درسی که من آن روز یاد گرفتم این بود که حتی آدمهای باهوشی هم که مدرک شیمی دارند، گاهی کارهای احمقانه میکنند.
البته موضوع این است که معمولا وقتی کارهای احمقانه میکنیم، شانس میآوریم و جان سالم به در میبریم، و اگر دفعاتی که شانس میآوریم زیاد شود، زود خیال میکنیم که هردفعه قرار است خوششانسی بیاوریم. یعنی تا ابد.
مثلا من حساب دفعاتی که بدون زانوبند فوتبال بازی کردهام از دستم دررفته بود، تا بالاخره یک بار به پایم لگد زدند و از آن به بعد همیشه موقع بازی زانوبند میبندم. ولی فکر میکنم بیشتر از سی بازی طول کشید تا بفهمم همیشه خوششانس نیستم.
مادرم هم هیچوقت زیاد آفتابسوخته نشده بود، تا اینکه سال پیش با بابا برای سالگرد ازدواجشان رفتند کنار ساحل. هنوز هم میشود روی پشتش لکههای بهجامانده از تاولها را دید.
میک هم دوازده سال و پنج ماه حتی یک بار با دوچرخهاش زمین نخورده بود.
بنابراین کلاه ایمنی سرش نمیگذاشت.