جملات زیبا از متن کتاب سه‌گانه‌ی خاورمیانه؛ جنگ عشق تنهایی | طاقچه
تصویر جلد کتاب سه‌گانه‌ی خاورمیانه؛ جنگ عشق تنهایی

کتاب سه‌گانه‌ی خاورمیانه؛ جنگ عشق تنهایی

۴.۳(از ۲۹۲ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
گروس عبدالملکیان
انتشارات: 
نشر چشمه
categoryدسته‌بندی: 
شعر معاصر

قیمت:

۱۰۱,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
این‌جا خاورمیانه است و هر کجای خاک را بکَنی دوستی، عزیزی، برادری بیرون می‌زند
نسا
۵۰۵
جنگ تمام شده بود و حالا صلح داشت آدم می‌کُشت
سَمَر
۳۰۷
و سال‌ها طول کشید بفهمم درختی که زرد نمی‌شود مُرده است
Mithrandir
۳۰۷
اگر برای بُریدنِ این رگ تیغ در خانه نباشد تا مغازه هم نخواهم رفت چرا که دیگر نه اصراری به زندگی دارم نه اصراری به مرگ!
ژنرالیسم
۲۵۷
مگر چمدانت چه‌قدر بود که تمام زندگی‌ام را با خود بردی؟
Ali Mobham
۲۵۱
من مُرده‌ام اما اگر قرار باشد زیاد غمگین شوی بلند می‌شوم
sachli
۲۳۸
می‌گذارم خونم بیاید بیرون که آزادی نبض داشته باشد
مستورع
۲۲۲
اخبار چیزی از من نمی‌گوید اخبار، اخبار را می‌گوید که خبرها را پنهان کند
vahid
۲۰۷
غریبگی نکن نکن غریبگی پسرم! این‌جا خاورمیانه است و هر کجای خاک را بکَنی دوستی، عزیزی، برادری بیرون می‌زند
Mohammad Ali Zareian
۱۹۸
ما رو به آسمان دعا می‌کردیم و از آسمان بُمب می‌بارید
کتاب خوان کوچک
۱۶۳
مگر چمدانت چه‌قدر بود که تمام زندگی‌ام را با خود بردی؟
𝙛𝙯𝙞𝙖𝙖𝙙𝙙𝙞𝙣𝙞
۱۲۰
حالا که نیستم پیراهنم را اتو بزن دکمه‌هایم را ببند کفش‌هایم را برق بینداز بُگذار نبودنم مرتب باشد حالا که نیستم شعرهایم را بخوان می‌خواهم صدایت باشم دهانت، لب‌هایت قطره‌اشکی که از گونه‌ات بر زمین می‌افتد می‌خواهم زمینت باشم حالا که نیستم به دخترم بگو مرا نقاشی کند می‌خواهم توی کیفش باشم لابه‌لای کاغذهاش
آرام
۱۱۶
ما با کدام امید به ساعت‌های‌مان نگاه می‌کنیم وقتی زمان برای مرگ کار می‌کند
B-vafa
۱۰۳
زخم سینه‌ات را باز کردم نشستم به تماشای آسمان تو را نمی‌توان نوشت
مستورع
۱۰۲
شب است و مورچه‌ها دارند اندوه زمین را جابه‌جا می‌کنند
bud
۹۴
جنگ تمام شده بود و حالا صلح داشت آدم می‌کُشت
نسا
۸۸
شعری به قلبم چسبیده است که برای نوشتنش باید قلبم را دربیاورم
مستورع
۸۵
و اعتراف می‌کنم که قرن‌هاست لب‌های‌مان را مثل ماهی‌ها تکان می‌دهیم و هیچ هیچ هیچ نمی‌گوییم
fatemeh fl
۸۰
از خاطرات خاطراتِ بدی دارم: دیوارها فرو‌ریخته و مُردگان در آفتاب ورم کرده‌اند هیچ‌چیز تکان نمی‌خورد و این‌جا بیش‌تر شبیه عکس است تا زندگی
مستورع
۸۰
شب است و چهره‌ام بیش‌تر به جنگ رفته است تا به مادرم شب است و چشم‌هام چون چاه‌های خرمشهر به خون می‌رسد
~ɢʟᴀꜱꜱ ꜰᴀɢɴᴇʀ
۷۵
تو زیبایی و این هیچ ربطی به زیبایی‌ات ندارد حرف نمی‌زنی چرا که می‌دانی یک پرنده وقتی حرف می‌زند انسان است وقتی سکوت می‌کند، آسمان عصر بر روح پله‌ها می‌نشینی رنجِ چای را می‌نوشی و می‌گویی: خدا نزدیک‌تر شده آن‌قدر که وقتی درخت را می‌تکانم ابرها بر زمین می‌ریزند
سَمَر
۶۷
اگر گلوله‌ای به سمتم شلیک شود سرم را هم خم نخواهم کرد یعنی اگر برای بُریدنِ این رگ تیغ در خانه نباشد تا مغازه هم نخواهم رفت چرا که دیگر نه اصراری به زندگی دارم نه اصراری به مرگ!
abolfazlzareikm
۶۷
آن‌قدر از تو می‌نویسم تا فارسی تمام شود می‌خواهم این‌بار از آخر به اول دوستت داشته باشم وگرنه راه رفتن روی دو پا را که هر آدمی می‌داند می‌خواهم این‌بار با جنازه‌ام تو را بغل کنم با خون رفته‌ام به رود‌ها تو را بنویسم با دجله با فُرات با کارون آن‌قدر از تو می‌نویسم تا دریا تمام شود
مستورع
۶۶
غریبگی نکن نکن غریبگی پسرم! این‌جا خاورمیانه است و هر کجای خاک را بکَنی دوستی، عزیزی، برادری بیرون می‌زند
مهران کاسب‌وطن
۶۴
نشسته‌ام با شب قمار می‌کنم و هر چه می‌برم تاریک‌تر می‌شوم
آرام
۶۴
داشتم با زندگی کنار می‌آمدم که با من کنار نیامد
abolfazlzareikm
۶۴
می‌شود انسان را تعریف کرد؟ چاله‌ای که در خیابان قدم می‌زند در خودش غذا می‌ریزد شعر می‌ریزد خستگی می‌ریزد اشک می‌ریزد چاله‌‌ای به عمقِ یک متر و هفتاد و هشت سانتیمتر که هرگز پُر نمی‌شود و هرگز به انتهایش نمی‌رسی و هیچ‌کس ابتدایش را ندیده است پس چگونه می‌شود انسان را تعریف کرد؟
Mohammad Ali Zareian
۶۳
بچه‌ها به بندناف‌های‌شان چنگ می‌زدند تا به دنیا نیایند
کتاب خوان کوچک
۵۹
جنگ تمام شده بود و حالا صلح داشت آدم می‌کُشت
*𝐻𝑒𝒾𝓇𝒶𝓃
۵۴
غریبگی نکن نکن غریبگی پسرم! این‌جا خاورمیانه است و هر کجای خاک را بکَنی دوستی، عزیزی، برادری بیرون می‌زند
پریا
۵۴