
٪۳۰
a.m
۴۲
«هی! من یه فکری دارم! چرا تو به من نمیگی دقیقآ چی دلت میخواد بشنوی که من همون رو بگم. اینطوری تو مجبور نمیشی دائم من رو تحقیر کنی...»
مَن.
۲۸
من میک رو از دست ندادم، خانومِ بری هیل. من نذاشتمش یه جایی، فراموشش هم نکردم، یا مثلا توی اتوبوس جا نذاشتمش. اون مُرد. میفهمید؟ میک مُرد اما من هیچوقت، هیچوقت اونو از دست نمیدم.
یاسمن
۱۴
درسی که من آن روز یاد گرفتم این بود که حتی آدمهای باهوشی هم که مدرک شیمی دارند، گاهی کارهای احمقانه میکنند.
البته موضوع این است که معمولا وقتی کارهای احمقانه میکنیم، شانس میآوریم و جان سالم به در میبریم، و اگر دفعاتی که شانس میآوریم زیاد شود، زود خیال میکنیم که هردفعه قرار است خوششانسی بیاوریم. یعنی تا ابد.
مثلا من حساب دفعاتی که بدون زانوبند فوتبال بازی کردهام از دستم دررفته بود، تا بالاخره یک بار به پایم لگد زدند و از آن به بعد همیشه موقع بازی زانوبند میبندم. ولی فکر میکنم بیشتر از سی بازی طول کشید تا بفهمم همیشه خوششانس نیستم.
مادرم هم هیچوقت زیاد آفتابسوخته نشده بود، تا اینکه سال پیش با بابا برای سالگرد ازدواجشان رفتند کنار ساحل. هنوز هم میشود روی پشتش لکههای بهجامانده از تاولها را دید.
میک هم دوازده سال و پنج ماه حتی یک بار با دوچرخهاش زمین نخورده بود.
بنابراین کلاه ایمنی سرش نمیگذاشت.
Amir
۱۴
من فقط ده ماه از او بزرگتر بودم.
من با «برنامهٔ قبلی به دنیا آمدم.
اما میک «اتفاقی بود.
خودش هم خیلی از این کیف میکرد. اتفاقیبودن را میگویم. همیشه سربهسر پدر و مادرم میگذاشت. میگفت حتی قبل از اینکه وجود داشته باشد توانسته دوتا شیمیدان را که قرص ضدبارداری هم داشتهاند، دور بزند.
atr.e.kaaaj
۱۳
حاضرم شرط ببندم که خدا ترجیح میدهد بهجای آنهمه گریه وزاری و التماس و توبهای که مردم هر هفته به درگاهش میبرند، صدای خنده بشنود.
F.H
۱۲
«اگه فراموشش کنم چی، فیب؟ اگه فراموشش کنم مثل اینه که هیچوقت وجود نداشته.»
kavion
۱۰
زیاد حرف نمیزدیم، چون هیچچیز آنقدر مهم نبود که گفتنی باشد.
فاطمه.م
۹
میدانید، گاهی آدم یک حس درونی نسبت به چیزی دارد و کاملا هم مطمئن است که اشتباه نمیکند. اما بعد از مدتی، این فکر که شاید طرف مقابل هم برای حرفش منطقی داشته باشد، به ذهن آدم میخزد. بعد، قبل از اینکه بفهمید چی شده، منطق طرف مقابل به نظرتان قابل قبولتر از دلایل خودتان میآید ــ که خیلی هم حس بدی است. اما بههرحال اتفاقی است که گاهی میافتد.
محمد حسین
۶
چرا آمبولانس رفت به آن سمت؟ تا الان دیگر باید با سرعت بهسمت محلهٔ دیگری میرفت. محلهای که من هیچکس را در آنجا نمیشناسم.
maryam
۶
میک هارته اینجا بود.
و حالا رفته.
اما دوازده سال و پنج ماه، برادر من یکی از دوستداشتنیترین بچههایی بود که ممکن است روزی ببینید.
من فقط دلم میخواست برایتان از او بگویم. همین.
فکر کردم خوب است بدانید.
محمد
۳
آن شب به قدری شدید گریه کردم که وقتی به شکمم دست میزدم، ماهیچههایش تیر میکشید و ملافهها و روبالشیام آنقدر خیس و کثیف شده بود که از روی تخت بلند شدم و تا صبح روی زمین دراز کشیدم. با این حال دوام آوردم. و حالا که فکر میکنم میبینم احتمالا همان شب چند کیلو لاغر شدهام.
اگر نمیدانید، باید بگویم که این جنبهٔ مثبت افسردگی است. وزنکمکردن را میگویم. موقع غم وغصه، طبیعت میگذارد جمع وجور و لاغر بشوید و اینطوری تعادل را برقرار میکند. آنوقت در مراسم خاکسپاری، مردم میتوانند به شما بگویند لباستان به تنتان قشنگ است و دروغ هم نگفته باشند.
فکرش را که بکنی طبیعت واقعا باملاحظه است.
roya
۳
شنیدهام که میگویند بعد از مرگِ کسانی که دوستشان داریم، صدایشان را فراموش میکنیم. اما من صدای میک را فراموش نکردهام.
