جملات زیبای کتاب گزارش یا یادداشت‌های یک کارمند | طاقچه
تصویر جلد کتاب گزارش یا یادداشت‌های یک کارمند

بریده‌هایی از کتاب گزارش یا یادداشت‌های یک کارمند

نویسنده:اکبر رادی
انتشارات:نشر خاموش
دسته‌بندی:
امتیاز
۱.۷از ۳ رأی
۱٫۷
(۳)
وقتی کارنامهٔ سالیانه‌اش را نگاه می‌کنم، درخشان‌ترین نمره‌های او نمره انشاست. این خودش یک جور بدبختی تحمیلی است، که نه دخلی به آدم دارد و نه می‌شود با پند و نصیحت این احساس چرند را منکوب کرد. چون توی این اجتماع و توی این دنیا که من می‌بینم، پِهِن هم بار ادبا نمی‌کنند. اصولا دیگر حنای ادبیات توی این دنیا از رنگ افتاده.
ولگا
چرا نمی‌توانستم یک محیط وارسته و هنری خلق کنم،
ولگا
دیگر خر خودم را سوار شده بودم و همه چیز تمام شده بود.
ولگا
علی ماند با حوضش.
ولگا
در این دوره و زمانه عجب مردمان بی‌چشم و روئی پیدا می‌شوند، بعد هم وقتی که یک جایشان گرم شد، می‌نشینند دادِ انسانیت می‌دهند و خودشان را سالار شعورداران قلمداد می‌کنند.
ولگا
من به شخصه عقیده‌مندم که ادبیات یعنی گشادی و سورچرانی.
ولگا
چقدر خوب است آدم رمز خواب را بداند. آیا برای این بود که روز قبل یک قران اضافی صدقه داده بودم؟! آیا برای این بود که آن شب شام را در چلوکبابی کنه‌پوریان خورده بودم و این خاج‌پرستِ کون‌نشور را به نوائی رسانده بودم؟ شاید هم برای این بود که آنشب والده قمرتاج لنگرش را برداشته بود و خانه را خالی کرده بود و در نتیجه من راحت خوابیده بودم.
ولگا
سرشب بیاد خونه، کتاب و قلیونو برداره بره بالا پشت بون، یه پک به قلیون بزنه، یه صفحه بخونه.»
ولگا
من حاضرم مشت روی قرآن بزنم که هیچکس نمی‌تواند حال مرا درک کند. چرا، تنها آن‌هائی که چل‌وشش‌سال یک‌بند خاک سرزمین دارا و داریوش را خورده‌اند، شب‌ها را از ترس زن‌هاشان توی کله‌پزی گذرانده‌اند، با رتبه شش، نیم دوجین تولهٔ چشم و ابرو مشکی جیره‌خور دارند، یک پیراهن نیلی را - به مرور که رنگش می‌رود ـ با سه یخهٔ سورمه‌ای، آبی آسمانی و سفید پوشیده‌اند، آب حوض خانه‌هاشان را خوشان کشیده‌اند، همیشه یک شانهٔ دنده‌شکسته توی جیبشان دارند و اغلب جلوی بچه‌ها از زن‌هاشان تشر خورده‌اند، قادرند روزگار مرا بفهمند و درد مرا توی خودشان حس کنند. آخر بیست‌تومان؟
ولگا
تازه دارم معتقد می‌شوم که توی این دنیا همه‌چیز ممکن است. همچنانکه ممکن است چلهٔ تابستان زنجیرکش باران بیاید...
ولگا