
jaVad
۲۷
از من میپرسیدند که یک حکومت توتالیتر چیست؟
و من جواب میدادم: «حکومتیست که در آن، هر چه که ممنوع نیست اجباری است.»
Mahsa Bi
۹
شاید هم که باختن یک جنگ از بردن آن مشکلتر است. شاید که هر کسی قادر است یک جنگ را ببرد ولی عدهٔ قلیلی قدرت باخت آن را دارند.
Asal
۹
شماها اول میروید به جستجوی درد و رنج، بعد مینشینید برای آن اشک میریزید.
Mary gholami
۵
بر روی کرهٔ زمین، تنها آمریکاییها قادرند میان ملتی گرسنه و نگونبخت با ظرافتی آزاد و لبخندی بر لب جولان دهند
FMG
۴
من از مرگ هراس ندارم، تنفر ندارم، انزجار ندارم؛ در واقع من با مرگ هیچ سر و کاری ندارم. از درد و رنج اما بیزارم، از رنج آدمها و حیوانها بیشتر بیزارم تا از رنج خود.
vahid
۳
میشود آیا ملتی را آزاد کرد و در عین حال وادارش ساخت تا خود را مغلوب بیابد؟ یا مغلوب یا رها...
jaVad
۳
همچین گران هم نیست، یک دختربچه سه دلاری. یک کیلو گوشت بره گرانتر از اینهاست، نه؟ مطمئنم که در لندن یا نیویورک یک دختربچه بیشتر از اینها میارزد، این طور نیست جک؟
آرزو
۳
همه میگریستند چرا که سوگواری یک فرد در ناپل، سوگ و ماتم همه است؛ رنج و غم یک شخص، غم و اندوه تمام شهر است. در ناپل، گرسنگی و افسردگی شخصی وجود ندارد، رنج و فقر و فلاکت شخصی وجود ندارد. همه برای همدیگر اشک میریزند و درد یکدیگر را میکشند. با اشکِ میراثیِ عمومیِ خود، این ملت خوب و بینوا از قرنها پیش هر درد و بلا و آفتی را تاب میآورد.
AmirHossein
۳
فردای آن روز، کشیش جوان کلیسای سانتا کاترینا در نطق خود گفت که مثل همیشه، تبلیغات فاشیستها دروغ بود و ما را بیدلیل میترسانید: آمریکاییها نبودند که به هنگام ورود در رم به زنهای ما حمله بردند، زنهای ما بودند که به آمریکاییها حملهور شدند.
vahid
۲
ولی میشود آیا ملتی را آزاد کرد و در عین حال وادارش ساخت تا خود را مغلوب بیابد؟ یا مغلوب یا رها... سرزنش مردم ناپل در این امر که خود را نه آزادشده مییافت و نه مغلوب، عادلانه نبود.
نگین
۲
بالاخره میفهمیدم که چرا بوی مرگ همچو صداییست که آواز میخواند، صدایی که فرا میخواند. میفهمیدم چرا این همه مردهها ما را صدا میزدند. آنها چیزی از ما میخواستند. چیزی که فقط ما میتوانستیم به آنها بدهیم. این چیز، ترحم و دلسوزی نبود، چیز دیگری بود. چیزی عمیقتر و مرموزتر از آن. نه صلح و آرامش گور بود نه یاد و خاطره و عفو و محبت. چیز دیگری بود...
چیزی آمده از دورترها؛ دورتر از انسان، دورتر از زندگی.
Asal
۲
من جنگ را به طاعون ترجیح میدادم، این «طاعون» که بعد از آزادیما، ما را به خرابی و تباهی و سرشکستگی کشانده بود.
Hatter
۲
او میدانست که آزادی یک امر انسانی نیست، که انسانها نه میتوانند و نه میدانند چگونه آزاد باشند؛
yasaman
۱
وقتی کسی برای نمردن میجنگد، به نیروی بزرگ و شگرفی از نومیدی چنگ میزند به هر آنچه که رنگ و هوای زنده بودن دارد، نشان جاودانگی دارد، علامت انسانی دارد، جوهر نجیب و ناب زیستن یعنی حقیقت و افتخار و آزادی وجدان دارد. چنین کسی برای نجات روحش میجنگد.
elham rz
۱
مامورهای دیگر در جیبهای مردهها دنبال کارتهای هویت بودند. فکر کردم که میخواهند دستگیرشان کنند، فکر کردم که میخواهند این مردههای بدبخت را دستبند زده و توقیفشان کنند، فکر کردم که افسر مامور دارد مرتب داد میزند: «مدارک! کارت شناسایی!» داشتم با خودم میاندیشیدم که در صورت فقدان مدارک هویت قابل قبول، چه گرفتاری و دردسرهایی که این مردههای بیچاره نخواهند داشت.
