اول تصمیم گرفتم سر راهش کمین کنم تا شبی، خلوتی، در کوچهای، ناغافل کاردی توی سینهاش فرو کنم و تیغهٔ کارد را توی دلورودهاش آنقدر بپیچانم تا ولو شود روی زمین و به قول داستاننویسها «توی خون خودش بغلتد». خاطرم هست یکبار چنین صحنهای را در داستانی از نویسندهای گمنام خواندم و حالم بههم خورد. گمان میکنم اسم داستان در پیادهرو عشق میآید یا عشقبازی در پیادهرو یا شاید عشق روی پیادهرو بود. چیزی توی همین مایهها