
٪۵۰
fateme1ghaderi
۴
گفت: " نمیدونم چرا کار ما فقیربیچارهها همهش به خدا میافته."
کتابها مرا صدا میزنند...
۳
تو میفهمی عشق چیه؟”
" اگه نمیدونستم که تا حالا صدبار رفته بودم."
rez1.314
۳
همیشه مادرها هستند که نمیگذارند ما سبک بشویم و به آسمان برویم. آنقدر ما را دوست دارند که نخ ما را میبندند به انگشت خودشان تا باد ما را نَبرد
jamegrak
۳
" نمیدونم چرا کار ما فقیربیچارهها همهش به خدا میافته."
کتابها مرا صدا میزنند...
۲
آدم بهترین دشمنِ خودش است. لازم نیست او را کتک بزنند یا زیر شکنجه لتوپارش کنند. بهترین راه این است که خودش را با خودش تنها بگذارند تا خودش دَخلِ خودش را بیاورد.
rez1.314
۲
مسعود میگفت: " میترسم." کنارِ خاکریز دراز کشیده بودیم.
گفتم: " از چی؟"
گفت: " از مُردن."
گفتم: " مُردن، ترس نداره."
گفت: " تو نمیترسی؟"
گفتم: " چرا!" گفت: " از چی؟"
گفتم: " از اسارت."
rez1.314
۲
من میدویدم، چون میترسیدم از اسارت، مسعود ایستاد و دستهاش را بالا برد چون میترسید از مرگ. ترس نقطهٔ مشترک ما بود که برای هر کداممان مفهوم دیگری داشت.
کورش مروتي
۲
هر کس که ساختن زندان انفرادی به کلهاش زده، آدم جالبی بوده و خوب میدانسته با آدمها چهطور بازی کند. یعنی درستتر آن است که بگویم میدانسته آدم بهترین دشمنِ خودش است. لازم نیست او را کتک بزنند یا زیر شکنجه لتوپارش کنند. بهترین راه این است که خودش را با خودش تنها بگذارند تا خودش دَخلِ خودش را بیاورد.
jamegrak
۲
هر کس که ساختن زندان انفرادی به کلهاش زده، آدم جالبی بوده و خوب میدانسته با آدمها چهطور بازی کند. یعنی درستتر آن است که بگویم میدانسته آدم بهترین دشمنِ خودش است. لازم نیست او را کتک بزنند یا زیر شکنجه لتوپارش کنند. بهترین راه این است که خودش را با خودش تنها بگذارند تا خودش دَخلِ خودش را بیاورد
rez1.314
۱
چهقدر من مهم بودم. اینهمه خمپاره را برای من میزدند.
rez1.314
۱
نگاهِ آن روز بود که به من حالی کرد کشتنِ یک مرده سختتر از یک زنده است
rez1.314
۱
گفتم: " احمق."
گفت: " چرا فحش میدی؟
واسه هر کی پیش میآد." به او نگفتم که فحش ندادهام.
من عاشق کلمهٔ احمقم. خیلی دوست دارم کسی به خودم هم بگوید احمق. آدم اگر احمق باشد، خیلی کارها را نمیکند. چون خیلی کارها را فقط آدمهای باهوش میتوانند انجام دهند.
malihe.vm
۱
پایان هر چیزی یعنی مرگ و مرگ چیزی است که تا کسی آن را تجربه نکند، نمیفهمد و وقتی تجربه کرد، تجربهاش برای خودش و دیگران فایدهای ندارد."
jamegrak
۱
جیرجیرک پایانِ هر چیزی یعنی مرگ و مرگ چیزی است که تا کسی آن را تجربه نکند، نمیفهمد و وقتی تجربه کرد، تجربهاش برای خودش و دیگران فایدهای ندارد.
fateme1ghaderi
۰
هر کس که ساختن زندان انفرادی به کلهاش زده، آدم جالبی بوده و خوب میدانسته با آدمها چهطور بازی کند. یعنی درستتر آن است که بگویم میدانسته آدم بهترین دشمنِ خودش است. لازم نیست او را کتک بزنند یا زیر شکنجه لتوپارش کنند. بهترین راه این است که خودش را با خودش تنها بگذارند تا خودش دَخلِ خودش را بیاورد.
fateme1ghaderi
۰
همیشه مادرها هستند که نمیگذارند ما سبک بشویم و به آسمان برویم. آنقدر ما را دوست دارند که نخ ما را میبندند به انگشت خودشان تا باد ما را نَبرد.
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
جمعیت گاهی حرفهای مرد کیفبهدست را تأیید میکردند و گاهی حرفهای حزباللهیها را. یاد رفتار پدرم افتادم و فهمیدم در این میدان کاری از ما برنمیآید؛ بگذاریم و برویم. هر چه میخواهد بشود، بشود.
elnaz.book
۰
" پایان هر چیزی یعنی مرگ و مرگ چیزی است که تا کسی آن را تجربه نکند، نمیفهمد و وقتی تجربه کرد، تجربهاش برای خودش و دیگران فایدهای ندارد."
rooh_tpr
۰
من در انفرادی دنبال خودم گشتم. هر کس که ساختن زندان انفرادی به کلهاش زده، آدم جالبی بوده و خوب میدانسته با آدمها چهطور بازی کند. یعنی درستتر آن است که بگویم میدانسته آدم بهترین دشمنِ خودش است. لازم نیست او را کتک بزنند یا زیر شکنجه لتوپارش کنند. بهترین راه این است که خودش را با خودش تنها بگذارند تا خودش دَخلِ خودش را بیاورد.
jamegrak
۰
همیشه مادرها هستند که نمیگذارند ما سبک بشویم و به آسمان برویم. آنقدر ما را دوست دارند که نخ ما را میبندند به انگشت خودشان تا باد ما را نَبرد
jamegrak
۰
پدرم اعتقاد داشت آنهایی که کتاب میخوانند آخر میزند به سرشان و دیوانه میشوند.
Nima Alikhaani
۰
" پسر یدیزاگالو از کی تا حالا روشنفکر شده؟..." این حرف را هم بابا زد، هم بازجو.
Nima Alikhaani
۰
" پسرِ یدیزاگالو بهتر از این نمیشه!" این جمله یعنی سوءاستفاده از درددلهای شخصی من.
Nima Alikhaani
۰
من یک گربه دارم به اسم ویفی که وقتی رفته بودم پارک ساعی پیدایش کردم. داشت توی آشغالها میگشت که تا مرا دید آمد و دوروبر پام چرخید و بو کشید.
یک چشمش کور بود و من فکر کردم او هم احتمالاً چشمش را دودستی تقدیم معشوقهٔ بیوفاش کرده است. به همین خاطر آوردمش خانه و نمیدانستم یدی چه به روزم میآورد. از گربه بَدَش نمیآمد، فقط عصبانی بود و میگفت: " الاغ! کی یه گربه رو از بالاشهر میآره جنوبشهر؟..."