جملات زیبای کتاب سه‌گانه‌ی خاورمیانه؛ جنگ عشق تنهایی | طاقچه
تصویر جلد کتاب سه‌گانه‌ی خاورمیانه؛ جنگ عشق تنهایی

کتاب سه‌گانه‌ی خاورمیانه؛ جنگ عشق تنهایی

نوع کتاب
۴.۳(از ۲۸۰ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
گروس عبدالملکیان
انتشارات: 
نشر چشمه
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
نسا
۴۸۵
این‌جا خاورمیانه است و هر کجای خاک را بکَنی دوستی، عزیزی، برادری بیرون می‌زند
Mithrandir
۲۹۷
و سال‌ها طول کشید بفهمم درختی که زرد نمی‌شود مُرده است
سَمَر
۲۸۵
جنگ تمام شده بود و حالا صلح داشت آدم می‌کُشت
Ali Mobham
۲۴۱
مگر چمدانت چه‌قدر بود که تمام زندگی‌ام را با خود بردی؟
ژنرالیسم
۲۴۱
اگر برای بُریدنِ این رگ تیغ در خانه نباشد تا مغازه هم نخواهم رفت چرا که دیگر نه اصراری به زندگی دارم نه اصراری به مرگ!
sachli
۲۲۹
من مُرده‌ام اما اگر قرار باشد زیاد غمگین شوی بلند می‌شوم
مستورع
۲۱۵
می‌گذارم خونم بیاید بیرون که آزادی نبض داشته باشد
vahid
۱۹۶
اخبار چیزی از من نمی‌گوید اخبار، اخبار را می‌گوید که خبرها را پنهان کند
Mohammad Ali Zareian
۱۸۴
غریبگی نکن نکن غریبگی پسرم! این‌جا خاورمیانه است و هر کجای خاک را بکَنی دوستی، عزیزی، برادری بیرون می‌زند
کتاب خوان کوچک
۱۴۹
ما رو به آسمان دعا می‌کردیم و از آسمان بُمب می‌بارید
𝙛𝙯𝙞𝙖𝙖𝙙𝙙𝙞𝙣𝙞
۱۱۹
مگر چمدانت چه‌قدر بود که تمام زندگی‌ام را با خود بردی؟
آرام
۱۰۹
حالا که نیستم پیراهنم را اتو بزن دکمه‌هایم را ببند کفش‌هایم را برق بینداز بُگذار نبودنم مرتب باشد حالا که نیستم شعرهایم را بخوان می‌خواهم صدایت باشم دهانت، لب‌هایت قطره‌اشکی که از گونه‌ات بر زمین می‌افتد می‌خواهم زمینت باشم حالا که نیستم به دخترم بگو مرا نقاشی کند می‌خواهم توی کیفش باشم لابه‌لای کاغذهاش
مستورع
۱۰۰
زخم سینه‌ات را باز کردم نشستم به تماشای آسمان تو را نمی‌توان نوشت
B-vafa
۹۵
ما با کدام امید به ساعت‌های‌مان نگاه می‌کنیم وقتی زمان برای مرگ کار می‌کند
bud
۸۸
شب است و مورچه‌ها دارند اندوه زمین را جابه‌جا می‌کنند
نسا
۸۴
جنگ تمام شده بود و حالا صلح داشت آدم می‌کُشت
مستورع
۸۰
شعری به قلبم چسبیده است که برای نوشتنش باید قلبم را دربیاورم
fatemeh fl
۷۸
و اعتراف می‌کنم که قرن‌هاست لب‌های‌مان را مثل ماهی‌ها تکان می‌دهیم و هیچ هیچ هیچ نمی‌گوییم
مستورع
۷۸
از خاطرات خاطراتِ بدی دارم: دیوارها فرو‌ریخته و مُردگان در آفتاب ورم کرده‌اند هیچ‌چیز تکان نمی‌خورد و این‌جا بیش‌تر شبیه عکس است تا زندگی
~ɢʟᴀꜱꜱ ꜰᴀɢɴᴇʀ
۷۴
شب است و چهره‌ام بیش‌تر به جنگ رفته است تا به مادرم شب است و چشم‌هام چون چاه‌های خرمشهر به خون می‌رسد
سَمَر
۶۳
تو زیبایی و این هیچ ربطی به زیبایی‌ات ندارد حرف نمی‌زنی چرا که می‌دانی یک پرنده وقتی حرف می‌زند انسان است وقتی سکوت می‌کند، آسمان عصر بر روح پله‌ها می‌نشینی رنجِ چای را می‌نوشی و می‌گویی: خدا نزدیک‌تر شده آن‌قدر که وقتی درخت را می‌تکانم ابرها بر زمین می‌ریزند
abolfazlzareikm
۶۳
اگر گلوله‌ای به سمتم شلیک شود سرم را هم خم نخواهم کرد یعنی اگر برای بُریدنِ این رگ تیغ در خانه نباشد تا مغازه هم نخواهم رفت چرا که دیگر نه اصراری به زندگی دارم نه اصراری به مرگ!
مهران کاسب‌وطن
۶۲
غریبگی نکن نکن غریبگی پسرم! این‌جا خاورمیانه است و هر کجای خاک را بکَنی دوستی، عزیزی، برادری بیرون می‌زند
abolfazlzareikm
۶۱
داشتم با زندگی کنار می‌آمدم که با من کنار نیامد
آرام
۶۰
نشسته‌ام با شب قمار می‌کنم و هر چه می‌برم تاریک‌تر می‌شوم
مستورع
۶۰
آن‌قدر از تو می‌نویسم تا فارسی تمام شود می‌خواهم این‌بار از آخر به اول دوستت داشته باشم وگرنه راه رفتن روی دو پا را که هر آدمی می‌داند می‌خواهم این‌بار با جنازه‌ام تو را بغل کنم با خون رفته‌ام به رود‌ها تو را بنویسم با دجله با فُرات با کارون آن‌قدر از تو می‌نویسم تا دریا تمام شود
Mohammad Ali Zareian
۵۹
می‌شود انسان را تعریف کرد؟ چاله‌ای که در خیابان قدم می‌زند در خودش غذا می‌ریزد شعر می‌ریزد خستگی می‌ریزد اشک می‌ریزد چاله‌‌ای به عمقِ یک متر و هفتاد و هشت سانتیمتر که هرگز پُر نمی‌شود و هرگز به انتهایش نمی‌رسی و هیچ‌کس ابتدایش را ندیده است پس چگونه می‌شود انسان را تعریف کرد؟
کتاب خوان کوچک
۵۶
بچه‌ها به بندناف‌های‌شان چنگ می‌زدند تا به دنیا نیایند
پریا
۵۳
غریبگی نکن نکن غریبگی پسرم! این‌جا خاورمیانه است و هر کجای خاک را بکَنی دوستی، عزیزی، برادری بیرون می‌زند
*𝐻𝑒𝒾𝓇𝒶𝓃
۵۲
جنگ تمام شده بود و حالا صلح داشت آدم می‌کُشت