جانهای شعلهور همیشه تنهایند
حتا از آسمان اگر پیراهنی به تن پوشند
Ahmad
عصبهایم درختی پر از زخمهای یادگاریست
Ahmad
و دستانم دو درخت مانده در برف است
Ahmad
گاه بیآنکه بدانیم در شب سخن میگوییم و
صبح از چشم خود میفهمیم گریستهایم آنقدر
که در پلکهایمان انارهای شکسته بسیار است
Ahmad
میدانستم با این چشمها سازش نمیکنی
Ahmad
میخواهم که آگاه کنم از خودش این رود را
بمیرم بعد و بعد رود رود سر دهید
Ahmad
بیهوده است
که خون هم داریم
چون در دو سوی رود
با دو چهره
ایستادهایم
Ahmad
این نقشهها را بردارید
شهرها یکی شمارهها یکیست
Ahmad