آن صبح در زیلان یک دنیای کامل گذشته را دفن کردم ــ دنیایی که در آن به ناحق محکوم به این بودم که نقش طرف مغبون و مظلوم را ایفا کنم و ناگزیر بودم برای احقاق حقّم با عده کثیری از مردمی که خوشبختتر از من بودند بجنگم. در تمام طول عمر در آینه درکناکردنی و سفید و نانوشته عدالت خیره شده بودم، به این امید که تصویر خود را به یک نظر در آن ببینم. امّا اکنون از درون آینه گذشته بودم و دنیای زندگیام به پیشنما بازآمده بود: مردمی که آنهمه، و آنهمه سال بیهوده بدانها رشک برده بودم همه مرده بودند، همه جسدهایی بودند که در زمین زیر پایم خفته بودند، و آن خوشبختی و سعادتی که به خاطر آن بدانها رشک ورزیده بودم، جز سراب و خواب و خیالی بیش نبود ــ زندگیهایی بودند دروغین، ناکامیاب، تلخکام، و حتی سطحی و بیمایه.