روزی شاهینی از کلاغی پرسید: کلاغ، به من بگو، برای چه تو سیصد سال عمر میکنی و من فقط سی و سه سال زندگی میکنم؟ ـ کلاغ پاسخ داد: رفیق، به این جهت که من با لاشه تغذیه میکنم، ولی تو خون تازه میخوری.»
شاهین فکری کرد و گفت: «امتحانی بکنیم، من هم از غذای تو خواهم خورد، سپس، شاهین و کلاغ به پرواز درآمدند. مرده اسبی را دیدند، پایین آمدند و بر آن نشستند. کلاغ با خوشحالی شروع به خوردن کرد. اما شاهین یکبار نوکی بر آن زد و بار دیگر پنجه خود را در آن فرو برد. سپس بالهایش را گشود و به کلاغ گفت: نه برادر، ما اهل این کارها نیستیم، به جای اینکه سیصد سال از این لاشهها بخورم، یک بار خون تازه میآشامم، یک بار خون زنده خوردن به از سیصد سال لاشه خوردن است؛ ـ