به خودم گفتم: «بجنب، یک بار برای همیشه از ته دل گریه کن. بعد اشکهایت را خشک کن، دستمالت را کنار بگذار، هیکل بزرگ ماتمزدهات را تکانی بده و تمامش کن. به چیز دیگری فکر کن. راه بیفت و همهچیز را از نو شروع کن.»
بارهاوبارها این را به من گفتهاند: به چیز دیگری فکر کن. زندگی ادامه دارد. به دخترهایت فکر کن. نباید خودت را بسپاری به دست غم. تکان بخور.
بله، میدانم، خوب هم میدانم، اما سعی کنید من را بفهمید: نمیتوانم.