یاسمن
۲
«این کلاه ایمنی برادر من است.»
صدایم شکست. اما هرطور بود خودم را مجبور کردم حرفم را به آخر برسانم.
«میگفت خیلی ضایع است.»
فاطمه.م
۲
میدانید؟ شنیدن صدای پدرت که آنطور گریه میکند خیلی سخت است. حتی بعد از اینکه به اتاقش رفت هم نمیتوانستم صدای گریهاش را از سرم بیرون کنم.
فکر میکنم آنموقع بود که فهمیدم آب چقدر از سرمان گذشته. این از آن فاجعههایی بود که برای تحملش خانوادهای لازم بود که دقیقآ میدانند در زندگی چه میکنند. مثلا خانوادهٔ کنِدی، یا ملکهٔ الیزابت و همهٔ کس وکارش.
نه خانوادهای مثل ما، که اگر یک نفرشان برنامهٔ صبحگاهی دستشوییرفتن را درست انجام نمیداد، همهچیز خانواده به هم میریخت.
roya
۲
هنوز گریه نکرده بودم. هنوز دردم به مرحلهای نرسیده بود که خودم درکش کنم. مثل این بود که یک گلولهٔ توپ جنگی به دلم شلیک شده و از پشتم بیرون آمده باشد. قسم میخورم که دستم را زیر بلوزم بردم و به شکمم دست زدم تا ببینم سوراخ شده یا نه.
Maral !!
۲
اگه خدا همونطور که میگن، همهجا باشه، و اگه میک هم همراه خداست، پس میک هم همهجا هست.»
•●فاطمه✍●•
۲
حاضرم شرط ببندم که خدا ترجیح میدهد بهجای آنهمه گریه وزاری و التماس و توبهای که مردم هر هفته به درگاهش میبرند، صدای خنده بشنود.
•●فاطمه✍●•
۲
عزاداری کاری نیست که صبحها برای شروعکردنش از تختخواب بیرون بپری و دستبهکار شوی.
فاطمه.م
۱
مرگ نزدیکان به آدم دیدِ تازهای از بعضی مسائل ــ مثل اهمیت سرویس قاشق چنگال نقره ــ میدهد.
بهش میگویند دیدن دورنمای زندگی. یعنی پدرتان دیگر هر روز صبح روی پاچهٔ شلوارش، خط اتو نمیاندازد، و همبرگرها در شکلها و اندازههای مختلف درست میشوند.
iranshahi
۱
هنوز گریه نکرده بودم. هنوز دردم به مرحلهای نرسیده بود که خودم درکش کنم. مثل این بود که یک گلولهٔ توپ جنگی به دلم شلیک شده و از پشتم بیرون آمده باشد. قسم میخورم که دستم را زیر بلوزم بردم و به شکمم دست زدم تا ببینم سوراخ شده یا نه.
کاربر ۱۴۸۱۵۸۶
۱
راستی بعد از مردن به شما میگویند «جسد»
کیمیا
۱
من میک رو از دست ندادم، خانومِ بری هیل. من نذاشتمش یه جایی، فراموشش هم نکردم، یا مثلا توی اتوبوس جا نذاشتمش. اون مُرد. میفهمید؟ میک مُرد اما من هیچوقت، هیچوقت اونو از دست نمیدم. بنابراین خواهش میکنم دیگه هیچوقت این عبارت رو تکرار نکنید.
کیمیا
۱
معمولا وقتی کارهای احمقانه میکنیم، شانس میآوریم و جان سالم به در میبریم، و اگر دفعاتی که شانس میآوریم زیاد شود، زود خیال میکنیم که هردفعه قرار است خوششانسی بیاوریم. یعنی تا ابد.
محمد
۱
«نه، مامان، صبر کن! منظورم رو نفهمیدی. خواب خوبی بود. خواب بامزهای بود. ولوجک هم توش بود با خانم بری هیل. فکر میکنم به این خاطر که امروز وقتی دیدمش هی میگفت که من میک رو از دست دادم. اما میک برای من هیچوقت از دست نمیره. به خدا از دست نمیره. چون زویی و من یهجورهایی فهمیدیم که میک همهجا هست. پس اگه همهجا باشه چطور میشه از دستش داد؟»
Uranus11
۱
من نمیخواهم اشک شما را دربیاورم.
فقط دلم میخواهد برایتان از میک بگویم.
نادیا
۱
میخواستم احساس کنم به برادرم نزدیکم و به خیال خودم، بهطرف جایی نمیدویدم که او کشته شده بود. داشتم به آخرین جایی میرفتم که بود. زنده بود.
Difficult Beast
۱
این درس دردناکیه فیبی... فرقی نمیکنه که چند تا چراغ راهنمایی سر چهارراه نصب کنن... نمیشه مردم رو بهزور مجبور کرد از عقل سلیم استفاده کنن و نتیجهٔ درست بگیرن.
Maral !!
۱
راستی بعد از مردن به شما میگویند «جسد».
کاربر کتاب خوان
۱
اینجا بود.
و حالا رفته.
•●فاطمه✍●•
۱
«اسب رو تا لب آب میشه برد اما نمیشه مجبورش کرد آب بخوره.»