FMG
۱
بین مبارزه برای نمردن و تلاش برای زیستن، توفیری وجود دارد بسیار عمیق
FMG
۱
دستش را میان دستهایم گرفته و فشردم؛ و صورتم را برگرداندم. بغض در گلویم بود. نفسم به سختی بر میآمد. من تاب دیدن درد یک انسان را ندارم. ترجیح میدهم جان او را با دستهای خود بگیرم تا بیشتر از این درد نکشد.
FMG
۱
، نیروی هراس و شرم گناه در روحهای ساده بسیار بزرگاند.
Mary gholami
۱
از من میپرسیدند که یک حکومت توتالیتر چیست؟
و من جواب میدادم: «حکومتیست که در آن، هر چه که ممنوع نیست اجباری است.»
vahid
۱
این طبیعت، طبیعتی مسیحی نیست، که این طبیعت در آنسوی مرزهای مسیحیت قرار دارد؛ که این تماشاگاه، نه تنها چهرهٔ مسیح نیست بلکه تصویر دنیاییست بدون خدا، با انسانهایی رها و ول شده در رنج و دردهای خویش
mary
۱
در مردمی که احساس رحم و شفقت نباشد، احساس آزادی نخواهد بود.
AmirHossein
۱
«هر آنچه برای من جالب است، همیشه برایم مهم نیست.»
AmirHossein
۱
جنگ تمام شده بود و من کاری نمیتوانستم کنم. نه برای ملتم نه برای کشورم نه برای کسی. به جز استفراغ، کاری نمیتوانستم کنم.
Asal
۱
همین است مردم: میخواهد مردهاش را به بیمارستان ببرد نه به گورستان. آه! درد از آدم دیوانه میسازد.
Asal
۱
آیا میشود دانست که یک مرده به چه میاندیشد؟ چگونه میاندیشد؟
Asal
۱
همه میگریستند چرا که سوگواری یک فرد در ناپل، سوگ و ماتم همه است؛ رنج و غم یک شخص، غم و اندوه تمام شهر است. در ناپل، گرسنگی و افسردگی شخصی وجود ندارد، رنج و فقر و فلاکت شخصی وجود ندارد. همه برای همدیگر اشک میریزند و درد یکدیگر را میکشند. با اشکِ میراثیِ عمومیِ خود، این ملت خوب و بینوا از قرنها پیش هر درد و بلا و آفتی را تاب میآورد.
Asal
۱
همه میگریستند چرا که سوگواری یک فرد در ناپل، سوگ و ماتم همه است؛ رنج و غم یک شخص، غم و اندوه تمام شهر است. در ناپل، گرسنگی و افسردگی شخصی وجود ندارد، رنج و فقر و فلاکت شخصی وجود ندارد. همه برای همدیگر اشک میریزند و درد یکدیگر را میکشند. با اشکِ میراثیِ عمومیِ خود، این ملت خوب و بینوا از قرنها پیش هر درد و بلا و آفتی را تاب میآورد.
Hatter
۱
مگر نه اینکه درد و رنج یکی همیشه باید به سود و نفع کس دیگری باشد.
زن
۰
و جنگ برای زیستن، چیزیست بسیار ننگین و خوفآور. جنگی نیست برای انسانیت و شرف، جنگیست علیه گرسنگی، برای تکهای نان شکم، برای کمی هیزم و آتش، ژندهپارچهای برای پوشاندن فرزند، و کاهی برای خوابیدن. جنگیست برای نجات «پوست». وقتی انسان برای زندگی کردن میجنگد، برایش هر چیزی، حتی یک ظرف خالی، یک تهسیگار، یک پوست پرتقال، یک تکه نان خشک یا یک استخوان بیگوشت در زبالهدانی مقام و ارزش حیاتی مییابد. برای هر گونه پستی، برای هر جنایت و رسوایی، همه حاضر و آمادهاند. برای لقمهای نان هر یک از ما حاضر است زن و دختر بفروشد، مادر بفروشد، دوست و برادر بفروشد، تن خود را به مرد دیگری بفروشد. برای دریوزگی لقمهای نان، هر کسی قادر است زانو بزند، چهار دست و پا راه رود، کفش هر کس و ناکسی را بلیسد، با لبخند تف دهان دیگران را از گونههایش پاک کند؛ و لبخندش در این لحظه حقیر است، نرم و پر از امید همچو نگاه یک حیوان گرسنه.
نیما
۰
از من میپرسیدند که چرا مردم ایتالیا، قبل از جنگ، علیه موسولینی قیام نکرد؟
و من جواب میدادم: «برای اینکه نمیخواست دل روزولت و چرچیل را بشکند. برای اینکه روزولت و چرچیل، قبل از جنگ، دوستهای صمیمی موسولینی بودند.»
همه، مرا با حیرت مینگریستند: «آه، Funny! چه جالب!»
و بعد، از من میپرسیدند که یک حکومت توتالیتر چیست؟
و من جواب میدادم: «حکومتیست که در آن، هر چه که ممنوع نیست اجباری است.»
همه، مرا با حیرت مینگریستند: «آه، Funny! چه جالب!»
