
zeynab
۹
فاصلهٔ ما تا مرگ گاهی فقط بهاندازهٔ یک نفر است. این یک نفر را که بردارید، فقط میماند مرگ.
مجید
۷
من خود را نخواهم کشت. مردگان زود فراموش میشوند.
مجید
۴
تو جهان را میآکنی. از تو میتوانم فقط به تو بگریزم.
مجید
۴
همیشه لحظهای فرا میرسد که آدم یاد میگیرد ساکت باشد
mahdokht63
۳
چهچیز ناپاکتر از خویشتن.
Vesal
۳
عشق جریمه است. جریمه میشویم چون نتوانستهایم تنها بمانیم.
مجید
۲
با چشمهای بسته عشق ورزیدن
کورکورانه عشق ورزیدن است. با چشمهای باز عشق ورزیدن شاید دیوانهوار عشق ورزیدن باشد: پذیرفتن تا به آخر. من تا سرحد جنون به تو عشق میورزم.
Vesal
۲
هنگامیکه جهان ستاره ندارد، آدمها سرنوشت ندارند.
مجید
۱
مرگ، برای کشتنم، به همدستیام نیاز دارد.
مجید
۱
لذتْ خواهر دوقلوی درد است
☆Nostalgia☆
۱
من بوسه میزنم بر مچ این دستهای بیاعتنا که تو آنها را دیگر از دستهایم کنار نخواهی کشید. من نوازش میکنم رگِ کبودش را، این ستون خون را که زمانی چون فوارهای از صفّهٔ قلبت میجهید. با هقهقهای کوچک رضایت، چون کودکی سرم را میان این دو کف دست میگذارم، آکنده از ستارهها، صلیبها و ورطههای سرنوشت پیشینم.
mahdokht63
۱
آدم فقط تنها که باشد میمیرد.
mahdokht63
۱
من هیچگاه شکست نخواهم خورد. فقط با پیروز شدن شکست خواهم خورد
mahdokht63
۱
همان کاری را میکنند که من میکنم. مرگشان را میپرستند.
mahdokht63
۱
من میترسم که ندانم با رنجم چهگونه روبهرو شوم.
Vesal
۱
هر رنجی که آدمی تسلیمش شود به وقار بدل میشود.
Vesal
۱
شهر بیعاطفه شفق نمیشناسد. مانند هنگامیکه لامپی میترکد، روز یکباره تاریک میشود.
Vesal
۱
خفتگان آرمیده در ظلمت دیگر وجدان خود را نمیبینند.
Vesal
۱
حتی چشمهای خستهٔ ستارگان هم دیگر ما را نمیپایید.
Vesal
۱
زیبایی فقط یکی از صفتهایش بود. تنها جاودانگی را کم داشت تا از خدایان باشد.
Vesal
۱
تو کجایی، در کدام بستر، در کدام رؤیا؟ اگر بهسویت بدوم، تو بیآنکه مرا ببینی به راهت ادامه میدهی، زیرا ما در رؤیاهایمان دیده نمیشویم. گرسنه نیستم: امشب نمیتوانم زندگیام را هضم کنم. خستهام: تمام شب راه رفتهام تا یادت را بتکانم.
مجید
۰
من زیاد طاقت خوشبختی ندارم. عادت ندارم. در آغوش تو، میتوانم فقط بمیرم.
فایدهٔ عشق. هوسبازان میتوانند وادی لذت را بیعشق بپویند. آدم، هنگامیکه دارد پیوستن و آمیختن بدنها را تجربه میکند، نمیداند با شور جنونآسا چه کند. آنهنگام آدم میفهمد که در نیمکرهای تاریک هنوز جاهایی هست که باید کشف کرد. آدم به عشق نیاز داشته تا رنج کشیدن را بیاموزد.
مجید
۰
عشق جریمه است. جریمه میشویم چون نتوانستهایم تنها بمانیم.
Vesal
۰
تنها ترسم بیمصرف ماندن است. مرا به هرچیزی که میخواهی بدل کن
Vesal
۰
نور را نمیتوان کشت؛ فقط میتوان خاموشش کرد
Vesal
۰
آدم به عشق نیاز داشته تا رنج کشیدن را بیاموزد.
Vesal
۰
خدا همهٔ آن چیزهایی است که فراتر از ماست و بر ما چیره میشود. مرگ خداست، همینطور جهان، همینطور ایدهٔ خدا برای کشتیگیر ناتوانی که با ضربهٔ بالهای عظیم به خاک میافتد. تو خدایی: میتوانی مرا در هم بشکنی.
Vesal
۰
از بار فرزندانی که آنها میزاییدند سنگین میشدم.
Vesal
۰
من برایش نمونهٔ بدترین گناه نفسانی بودهام، گناهی مشروع که عرف و آیین مجازش میداند و از همین رو خطرناکتر است چون مجازاتی در پی ندارد.
Vesal
۰
یحیی پنجره را باز کرد، خم شد و ژرفای تاریکی را کاوید، و خدا را دید. من فقط سیاهی میدیدم، خرقهٔ او را. یحیی شمدهای تخت را پاره کرد و به هم دوخت و ریسمانی ساخت. کرمهای شبتاب روی زمین مانند ستارگان چشمک میزدند، انگار یحیی به آسمان فرو میرفت. شوی فراری از نظرم پنهان شد، شویی که آغوش خدا را بر آغوش زن ترجیح میداد.