
i_ihash
۷۸
آنها در فقدان آزادی مردند ولی در راه آزادی جان سپردند. آزادی ما.
saeed_vadi
۷
بعدها سانی به هانا گفت: ــ برای کسی که در راه آزادی مبارزه میکند، آزادی وجود ندارد.
i_ihash
۴
همّ و غمّ ارتشها، پنهان کرن این واقعیت است که جنگ یعنی: خون، مرگ، نجاست و کثافت. جنگ هرگز چیزی جز این نبوده است.
i_ihash
۲
با آنکه یک جنبش آزادیبخش میکوشد بیشتر تحمل کند تا واکنش نشان بدهد، دایمآ مجبور به پاسخگویی به حرکات قدرت حاکمه است، زیرا بنفسه پدیدهای مخالف با قدرت است و نیز مدام باید حرکات دستگاه حاکمه را پیشبینی کند و نیز اقدامات لازم یا کارهایی که نباید انجام شوند را از پیش تعیین کند.
i_ihash
۲
فقط اتحاد شرط مقاومت است و نه هیچ چیز دیگر
saeed_vadi
۱
بدون آنکه بفهمیم میگذرد. ما باید به زمان کمک کنیم که بهسوی هدفهای روشن پیش برود.
saeed_vadi
۱
پدرم فقط جرأت کرد بگوید: ــ جای زخمها باقی میماند؟ ـ
این ماجرا او را از راهی که در پیش گرفته بود، بازنداشت. هردوی آنها را بازنداشت. این جملهٔ او مرا بیرحم کرد.
i_ihash
۱
حدس میزنم که در سیاست هم مثل باقی امور، هرکس دورانی دارد و بعد این دوران میگذارد و نوبت کس دیگری میرسد.
i_ihash
۱
در دنیای واقعیت ظرافت وجود ندارد. رهایی از تنگنای تهمت و خیانت و تمیز واقعیت دشوار است.
i_ihash
۱
آنها موفق به سوزاندن ما نخواهند شد. ما همان پرندهای هستیم که ققنوس نام دارد. شما نام آن را شنیدهاید. این پرنده همواره از میان خاکسترهای خود، دوباره جان میگیرد. زندان ما را باز نخواهد داشت. سلاحهای آتشزا از پس ما برنخواهند آمد. این خیابان، سراسر این کشور، از آنِ ماست و ما در آن زندگی خواهیم کرد. آتش مرا باز نخواهد داشت و شما را نیز باز نخواهد داشت.
saeed_vadi
۰
چون مذاهب مشکل تفسیر هر رازی را به کمک وجود موجودات اسطورهای فیصله میدادند؛
saeed_vadi
۰
من نمیدانم او چه میکرد که تمام مردان و زنان احساس میکردند که وقتی پیدرپی به موانع فلاکتبار برمیخوردند، او برای آنها راه خروج از تنگناهای بدهکاری، جهالت، پریشانی و ناامنی سایه انداخته بر زندگیشان را مییافت.
saeed_vadi
۰
مردم به او مانند فردی خودی مینگریستند که فاقد قدرت بود و با این همه بهدرستی دارای عزت نفسی بود (بله. باز هم عزت نفس) که او را قادر به تأثیرگذاری بر مردم و به عهده گرفتن مسئولیت زندگی آنها به شیوهای متفاوت با دیگران میکرد.
saeed_vadi
۰
زمانی که نمیتوان دقیقآ تاریخش را تعیین کرد، فرا رسید که برابری به فریادی تبدیل شد که دیگر نمیشد مفهوم آن را توقیف کرد، بد فهمید و یا بد تأویل کرد. و سرانجام تبدیل به چیز دیگر و بهتری شد: آزادی.
saeed_vadi
۰
به بیبی و من یاد دادند که با سفیدپوستهای ساکن در خیابان مؤدبانه رفتار کنیم ولی از آنها نترسیم، زیرا ترس ما تأییدی بر غیرقانونی بودن سکونتمان در آنجا بود،
saeed_vadi
۰
یک فرزند ناخلف، بسیار محکمتر از نیش یک مار میتواند گاز بگیرد.
saeed_vadi
۰
نامهها برایم حکم دیدار را داشتند و حتی از برخی جنبهها بهتر از دیدار بودند، چون میتوانستم آنها را دوباره بخوانم. یک دیدار بهسرعت تمام میشود. هرگز آنچه انسان میخواهد بگوید، به زبان نمیآورد و این هم درمورد ما و هم مخاطبانمان صدق میکند.
saeed_vadi
۰
از آن پس سانی هرجا که بود، حتی سر خیابان، خیلی از ما دور بود.
saeed_vadi
۰
سانی شب و روز با هر نَفَسی، انتشار عطر آشکار خوشبختی عشق و بخار جسمهای بههم پیوستهشان در هماغوشی را مانند عطر همان شکوفههای پرتقال احساس میکرد.
saeed_vadi
۰
سیاهپوستان به فشرده شدن به یکدیگر عادت داشتند. در صفهای اتوبوس، در صفهای گرفتناجازهٔ کار، دریافت مزد، گرفتن همهٔ کاغذهای مهر خوردهای که به آنها اجازهٔ زندگی کردن و سوار شدن در قطارها و اتوبوسهایی را میداد که برای عبور از ولد درون آنها تنگ یکدیگر میایستادند.