من بوسه میزنم بر مچ این دستهای بیاعتنا که تو آنها را دیگر از دستهایم کنار نخواهی کشید. من نوازش میکنم رگِ کبودش را، این ستون خون را که زمانی چون فوارهای از صفّهٔ قلبت میجهید. با هقهقهای کوچک رضایت، چون کودکی سرم را میان این دو کف دست میگذارم، آکنده از ستارهها، صلیبها و ورطههای سرنوشت پیشینم.