نسیبه گفت «تو جنگ جنازهٔ یه بچهیه دادم مادرش. دستش نبود. مادرش جنازهیه دید نشست رو خاکا. گفت بچهم غصه میخوره بیدست. دستشه پیدا کن. هیچ گریه نمیکرد. فقط میگفت دستشه پیدا کن. صورتش یادم نمیره. چشماش هم. برگشتم سردخونهٔ بیمارستان. یه دستی پیدا کردم. نمیدونستم مال کیه. پیچیدمش تو پارچه و بردم گذاشتم تو بغل مادرش. دستمه بوسید، جنازهشه برداشت رفت. فرداش که بیدار شدم صورتم ئیطور بود.»
نوال نگاه کرد به صورت نسیبه. ماهگرفتگیاش انگار جای سیلی دستی خونی بود که به صورتش زده باشند.