
بریدههایی از کتاب سهگانهی خاورمیانه؛ جنگ عشق تنهایی
۴٫۳
(۲۶۶)
اینجا خاورمیانه است
و هر کجای خاک را بکَنی
دوستی، عزیزی، برادری
بیرون میزند
نسا
و سالها طول کشید بفهمم
درختی که زرد نمیشود
مُرده است
Mithrandir
جنگ تمام شده بود
و حالا
صلح داشت آدم میکُشت
سَمَر
مگر
چمدانت چهقدر بود
که تمام زندگیام را
با خود بردی؟
Ali Mobham
اگر برای بُریدنِ این رگ
تیغ در خانه نباشد
تا مغازه هم نخواهم رفت
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
ژنرالیسم
من مُردهام
اما اگر قرار باشد زیاد غمگین شوی
بلند میشوم
sachli
میگذارم خونم بیاید بیرون
که آزادی
نبض داشته باشد
مستورع
غریبگی نکن
نکن غریبگی پسرم!
اینجا خاورمیانه است
و هر کجای خاک را بکَنی
دوستی، عزیزی، برادری
بیرون میزند
Mohammad Ali Zareian
اخبار چیزی از من نمیگوید
اخبار، اخبار را میگوید
که خبرها را پنهان کند
vahid
ما رو به آسمان دعا میکردیم
و از آسمان
بُمب
میبارید
کتاب خوان کوچک
مگر
چمدانت چهقدر بود
که تمام زندگیام را
با خود بردی؟
𝙛𝙯𝙞𝙖𝙖𝙙𝙙𝙞𝙣𝙞
حالا که نیستم
پیراهنم را اتو بزن
دکمههایم را ببند
کفشهایم را برق بینداز
بُگذار
نبودنم مرتب باشد
حالا که نیستم
شعرهایم را بخوان
میخواهم صدایت باشم
دهانت، لبهایت
قطرهاشکی که از گونهات بر زمین میافتد
میخواهم
زمینت باشم
حالا که نیستم
به دخترم بگو مرا نقاشی کند
میخواهم توی کیفش باشم
لابهلای کاغذهاش
آرام
زخم سینهات را باز کردم
نشستم به تماشای آسمان
تو را نمیتوان نوشت
مستورع
ما با کدام امید
به ساعتهایمان نگاه میکنیم
وقتی زمان برای مرگ کار میکند
B-vafa
شب است
و مورچهها دارند
اندوه زمین را جابهجا میکنند
bud
جنگ تمام شده بود
و حالا
صلح داشت آدم میکُشت
نسا
شعری به قلبم چسبیده است
که برای نوشتنش باید
قلبم را دربیاورم
مستورع
و اعتراف میکنم
که قرنهاست
لبهایمان را
مثل ماهیها تکان میدهیم
و هیچ هیچ هیچ نمیگوییم
fatemeh fl
از خاطرات
خاطراتِ بدی دارم:
دیوارها فروریخته
و مُردگان در آفتاب ورم کردهاند
هیچچیز تکان نمیخورد
و اینجا
بیشتر شبیه عکس است تا زندگی
مستورع
شب است
و چهرهام بیشتر به جنگ رفته است
تا به مادرم
شب است
و چشمهام
چون چاههای خرمشهر
به خون میرسد
~ɢʟᴀꜱꜱ ꜰᴀɢɴᴇʀ
غریبگی نکن
نکن غریبگی پسرم!
اینجا خاورمیانه است
و هر کجای خاک را بکَنی
دوستی، عزیزی، برادری
بیرون میزند
مهران کاسبوطن
تو زیبایی
و این هیچ ربطی به زیباییات ندارد
حرف نمیزنی
چرا که میدانی
یک پرنده وقتی حرف میزند انسان است
وقتی سکوت میکند، آسمان
عصر
بر روح پلهها مینشینی
رنجِ چای را مینوشی
و میگویی:
خدا نزدیکتر شده
آنقدر
که وقتی درخت را میتکانم
ابرها بر زمین میریزند
سَمَر
نشستهام
با شب قمار میکنم
و هر چه میبرم
تاریکتر میشوم
آرام
داشتم با زندگی کنار میآمدم
که با من کنار نیامد
abolfazlzareikm
اگر گلولهای به سمتم شلیک شود
سرم را هم
خم نخواهم کرد
یعنی
اگر برای بُریدنِ این رگ
تیغ در خانه نباشد
تا مغازه هم نخواهم رفت
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
abolfazlzareikm
غریبگی نکن
نکن غریبگی پسرم!
اینجا خاورمیانه است
و هر کجای خاک را بکَنی
دوستی، عزیزی، برادری
بیرون میزند
پریا
بچهها به بندنافهایشان چنگ میزدند
تا به دنیا نیایند
کتاب خوان کوچک
آنقدر از تو مینویسم
تا فارسی تمام شود
میخواهم اینبار
از آخر به اول دوستت داشته باشم
وگرنه راه رفتن روی دو پا را
که هر آدمی میداند
میخواهم اینبار
با جنازهام تو را بغل کنم
با خون رفتهام به رودها تو را بنویسم
با دجله
با فُرات
با کارون
آنقدر از تو مینویسم
تا دریا تمام شود
مستورع
جنگ تمام شده بود
و حالا
صلح داشت آدم میکُشت
*𝐻𝑒𝒾𝓇𝒶𝓃
میشود انسان را تعریف کرد؟
چالهای که در خیابان قدم میزند
در خودش غذا میریزد
شعر میریزد
خستگی میریزد
اشک میریزد
چالهای به عمقِ یک متر و هفتاد و هشت سانتیمتر
که هرگز پُر نمیشود
و هرگز به انتهایش نمیرسی
و هیچکس ابتدایش را ندیده است
پس چگونه میشود
انسان را تعریف کرد؟
Mohammad Ali Zareian
حجم
۳۲٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۷
تعداد صفحهها
۸۳ صفحه
حجم
۳۲٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۷
تعداد صفحهها
۸۳ صفحه
قیمت:
۱۰۱,۰۰۰
تومان