
elmira
۹۷
اگر آدمها غم را باهم تقسیم نکنند، غم آدمها را تقسیم میکند.
Mahshid Pourhosein
۹۰
مملکت پُر شده از افرادی که تمام روز فقط به وقت ناهارشان فکر میکنند.
Hossein shiravand
۶۷
اینطور نبود که اُوِه با مرگ سونیا بمیرد؛ او فقط دیگر زندگی نکرد.
o.m
۶۵
وقتی آدم مجبور باشد تنها شخصی را که در تمام عمرش او را درک کرده به خاک بسپارد، چیزی درون او میشکند. گذشت زمان اینجور زخمها را مداوا نمیکند.
ᶜʳᶻ
۶۳
«رگهای از نور خورشید کافیه تا زوایای تاریک زیادی رو روشن کنه.»
ali mohseni
۶۱
مادر سونیا به خاطر ابتلا به تب نفاسی از دنیا رفت. پدرش دیگر هرگز ازدواج نکرد. در دفعات اندکی که یک نفر در حضور او این پرسش را با صدای بلند مطرح کرد که چرا مجدداً ازدواج نمیکند، غرغرکنان گفت «من زن دارم، فقط در حال حاضر خونه نیست.»
شمع
۴۷
«روزبهخیر! چهطور میتونم کمکتون کنم؟»
شمع
۳۹
زندگی چیز عجیبوغریب و منحصربهفردی است.
زمستان میرود و بهار میآید،
°DEHGHAN°
۳۸
اگر آدمها غم را باهم تقسیم نکنند، غم آدمها را تقسیم میکند.
ᶜʳᶻ
۳۲
این روزها دیگر کسی بلد نیست قهوه درست کند، همانطور که دیگر کسی نمیتواند با دست بنویسد. حالا همه کامپیوتر و اسپرسوساز دارند. واقعاً جامعه دارد به کدام سمت میرود، وقتی دیگر هیچکس بلد نیست به شکل معقولی با دست بنویسد و قهوه درست کند؟ به کدام سمت؟
ᶜʳᶻ
۲۸
. در پایان دستش را با احتیاط روی سنگقبرش میگذارد و آن را بهآرامی از یکسو به سمت دیگر میکشد، انگار دارد گونهٔ او را نوازش میکند.
زیرلب میگوید «جات خالیه!»
شش ماه از مرگ همسرش میگذرد و اُوِه هنوز هم دوبار در روز در خانه میچرخد و به رادیاتورها دست میزند، مبادا همسرش درجه را زیاد کرده باشد.
نازنین عظیمی
۲۴
شغل پدر کثیف بود و حقوق کمی هم دریافت میکرد، ولی همانطور که پدرش میگفت، یک شغل آبرومند بود و ارزشش هم در همین بود.
Mahya☔
۲۱
و بعد سونیا او را در دنیایی تنها گذاشت که اُوِه زبانش را خوب نمیدانست.
ali mohseni
۱۶
اگر آدمها غم را باهم تقسیم نکنند، غم آدمها را تقسیم میکند.
نازنین عظیمی
۱۵
وقتی او از گشت روزانهاش برگشت، گربه دوباره همان جا نشسته بود. اُوِه به گربه زل زد. گربه به اُوِه. اُوِه با انگشت به گربه اشاره کرد و سرش داد کشید که گم شود، آن هم چنان بلند که صدایش مثل یک توپ پلاستیکی، بین خانهها بالاوپایین میپرید. گربه کمی دیگر به اُوِه زل زد. بعد چنان با فیسوافاده از جایش بلند شد انگار بخواهد تأکید کند که اگر از جایش بلند شده، به خاطر اُوِه نیست، بلکه به این خاطر است که کار بهتری دارد. بعد در گوشهٔ انباری ناپدید شد.
Ali
۱۵
اینطور نبود که اُوِه با مرگ سونیا بمیرد؛ او فقط دیگر زندگی نکرد.
نازنین عظیمی
۱۴
خندهٔ زن اُوِه را غافلگیر میکند. انگار در خندهاش اسیدکربنیک موجود باشد، انگار یک نوشیدنی گازدار باشد که آن را سریع داخل لیوان ریخته باشند و نوشیدنی حالا قلقلکنان از لیوان سرریز شود. این خنده اصلاً بین این ساختمان بتونی و سنگفرشهای یک دست خیابان جا نمیگیرد. خندهٔ این زن از حدوحدود قوانین خارج است.
zahra
۱۴
مملکت پُر شده از افرادی که تمام روز فقط به وقت ناهارشان فکر میکنند.
Hossein shiravand
۱۳
«تو که نباشی، هیچچیز سر جاش نیست.»
