
نسیم رحیمی
۲
از مادرم پرسیدم چرا موهایش مثل موهای خاله مِی براق و زرد نیست، و او در پاسخ گفت که بعضی آدمها شانس دارند. این حرفش باعث شد دلم برای او بسوزد.
phoenix
۲
در این اندیشه بودم که چه تفاوتی وجود دارد میان این جعبههای کوچک چوبی که ماه از جایی که قرار بود در باشد، به داخل آنها میتابید، و آنچه کمی بعدتر مردم زندگیشان را در آن شروع میکردند و به آن بهعنوان خانه عشق میورزیدند.
phoenix
۲
هیچ تپهای در دیدرسم نیست که دربارهٔ آن حرف بزنم
phoenix
۲
نپرسیدم که قطار به کجا میرود.
Neda^^
۱
برای قطارم جایی خاص را در طبقهٔ بالا فراهم کردم و مناظر مختلف را برایش صحنهسازی کردم تا از میان آنها بگذرد. با تعدادی جعبه یک تونل و تپه درست کردم و به کمک داربستهایی که برای گل رزهای رونده به ایوان پیچ شده بودند، یک پل درست کردم. هرکسی میتوانست بهراحتی بفهمد که در آن گِل و خاکستر هیچوقت گل رزی رشد نمیکند. این موضوع خاله مِی را عصبانی کرد چون او داربستها را دوست داشت و میگفت حتی اگر هیچ گُلی آنجا نباشد، او میتواند آنجا بنشیند و در خیالش تصور کند که روی داربستها مملو از رز است.