
کتاب سهگانهی خاورمیانه؛ جنگ عشق تنهایی
پدیدآورندگان:
گروس عبدالملکیانانتشارات:
نشر چشمه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
نسا
۴۹۳
اینجا خاورمیانه است
و هر کجای خاک را بکَنی
دوستی، عزیزی، برادری
بیرون میزند
Mithrandir
۳۰۲
و سالها طول کشید بفهمم
درختی که زرد نمیشود
مُرده است
سَمَر
۲۹۷
جنگ تمام شده بود
و حالا
صلح داشت آدم میکُشت
Ali Mobham
۲۴۹
مگر
چمدانت چهقدر بود
که تمام زندگیام را
با خود بردی؟
ژنرالیسم
۲۴۷
اگر برای بُریدنِ این رگ
تیغ در خانه نباشد
تا مغازه هم نخواهم رفت
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
sachli
۲۳۴
من مُردهام
اما اگر قرار باشد زیاد غمگین شوی
بلند میشوم
مستورع
۲۱۹
میگذارم خونم بیاید بیرون
که آزادی
نبض داشته باشد
vahid
۲۰۰
اخبار چیزی از من نمیگوید
اخبار، اخبار را میگوید
که خبرها را پنهان کند
Mohammad Ali Zareian
۱۹۵
غریبگی نکن
نکن غریبگی پسرم!
اینجا خاورمیانه است
و هر کجای خاک را بکَنی
دوستی، عزیزی، برادری
بیرون میزند
کتاب خوان کوچک
۱۵۷
ما رو به آسمان دعا میکردیم
و از آسمان
بُمب
میبارید
𝙛𝙯𝙞𝙖𝙖𝙙𝙙𝙞𝙣𝙞
۱۲۱
مگر
چمدانت چهقدر بود
که تمام زندگیام را
با خود بردی؟
آرام
۱۱۶
حالا که نیستم
پیراهنم را اتو بزن
دکمههایم را ببند
کفشهایم را برق بینداز
بُگذار
نبودنم مرتب باشد
حالا که نیستم
شعرهایم را بخوان
میخواهم صدایت باشم
دهانت، لبهایت
قطرهاشکی که از گونهات بر زمین میافتد
میخواهم
زمینت باشم
حالا که نیستم
به دخترم بگو مرا نقاشی کند
میخواهم توی کیفش باشم
لابهلای کاغذهاش
مستورع
۱۰۲
زخم سینهات را باز کردم
نشستم به تماشای آسمان
تو را نمیتوان نوشت
B-vafa
۱۰۲
ما با کدام امید
به ساعتهایمان نگاه میکنیم
وقتی زمان برای مرگ کار میکند
bud
۹۳
شب است
و مورچهها دارند
اندوه زمین را جابهجا میکنند
نسا
۸۸
جنگ تمام شده بود
و حالا
صلح داشت آدم میکُشت
مستورع
۸۴
شعری به قلبم چسبیده است
که برای نوشتنش باید
قلبم را دربیاورم
fatemeh fl
۸۱
و اعتراف میکنم
که قرنهاست
لبهایمان را
مثل ماهیها تکان میدهیم
و هیچ هیچ هیچ نمیگوییم
مستورع
۸۱
از خاطرات
خاطراتِ بدی دارم:
دیوارها فروریخته
و مُردگان در آفتاب ورم کردهاند
هیچچیز تکان نمیخورد
و اینجا
بیشتر شبیه عکس است تا زندگی
~ɢʟᴀꜱꜱ ꜰᴀɢɴᴇʀ
۷۶
شب است
و چهرهام بیشتر به جنگ رفته است
تا به مادرم
شب است
و چشمهام
چون چاههای خرمشهر
به خون میرسد
سَمَر
۶۸
تو زیبایی
و این هیچ ربطی به زیباییات ندارد
حرف نمیزنی
چرا که میدانی
یک پرنده وقتی حرف میزند انسان است
وقتی سکوت میکند، آسمان
عصر
بر روح پلهها مینشینی
رنجِ چای را مینوشی
و میگویی:
خدا نزدیکتر شده
آنقدر
که وقتی درخت را میتکانم
ابرها بر زمین میریزند
مستورع
۶۷
آنقدر از تو مینویسم
تا فارسی تمام شود
میخواهم اینبار
از آخر به اول دوستت داشته باشم
وگرنه راه رفتن روی دو پا را
که هر آدمی میداند
میخواهم اینبار
با جنازهام تو را بغل کنم
با خون رفتهام به رودها تو را بنویسم
با دجله
با فُرات
با کارون
آنقدر از تو مینویسم
تا دریا تمام شود
abolfazlzareikm
۶۷
اگر گلولهای به سمتم شلیک شود
سرم را هم
خم نخواهم کرد
یعنی
اگر برای بُریدنِ این رگ
تیغ در خانه نباشد
تا مغازه هم نخواهم رفت
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
مهران کاسبوطن
۶۴
غریبگی نکن
نکن غریبگی پسرم!
اینجا خاورمیانه است
و هر کجای خاک را بکَنی
دوستی، عزیزی، برادری
بیرون میزند
آرام
۶۴
نشستهام
با شب قمار میکنم
و هر چه میبرم
تاریکتر میشوم
abolfazlzareikm
۶۴
داشتم با زندگی کنار میآمدم
که با من کنار نیامد
Mohammad Ali Zareian
۶۲
میشود انسان را تعریف کرد؟
چالهای که در خیابان قدم میزند
در خودش غذا میریزد
شعر میریزد
خستگی میریزد
اشک میریزد
چالهای به عمقِ یک متر و هفتاد و هشت سانتیمتر
که هرگز پُر نمیشود
و هرگز به انتهایش نمیرسی
و هیچکس ابتدایش را ندیده است
پس چگونه میشود
انسان را تعریف کرد؟
کتاب خوان کوچک
۵۹
بچهها به بندنافهایشان چنگ میزدند
تا به دنیا نیایند
*𝐻𝑒𝒾𝓇𝒶𝓃
۵۴
جنگ تمام شده بود
و حالا
صلح داشت آدم میکُشت
پریا
۵۴
غریبگی نکن
نکن غریبگی پسرم!
اینجا خاورمیانه است
و هر کجای خاک را بکَنی
دوستی، عزیزی، برادری
بیرون میزند