
بریدههایی از کتاب میک هارته این جا بود
۴٫۷
(۷۰)
«هی! من یه فکری دارم! چرا تو به من نمیگی دقیقآ چی دلت میخواد بشنوی که من همون رو بگم. اینطوری تو مجبور نمیشی دائم من رو تحقیر کنی...»
a.m
من میک رو از دست ندادم، خانومِ بری هیل. من نذاشتمش یه جایی، فراموشش هم نکردم، یا مثلا توی اتوبوس جا نذاشتمش. اون مُرد. میفهمید؟ میک مُرد اما من هیچوقت، هیچوقت اونو از دست نمیدم.
مَن.
درسی که من آن روز یاد گرفتم این بود که حتی آدمهای باهوشی هم که مدرک شیمی دارند، گاهی کارهای احمقانه میکنند.
البته موضوع این است که معمولا وقتی کارهای احمقانه میکنیم، شانس میآوریم و جان سالم به در میبریم، و اگر دفعاتی که شانس میآوریم زیاد شود، زود خیال میکنیم که هردفعه قرار است خوششانسی بیاوریم. یعنی تا ابد.
مثلا من حساب دفعاتی که بدون زانوبند فوتبال بازی کردهام از دستم دررفته بود، تا بالاخره یک بار به پایم لگد زدند و از آن به بعد همیشه موقع بازی زانوبند میبندم. ولی فکر میکنم بیشتر از سی بازی طول کشید تا بفهمم همیشه خوششانس نیستم.
مادرم هم هیچوقت زیاد آفتابسوخته نشده بود، تا اینکه سال پیش با بابا برای سالگرد ازدواجشان رفتند کنار ساحل. هنوز هم میشود روی پشتش لکههای بهجامانده از تاولها را دید.
میک هم دوازده سال و پنج ماه حتی یک بار با دوچرخهاش زمین نخورده بود.
بنابراین کلاه ایمنی سرش نمیگذاشت.
یاسمن
من فقط ده ماه از او بزرگتر بودم.
من با «برنامهٔ قبلی به دنیا آمدم.
اما میک «اتفاقی بود.
خودش هم خیلی از این کیف میکرد. اتفاقیبودن را میگویم. همیشه سربهسر پدر و مادرم میگذاشت. میگفت حتی قبل از اینکه وجود داشته باشد توانسته دوتا شیمیدان را که قرص ضدبارداری هم داشتهاند، دور بزند.
Amir
میدانید، گاهی آدم یک حس درونی نسبت به چیزی دارد و کاملا هم مطمئن است که اشتباه نمیکند. اما بعد از مدتی، این فکر که شاید طرف مقابل هم برای حرفش منطقی داشته باشد، به ذهن آدم میخزد. بعد، قبل از اینکه بفهمید چی شده، منطق طرف مقابل به نظرتان قابل قبولتر از دلایل خودتان میآید ــ که خیلی هم حس بدی است. اما بههرحال اتفاقی است که گاهی میافتد.
فاطمه.م
چرا آمبولانس رفت به آن سمت؟ تا الان دیگر باید با سرعت بهسمت محلهٔ دیگری میرفت. محلهای که من هیچکس را در آنجا نمیشناسم.
محمد حسین
حاضرم شرط ببندم که خدا ترجیح میدهد بهجای آنهمه گریه وزاری و التماس و توبهای که مردم هر هفته به درگاهش میبرند، صدای خنده بشنود.
atr.e.kaaaj
زیاد حرف نمیزدیم، چون هیچچیز آنقدر مهم نبود که گفتنی باشد.
kavion
«این کلاه ایمنی برادر من است.»
صدایم شکست. اما هرطور بود خودم را مجبور کردم حرفم را به آخر برسانم.
«میگفت خیلی ضایع است.»
یاسمن
میدانید؟ شنیدن صدای پدرت که آنطور گریه میکند خیلی سخت است. حتی بعد از اینکه به اتاقش رفت هم نمیتوانستم صدای گریهاش را از سرم بیرون کنم.
فکر میکنم آنموقع بود که فهمیدم آب چقدر از سرمان گذشته. این از آن فاجعههایی بود که برای تحملش خانوادهای لازم بود که دقیقآ میدانند در زندگی چه میکنند. مثلا خانوادهٔ کنِدی، یا ملکهٔ الیزابت و همهٔ کس وکارش.
نه خانوادهای مثل ما، که اگر یک نفرشان برنامهٔ صبحگاهی دستشوییرفتن را درست انجام نمیداد، همهچیز خانواده به هم میریخت.
