
بریدههایی از کتاب ساعت ۱۰ صبح بود
۳٫۰
(۴)
من نه آخرینام
نه حوصلهٔ شرح و توضیح دارم
من فقط یک نفرم
که راه خانه ام را گُم کردهام
Mani Irani
عمر را میان ملافههای نمور
دفن کردم
Tiana
سالی که بر من و تو گذشت
فقط ۳۶۵ روز نبود
جمعهها را باید دو روز حساب کرد
Niyaz.h
خوشبختی را من همیشه به پایان هفته،
به پایان ماه و به پایان سال موکول میکردم
هفته پایان مییافت
ماه پایان مییافت
سال پایان مییافت
هنوز در آستانهٔ در
در کوچه بودیم، پیوسته ساعت را نگاه میکردم
که کسی خوشبختی و جامهای نو ارمغان بیاورد
مهرنوش
روزها چه سنگدل بر ما میگذشت
مهرنوش
از خواب برنخاست، جهان زخمی و یاران دفن
در جراحت و ناامیدی حافظه، دفن در زمان
گذشته
مهرنوش
از کسی نپرسیدم خوشبختی سهم چه کسی است
عابران چنان گیج و گنگ به دنبال تکهنانی
و سبدی میوه میدویدند
که حوصلهٔ جواب مرا نداشتند
مهرنوش
بهشتی در زندگی ما نیست
ما فقط سعی کردیم
فنجانهای چای در زمستان یخ نبندند
آسمان بیش از این تیره نشود
مهرنوش
تو میخواهی از یک اشتیاق کهنه پرده برداری
اشتیاقی که سنگ شده است
و در میدانی بیسرنوشت مانده است
مهرنوش
من نه آخرینام
نه حوصلهٔ شرح و توضیح دارم
من فقط یک نفرم
که راه خانه ام را گُم کردهام
اگر خواستید مرا مدد کنید
نه در چشمان من خیره شوید
نه نام مرا بپرسید
مهرنوش
کاش
خداحافظی نمیکردی و میرفتی
من عمری خداحافظی تو را
به یاد داشتم
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
مرا نظاره میکند
که چرا من
هنوز جهان را ترک نکردهام
من که قلب فرسوده دارم
من که باید با قلب فرسوده
کمکم تو را فراموش کنم.
مهرنوش
همانطور که میان اتاق ایستاده بودم
سال تحویل شد
دو سه پرنده بهسرعت پر زدند
سپس در افق گُم شدند
سپس پیری من و تو آغاز شد
ماهیان قرمز سفرهٔ هفتسین
با دهان باز
با تعجب ابدی ما را نگاه میکردند
بر جامههای نو روح افسردهٔ ما
دوخته شده بود
مهرنوش
چنین عمرم را میگذرانم
مرا نه شکوه است نه گلایه
قلبم ار یاری کند برگهای زرد پاییزی را
شماره میکنم که دارند از پاییز جدا میشوند و
به زمستان متصل میشوند
برای زیستن هنوز بهانه دارم.
مهرنوش
مرگ در حد و مرز او نبود
مرگ تسلیم او شد
مهرنوش
دریغ
تو مسافر همیشگی بودی
مهرنوش
حریق سرتاپای مرا گرفته است
شما حرف از تسلی میزنید
من این حریق را باید تا قبرستان ببرم
مهرنوش
پاییز هنوز در تعقیب ما بود
مهرنوش
میخواهم به دریا تنها بروم
اگر غرق هم شوم کسی را صدا نکنم
مهرنوش
شبِ بیخوابِ هرزه
با دغدغهٔ بیچونوچرا
در کنار بسترم پرواز میکند
بیتنپوش و مضطرب
قرصهای خراب را تعارفش میکنم
قرصهای خواب را میشناسد
از من خاطراتی دارد
خیابانها را پرسه زده است
اسبان و کودکان را به خواب سپرده است
مهرنوش
آمد ــ نشست ــ جراحت
و زخم های مرا دید و رفت ــ در سکوت ما
مهرنوش
