
Ahmad
۳
جانهای شعلهور همیشه تنهایند
حتا از آسمان اگر پیراهنی به تن پوشند
Ahmad
۲
عصبهایم درختی پر از زخمهای یادگاریست
Ahmad
۱
و دستانم دو درخت مانده در برف است
Ahmad
۱
گاه بیآنکه بدانیم در شب سخن میگوییم و
صبح از چشم خود میفهمیم گریستهایم آنقدر
که در پلکهایمان انارهای شکسته بسیار است
Ahmad
۰
میدانستم با این چشمها سازش نمیکنی
Ahmad
۰
میخواهم که آگاه کنم از خودش این رود را
بمیرم بعد و بعد رود رود سر دهید
Ahmad
۰
بیهوده است
که خون هم داریم
چون در دو سوی رود
با دو چهره
ایستادهایم
Ahmad
۰
این نقشهها را بردارید
شهرها یکی شمارهها یکیست