فاطمه.م
آن شب به قدری شدید گریه کردم که وقتی به شکمم دست میزدم، ماهیچههایش تیر میکشید و ملافهها و روبالشیام آنقدر خیس و کثیف شده بود که از روی تخت بلند شدم و تا صبح روی زمین دراز کشیدم. با این حال دوام آوردم. و حالا که فکر میکنم میبینم احتمالا همان شب چند کیلو لاغر شدهام.
اگر نمیدانید، باید بگویم که این جنبهٔ مثبت افسردگی است. وزنکمکردن را میگویم. موقع غم وغصه، طبیعت میگذارد جمع وجور و لاغر بشوید و اینطوری تعادل را برقرار میکند. آنوقت در مراسم خاکسپاری، مردم میتوانند به شما بگویند لباستان به تنتان قشنگ است و دروغ هم نگفته باشند.
فکرش را که بکنی طبیعت واقعا باملاحظه است.
محمد
مرگ نزدیکان به آدم دیدِ تازهای از بعضی مسائل ــ مثل اهمیت سرویس قاشق چنگال نقره ــ میدهد.
بهش میگویند دیدن دورنمای زندگی. یعنی پدرتان دیگر هر روز صبح روی پاچهٔ شلوارش، خط اتو نمیاندازد، و همبرگرها در شکلها و اندازههای مختلف درست میشوند.
فاطمه.م
من میک رو از دست ندادم، خانومِ بری هیل. من نذاشتمش یه جایی، فراموشش هم نکردم، یا مثلا توی اتوبوس جا نذاشتمش. اون مُرد. میفهمید؟ میک مُرد اما من هیچوقت، هیچوقت اونو از دست نمیدم. بنابراین خواهش میکنم دیگه هیچوقت این عبارت رو تکرار نکنید.
کیمیا
میک هارته اینجا بود.
و حالا رفته.
اما دوازده سال و پنج ماه، برادر من یکی از دوستداشتنیترین بچههایی بود که ممکن است روزی ببینید.
من فقط دلم میخواست برایتان از او بگویم. همین.
فکر کردم خوب است بدانید.
maryam
فکر کنم سالهای نوجوانی خودشان به اندازهٔ کافی سخت هستند که دیگر لازم نیست کسی من را سوار یک دوچرخهٔ صورتی هم ببیند.
کاربر... :)
هنوز گریه نکرده بودم. هنوز دردم به مرحلهای نرسیده بود که خودم درکش کنم. مثل این بود که یک گلولهٔ توپ جنگی به دلم شلیک شده و از پشتم بیرون آمده باشد. قسم میخورم که دستم را زیر بلوزم بردم و به شکمم دست زدم تا ببینم سوراخ شده یا نه.
iranshahi
راستی بعد از مردن به شما میگویند «جسد»
کاربر ۱۴۸۱۵۸۶
معمولا وقتی کارهای احمقانه میکنیم، شانس میآوریم و جان سالم به در میبریم، و اگر دفعاتی که شانس میآوریم زیاد شود، زود خیال میکنیم که هردفعه قرار است خوششانسی بیاوریم. یعنی تا ابد.
کیمیا
نصف غذایم را خورده بودم که تازه فهمیدم مامانبزرگم چه کار محشری کرده.
عمدآ همهٔ ما را برگردانده بود سر یک میز و باز داشتیم مثل یک خانواده دور هم غذا میخوردیم.
هیچکس هم به صندلی خالی میک خیره نشده بود.
مامانبزرگِ فلوریدایی...
چه کسی فکرش را میکرد؟
maryam
«نه، مامان، صبر کن! منظورم رو نفهمیدی. خواب خوبی بود. خواب بامزهای بود. ولوجک هم توش بود با خانم بری هیل. فکر میکنم به این خاطر که امروز وقتی دیدمش هی میگفت که من میک رو از دست دادم. اما میک برای من هیچوقت از دست نمیره. به خدا از دست نمیره. چون زویی و من یهجورهایی فهمیدیم که میک همهجا هست. پس اگه همهجا باشه چطور میشه از دستش داد؟»
محمد
من نمیخواهم اشک شما را دربیاورم.
فقط دلم میخواهد برایتان از میک بگویم.
Uranus11
حجم
۶۱٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۸
تعداد صفحهها
۷۶ صفحه
حجم
۶۱٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۸
تعداد صفحهها
۷۶ صفحه
قیمت:
۲۵,۰۰۰
تومان