Ali Esmaeili
۱۳
مرگ یک پدیدهٔ منحصربهفرد است. انسانها طوری زندگی میکنند انگار این پدیده اصلاً وجود خارجی ندارد، و با این وجود مرگ یکی از اساسیترین و مهمترین دلایلی است که آدمیزاد اصلاً زندگی میکند. بعضی از ما به وجود این پدیده زود پی میبریم، به نحوی که عمیقتر، سرسختانهتر یا دیوانهوارتر زندگی میکنیم. بعضیها به حضور دایمی آن نیاز دارند تا اصلاً متوجه شوند خلافش چیست. بعضیها جوری خودشان را با این پدیده مشغول میکنند که مدتها قبل از اینکه ورودش را اعلام کند، در اتاق انتظار نشستهاند.
Raymond
۱۳
یکی از دردآورترین لحظات زندگی، لحظهای است که آدم میبیند در وضعیت فعلیاش، احتمالاً میتواند بیشتر به گذشته نگاه کند تا به آینده. و وقتی آدم فرصت چندانی نداشته باشد، بعد باید چیزهایی را پیدا کند که زندگی کردن برای آنها ارزش داشته باشد؛ شاید با خاطرات. بعدازظهرها، زیر نور خورشید، با کسی که آدم دستش را بگیرد، عطر غنچههای باغچه، یکشنبهها در کافه، شاید چندتایی نوه. آدم راهی را پیدا میکند تا برای آیندهٔ یک نفر دیگر زندگی کند. اینطور نبود که اُوِه با مرگ سونیا بمیرد؛ او فقط دیگر زندگی نکرد.
غم چیز عجیبوغریب و منحصربهفردی است.
♥︎ Sara ♥︎
۱۲
در ثانی فرقی نمیکرد که در زندگی با چه مشکلاتی مواجه میشد، او عاشق خندیدن بود.
یک مشکل لاینحل، sky
۱۱
اُوِه هیچوقت از دهان همکاران پدرش یک کلمهٔ خوب دربارهٔ این مرد نشنیده بود. همه میگفتند که او فردی دروغگو و عوضی است.
پدرش تنها کسی بود که هیچوقت چنین حرفی را به زبان نمیآورد. هربار به همکارانش میگفت «اون چهار فرزند و یک زن مریض داره.» و هربار به چشمان همکارانش زل میزد؛ «مردهایی بهتر از تام هم تو چنین شرایطی تبدیل به آدمهای بد شدهند.»
kj
۱۱
او مردی سیاهوسفید بود.
همسرش رنگ بود؛ تمام رنگهای او.
T
۱۰
«میگن مردها از اشتباهاتشون زاده میشن و اینجور مردها خودساختهتر هستند تا اونهایی که هیچوقت اشتباه نمیکنند.»
Mahsa Bi
۱۰
همهٔ ما فکر میکنیم هنوز به اندازهٔ کافی زمان داریم تا با دیگران یکسری کارها را انجام دهیم و به آنها چیزهایی را که میخواهیم و باید، بگوییم. و بعد ناگهان اتفاقی میافتد که باعث میشود بایستیم و به کلماتی مثل «اگر» و «ای کاش» فکر کنیم.
kianosh
۱۰
«برای فهمیدن مردهایی مثل اُوِه و رونه، آدم باید متوجه باشه که اینها مردهایی هستند که بهاجبار در دوران دیگهای زندگی میکنند. مردهایی مثل اونها از زندگی فقط چند چیز ساده میخوان؛ یک سقف بالای سرشون، یک خیابون آروم، یک خودرو و یک همسر وفادار، شغلی که به اونها وجههٔ اجتماعی ببخشه و خونهای که دایم چیزی تو اون خراب شه تا اونها بتونند سرگرم تعمیرش باشند.»
Ehsan A
۹
درحالیکه مردم شهر برای ماشینهای خارجی، کامپیوترها، کارت اعتباری و سایر آشغالهایشان کمکم از خواب بیدار میشوند، به سمت خانه راه میافتد.
نازنین عظیمی
۹
او اصلاً قصد نداشت از کلیسا صدقه قبول کند. خدا باید این را به خاطر بسپارد. حتا وقتی در رختکن راهآهن ایستاده بود، این مطلب را با صدای بلند، احتمالاً هم به خدا هم به خودش، اعلام کرد.
سرش را به سمت سقف بالا گرفت و نعره کشید «حالا که پدر و مادرم رو از من گرفتی، پولت رو هم نگه دار برای خودت!»
magi
۹
این روزها مردم برای عملکردهای صادقانه و عاقلانه و بینقص احترامی قایل نیستند، فقط باید ظاهر کار خوب باشد
