یک نفر در راه با دوستش روبرو میشود و میپرسد:
-کجا میری؟
- میرم بازار خر بخرم!
- بابا جان این چطور حرف زدنیه؟ بگو انشاء الله میرم بازار و انشاء الله یک خر میخرم.
- برو بابا خودتو مسخره کردی! پول توی دستمه خر هم توی بازار فراوانه. پول میدم. خر میخرم. این دیگه ماشاء الله، ایشاء الله نداره!...
دو دوست از هم جدا میشوند، کسی که میخواست خر بخرد وقتی به سر پل میرسد پایش لای تختههای پل گیر میکند و پولهایش به دریا میریزد.
شب با حالتی پریشان به طرف خانه میرفت که باز دوستش را ملاقات میکند. دوستش میپرسد:
- کجا میری؟...
- انشاء الله به خانه میرم. انشاء الله کار بکنم. انشاء الله پولدار بشم تا انشاء الله یک خر بخرم!.