا ماهیان رودخانه دراز کنیم بعد
faezeh
۱۳
بارانی که روزها بالای شهر ایستاده بود عاقبت بارید، تو بعدِ سال‌ها به خانه‌ام می‌آمدی...
hayka~
۱۳
به نقشهٔ رو دیوار خیره بود گفت: «می‌دونی گروس؟ احساس می‌کنم این مرز خطیه که دورِ یه جسد کشیدن.»
شیلا در جستجوی خوشبختی
۱۱
به آغوشم کشیدی اما سایه‌ات را دیدم که دست‌هایش توی جیبش بود
flo
۹
پریدن، ربطی به بال ندارد قلب می‌خواهد.
nk.pn
۹
دلم نیامد بگویم! این شعر در همان سطرهای اول گلوله خورد وگرنه تمام نمی‌شد.
Eli.az
۸
بدون نام می‌خواستم بمانم، رفتم. می‌خواستم بروم، ماندم. نه رفتن مهم بود و نه ماندن... مهم من بودم که نبودم.
Saeed Afshari
۸